اي دل شکايتها مکن، تا نشنود دلدار من
اي دل نمي ترسي مگر، از يار بي زنهار من
اي دل مرو در خون من، در اشک چون جيحون من
نشنيده اي شب تا سحر، اين ناله هاي زار من
يادت نمي آيد که او، مي کرد روزي گفتگو
ميگفت بس ديگر مکن، انديشه ي گلزار من
اندازه ي خود را بدان، نامي مبر زين گل ستان
اين بس نباشد خود تو را، کآگه شوي از خار من
گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشي اين زمان
تو سر ده و من سرگران، اي ساقي خمـّار من
چون لطف ديدم راي او، افتادم اندر پاي او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشي يار من
گفتا مباش اندر جهان، تا روي من بيني ميان
خواهي چنين، گم شو چنان، در نفي خود دان کار من
گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بي جان تو
بفروش يک جامم به جان، وانگه ببين بازار من
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:45  توسط علیرضا اشرفی
|
