تبليغاتX
CHERCHILL59(پالیز ادب)

CHERCHILL59(پالیز ادب)

گریزی به ناگزیریهای فرهنگ وادب ایران زمین

اي دل شکايتها مکن، تا نشنود دلدار من
اي دل نمي ترسي مگر، از يار بي زنهار من
اي دل مرو در خون من، در اشک چون جيحون من
نشنيده اي شب تا سحر، اين ناله هاي زار من
يادت نمي آيد که او، مي کرد روزي گفتگو
ميگفت بس ديگر مکن، انديشه ي گلزار من
اندازه ي خود را بدان، نامي مبر زين گل ستان
اين بس نباشد خود تو را، کآگه شوي از خار من
گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشي اين زمان
تو سر ده و من سرگران، اي ساقي خمـّار من
چون لطف ديدم راي او، افتادم اندر پاي او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشي يار من
گفتا مباش اندر جهان، تا روي من بيني ميان
خواهي چنين، گم شو چنان، در نفي خود دان کار من
گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بي جان تو
بفروش يک جامم به جان، وانگه ببين بازار من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:45  توسط علیرضا اشرفی  | 

رابعه دختر کعب قزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است بانوی شاعر (چامه‌سرا) پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری است. رابعه همدوره با سامانیان و رودکی بود. بسیاری رابعه را نخستین زن شاعر پارسی‌گوی می‌دانند. رابعه از عربهای کوچیده به خراسان بود. پدرش فرمانروای بلخ و سیستان وقندهار و بست بود. رابعه شیفته برده‌ای ترک به نام بَکتاش می‌شود و برایش شعر می‌سراید. برادرش حارث که از این عشق آگاه می‌شود آشفته می‌شود و دستور می‌دهد که خواهرش را به حمام برند و رگهایش را بگشایند تا بمیرد. حکایت او را فقیر نظم کرده نام آن مثنوی را گلستان ارم نهاده و اشعار نیکو میفرموده از آن جمله‌است:

مرا بعشق همی متهم کنی به حیل چه حجت آری پیش خدای عزوجل
به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد بذنبم اندر طاغی همی شوی بمثل
نعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل
بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل
هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم فمن تکبر یوماً فبعد عز ذل

هم از اوست:

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد بر یکی سنگین‌دل نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی چون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من

این دو بیت نیز از افکار اوست و محمد عوفی صاحب تذکرهٔ لباب الالباب نقل کرده که بسبب این دو بیت به مگس رویین ملقب شده بود:

خبر دهند که بارید بر سر ایوب ز آسمان ملخان و سر همه زرین
اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر سزد که بارد بر من بسی مگس رویین

و این غزل بدو منسوب شده‌است:

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشت جهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
بمی ماند اندر عقیقین قدح سرشکی که در لاله مأوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیی مگیر که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت
سر نرگس تازه از زرّ و سیم نشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین ترسی گرفت

و نیز:

عشق او باز اندر آوردم به بند کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن سخت تر گردد کمند
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 4:0  توسط علیرضا اشرفی  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 5:36  توسط علیرضا اشرفی  | 


Shafii Kadkani
شفيعي كدكني (م. سرشك)

A Poem by M. Srashk


A Poem by M. Srashk



A Poem by M. Srashk
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:42  توسط علیرضا اشرفی  | 

 

(H.A.Saya) 
H.A.Saya
(Hoshang Abtehaj)
A Poem by H.A.Saya, Great Iranain poet
هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. و بعد هم که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد در شعری سرود: "دیریست، گالیا! / هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. / هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. / هنگامه رهایی لبها و دستهاست / عصیان زندگی است."
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:34  توسط علیرضا اشرفی  | 

lonely 

 

تنها و روي ساحل

مردي به راه مي گذرد

نزديك پاي او

دريا، همه صدا .

شب، گيج در تلاطم امواج .

رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد

نقش خطر را پر رنگ مي كند .

انگار

هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا ؟

و مرد مي رود به ره خويش .

و باد سرگردان

هي مي زند دوباره : كجا ميروي ؟

و مرد مي رود.

و باد همچنان ...

امواج، بي امان،

از راه مي رسند

لبريز از غرور تهاجم .

موجي پُر از نهيب

ره مي كشد به ساحل و مي بلعد

يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب .

دريا، همه صدا .

شب، گيج در تلاطم امواج .

باد هراس پيكر

رو ميكند به ساحل و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 6:36  توسط علیرضا اشرفی  | 

چون، اوج كمال بشري مي بينم

چون، جمع صفان آدمي مي بينم

در دورنماي عالم انساني

كوتاه سخن، فقط علي مي بينم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 6:23  توسط علیرضا اشرفی  | 

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

گيس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكي ترك.

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير

پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

 

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد

از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

 

« - پريا! گشنه تونه؟

پريا! تشنه تونه؟

پريا! خسته شدين؟

مرغ پر شسه شدين؟

چيه اين هاي هاي تون

گريه تون واي واي تون؟ »

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا

***

« - پرياي نازنين

چه تونه زار مي زنين؟

توي اين صحراي دور

توي اين تنگ غروب

نمي گين برف مياد؟

نمي گين بارون مياد

نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟

نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟

نمي ترسين پريا؟

نمياين به شهر ما؟

 

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

 

پريا!

قد رشيدم ببينين

اسب سفيدم ببينين:

اسب سفيد نقره نل

يال و دمش رنگ عسل،

مركب صرصر تك من!

آهوي آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببينين!

باد دماغش ببينين!

امشب تو شهر چراغونه

خونه ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر ميان

داريه و دمبك مي زنن

مي رقصن و مي رقصونن

غنچه خندون مي ريزن

نقل بيابون مي ريزن

هاي مي كشن

هوي مي كشن:

« - شهر جاي ما شد!

عيد مردماس، ديب گله داره

دنيا مال ماس، ديب گله داره

سفيدي پادشاس، ديب گله داره

سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...

***

پريا!

ديگه تو روز شيكسه

دراي قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شين

سوار اسب من شين

مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد

جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.

آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

مي ريزد ز دست و پا.

پوسيده ن، پاره مي شن

ديبا بيچاره ميشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]

در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن

غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن

هر كي كه غصه داره

غمشو زمين ميذاره.

قالي مي شن حصيرا

آزاد مي شن اسيرا.

اسيرا كينه دارن

داس شونو ور مي ميدارن

سيل مي شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله

آتيش بازي چه خوشگله!

 

آتيش! آتيش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چيزي به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن

به جائي كه شنگولش كنن

سكه يه پولش كنن:

دست همو بچسبن

دور ياور برقصن

« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

 

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون

گريه تاون، واي واي تون! » ...

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...

***

« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!

شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك

تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد

بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف

قصه سبز پري زرد پري

قصه سنگ صبور، بز روي بون

قصه دختر شاه پريون، -

شما ئين اون پريا!

اومدين دنياي ما

حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين

[ كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

 

دنياي ما قصه نبود

پيغوم سر بسته نبود.

 

دنياي ما عيونه

هر كي مي خواد بدونه:

 

دنياي ما خار داره

بيابوناش مار داره

هر كي باهاش كار داره

دلش خبردار داره!

 

دنياي ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنياي ما -  هي هي هي !

عقب آتيش - لي لي لي !

آتيش مي خواي بالا ترك

تا كف پات ترك ترك ...

 

دنياي ما همينه

بخواي نخواهي اينه!

 

خوب، پرياي قصه!

مرغاي شيكسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟

كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما

قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

***

دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون -

پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتي ديدن ستاره

يه من اثر نداره:

مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم

هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -

يكيش تنگ شراب شد

يكيش درياي آب شد

يكيش كوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر كشيدم

پاشنه رو ور كشيدم

زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دويدم و دويدم

بالاي كوه رسيدم

اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

 

« - دلنگ دلنگ، شاد شديم

از ستم آزاد شديم

خورشيد خانم آفتاب كرد

كلي برنج تو آب كرد.

خورشيد خانوم! بفرمائين!

از اون بالا بياين پائين

ما ظلمو نفله كرديم

از وقتي خلق پا شد

زندگي مال ما شد.

از شادي سير نمي شيم

ديگه اسير نمي شيم

ها جستيم و واجستيم

تو حوض نقره جستيم

سيب طلا رو چيديم

به خونه مون رسيديم ... »

***

بالا رفتيم دوغ بود

قصه بي بيم دروغ بود،

پائين اومديم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسيد

غلاغه به خونه ش نرسيد،

هاچين و واچين

زنجيرو ورچين!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:36  توسط علیرضا اشرفی  | 

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روي من و

خيره در منست

***

گفتم به خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه تمام قد روبه رو شكست .

*****

از منظومه: سالهاي صبوري

غزلواره

به ادامه مطلب رجوع بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:24  توسط علیرضا اشرفی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 6:11  توسط علیرضا اشرفی  | 

AHMAD SHAMLUـ «اين بازوان اوست

 ـ

با شعلة لجاج و شكيبائي

مي سوزد.

وين، چشمه سار جادويي تشنگي فزاست

اين چشمة عطش

كه بر او هر دم

حرص تلاش گرم همآغوشي

تبخاله هاي رسوايي

مي آورد به بار.

 

شور هزار مستي ناسيراب

مهتاب هاي گرم شراب آلود

آوازهاي مي زدة بي رنگ

با گونه هاي اوست،

رقص هزار عشوة دردانگيز

با ساق هاي زندة مرمر تراش او.

 

گنج عظيم هستي و لذت را

پنهان به زير دامن خود دارد

و اژدهاي شرم را

افسون اشتها و عطش

از گنج بي دريغش مي راند . . .»

 

بگذار اين چنين بشناسد مرد

در روزگار ما

آهنگ و رنگ را

زيبايي و شكوه و فريبندگي را

زندگي را.

حال آن كه رنگ را

در گونه هاي زرد تو مي بايد جويد، برادرم!

در گونه هاي زرد تو

وندر

اين شانة برهنة خون مرده،

از همچو خود ضعيفي

مضراب تازيانه به تن خورده،

بارگران خفت روحش را

بر شانه هاي زخم تنش برده!

 

حال آن كه بي گمان

در زخم هاي گرم بخارآلود

سرخي شكفته تر به نظر مي زند ز سرخي لب ها

و بر سفيدناكي اين كاغذ

رنگ سياه زندگي دردناك ما

برجسته تر به چشم خدايان

تصوير مي شود . . .

 

 

هي!

شاعر!

هي!

سرخي، سرخي است:

لب ها و زخم ها!

ليكن لبان يار تو را خنده هر زمان

دندان نما كند،

زان پيشتر كه بيند آن را

چشم عليل تو

چون «رشته يي زلؤلؤ تر، بر گل انار» ـ

آيد يكي جراحت خونين مرا به چشم

كاندر ميان آن

پيداست استخوان؛

زيرا كه دوستان مرا

زان پيشتر كه هيتلر ـ قصاب «آوش ويتس»

در كوره هاي مرگ بسوزاند،

هم گام ديگرش

بسيار شيشه ها

از صمغ سرخ خون سياهان

سرشار كرده بود

در هارلم و برانكس

انبار كرده بود

كند تا

ماتيك از آن مهيا

لابد براي يار تو، لب هاي يار تو!

 

 

بگذار عشق تو

در شعر تو بگريد . . .

 

بگذار درد من

در شعر من بخندد . . .

 

بگذار سرخ خواهر همزاد زخم ها و لبان باد!

زيرا لبان سرخ، سرانجام

پوسيده خواهد آمد چون زخم هاي سرخ

وين زخم هاي سرخ، سرانجام

افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ؛

وندر لجاج ظلمت اين تابوت

تابد به ناگزير درخشان و تابناك

چشمان زنده يي

چون زهره ئي به تارك تاريك گرگ و ميش

چون گرمساز اميدي در نغمه هاي من!

 

 

بگذار عشق اين سان

مرداروار در دل تابوت شعر تو

ـ تقليد كار دلقك قاآني ـ

گندد هنوز و

باز

خود را

تو لاف زن

بي شرم تر خداي همه شاعران بدان!

 

ليكن من (اين حرام،

اين ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده،

اين برده از سياهي و غم نام)

بر پاي تو فريب

بي هيچ ادعا

زنجير مي نهم!

فرمان به پاره كردن اين طومار مي دهم!

گوري ز شعر خويش

كندن خواهم

وين مسخره خدا را

با سر

درون آن

فكندن خواهم

و ريخت خواهمش به سر

خاكستر سياه فراموشي . . .

 

 

بگذار شعر ما و تو

باشد

تصوير كار چهرة پايان پذيرها:

تصوير كار سرخي لب هاي دختران

تصوير كار سرخي زخم برادران!

و نيز شعر من

يك بار لااقل

تصوير كار واقعي چهرة شما

دلقكان

دريوزگان

شاعران!

با داغ هاي بوسة بسيارها گناهش

وينك خليج ژرف نگاهش

كاندر كبود مردمك بي حياي آن

فانوس

 

گنگ و نگفتني

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 5:22  توسط علیرضا اشرفی  | 

هـوای آمــدنـت ديــشـبـم بـه ســر مـي‌زد
نــيــامـدي كـه بـبـيـني دلم چــه پـر مي‌زد
بـه خواب رفـتـم و نيلوفـري بـر آب شكـفـت
خيـال روي تو نـقشي بـه چـشم تـر مي‌زد
شراب لعـل تو مي‌ديدم و دلم مي‌خواست
هــزار وسـوسـه‌ام چـنـگ در جـگـر مـي زد
زهي امـيد كه كامي ازآن دهان مي‌جست
زهـي خـيال كـه دستـي در آن كمر مي‌زد
دريـچه اي بـه تـماشاي غنـچه وا مـي شد
دلــم چـو مــرغ گـرفـتــار بــال و پــر مـي‌زد
تـمام شـب به خـيـال تـو رفـت و مـي‌ديـدم
كه پشت پـرده اشكـم سپـيده سـر مي‌زد

هوشنگ ابتهاج ه. ا. سایه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 5:45  توسط علیرضا اشرفی  | 

 

هر بار دير بود

از هم گريختيم
و آن نازنين پياله‌ی دلخواه را، دريغ
بر خاک ريختيم!

جان من و تو تشنه‌ی پيوند مهر بود،
دردا که جان تشنه خود را گداختيم!
بس دردناک بود جدايي ميان ما،
از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم.

ديدار ما که آن همه شوق و اميد داشت
اينک نگاه کن که سراسر ملال گشت.
و آن عشق نارنين که ميان من و تو بود،
دردا که چون جواني ما پايمال گشت!

با آن همه نياز که من داشتم به تو،
پرهيز عاشقانه‌ی من ناگزير بود.
من بارها به سوي تو باز آمدم، ولي
هر بار دير بود!

اينک من و تو ايم دو تنهاي بي‌نصيب،
هر يک جدا گرفته ره سرنوشت خويش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار،
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خويش!

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 5:40  توسط علیرضا اشرفی  | 

 تو قامت بلند تمنایی ای درخت
 همواره خفته است در آغوشت آسمان
 بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
 زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
 در برگهای در هم تو لانه می کنند
 وقتی که بادها
 گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
 غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
 در بزم سرد او
 خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
 در زیر پای تو
 اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
 صبحی ندیده است
 تو روز را کجا ؟
 خورشید را کجا ؟
 در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
 پیوند می کنی
 پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
 سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما
 با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:0  توسط علیرضا اشرفی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:54  توسط علیرضا اشرفی  | 

این قطعه ای از شعر « باید امشب بروم » از سهراب سپهری است که مورد پسند من قرار گرفت . امیدوارم لذت ببرید .

من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن

یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را

سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:37  توسط علیرضا اشرفی  | 

فروغ فرخزاد 15 دی ماه 1313 در خانواده‌ای متوسط به دنيا آمد. پدرش شخصيتی دو سويه داشت. يک افسر ارتش مستبد که در کودتای رضاخان نقش و يک عاشق شعر که در می‌بست و با اشعار حافظ و سعدی راز و نياز مي‌کرد. فروغ از نوجوانی شعر ميسرود و نقاشی مي‌کرد. برای فرار از فضای بسته محيط خانوادگی بسيار زود با پرويز شاپور ازدواج کرد " کاميار" نام گرفت. در سال 1331 نخستين مجموعه شعر خود را با نام "اسير" و در سال 1335 دومين آن‌را بنام ديوار منتشر کرد در بيست و دوسالگی سومين مجموعه شعر با نام "عصيان" را نيز بدست چاپ سپرد. خود وی بعدها اين هر سه را بی ارزش و حاصل احساسات سطحی يک دختر جوان دانست. در سال 1337 فروغ به چنان آگاهی نسبت به ارزش‌های فکری خود ميرسد که در می‌يابد می‌تواند در شعر به راهی جدا از ديگران برود. در همين سال سينما توجه او را جلب می‌کند و در کار ساختن بسياری از فيلم‌های مستند با " ابراهيم گلستان" همکاری مي‌کند. در سال 1338 برای آموختن فن سينما به انگلستان ميرود و برداشت درخشان سينمائی او هنگامی جلوه ميکند که فيلم " خانه سياه است" را از زندگی جذاميان در جذامخانه تبريز مي‌سازد. در سال 1342 در نمايشنامه " شش شخصيت در جستجوی نويسنده " بازی چشم‌گيری دارد و در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فيلم " خانه سياه است " جايزه اول فستيوال " اوبر هاوزن " را برده است و متقدين اروپائی به شايستگی از او تجليل می‌کنند. و باز در همان سال اوج نبوغ اوست با يک مجموعه تازه " تولدی ديگر " در شعر او و در شعر امروز ايران آغاز مي‌شود. در سال 1343 به آلمان و ايتاليا و فرانسه سفر مي‌کند. سال بعد در دومين فستيوال سينمائی مولف در " پزارو" شرکت مي‌کند. تهيه کنندگان سوئدی ساختن چند فيلم را به او پشنهاد می‌کنند و ناشران اروپائی مشتاق نشر آثارش هستند اما در دوشنبه بهمن ماه همان سال آخرين برگ از دفتر زندگی کوتاه و پر بارش ورق میخورد.

*****

دخترک خنده کنان گفت که چيست راز اين حلقه‌ی زر راز اين حلقه که انگشت مرا اين چنين تنگ گرفته است ببر راز اين حلقه که در چهره‌ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت: حلقه‌ی خوشبختيست، حلقه‌ی زندگی است همه گفتند: مبارک باشد دخترک گفت: دريغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سال‌ها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه‌ی زر ديد در نقش فروزنده‌ی او روزهايی که به اميد شوهر به هدر رفته، هدر زن پريشان شد و ناليد که وای وای، اين حلقه که در چهره‌ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه‌ی بردگی و بندگی اس
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:32  توسط علیرضا اشرفی  |