تبليغاتX
CHERCHILL59(پالیز ادب)

CHERCHILL59(پالیز ادب)

گریزی به ناگزیریهای فرهنگ وادب ایران زمین

عـــــطار در دکان عطاری خود نشسته بود و ذکر اولیا ی خدا را در تذکـــرة الاولیا می نوشت از شیخ ابوالحسن خرقانی می گفت :

آن بحـــر انــدوه ، آن راســخ تــر از کوه ، آن آفتاب الهی ، آن آسمان نامتناهـــی ، آن اعجوبــــه ی ربانی ، قطب وقت ، ابوالحسن خرقانی رحمة الله الیه سلطان سلاطین مشایخ بود قطب اوتاد و ابدال عالم ....

 

روز دیگری شروع و او کنار پنجره ی رو به کویر ایستاده بود و به در دوردست نگاه می کرد . شیخ ابوالحسن خرقانی را می دید که نماز شام را در خرقان با جماعت مـی خواند و روی به بسطام می آورد سر بر خاک بایزید می گذارد و به راز ونیاز با خدا :

« بار خدایا از آن خلعت که بایزید را دادی ابوالحسن را بویی ده »

تا نزدیکـــی هـــای صبح بر خاک بایزید می نشیند و زاری می کند پس از آن به خرقان بازمـی گردد و با وضوی نماز شام نماز صبح را با مریدان به جماعـــت مـــی خواند و این کار هر شب اوست تا دوازده سال .

و باز بایزید بسطامی را می بیند که در جمع مریدان روی به خرقان ایستاده و چشمـانش را بستــه است نفسهای عمیق می کشد انگار بوی خوشی به مشامش می رسد .

مریدان به تقلید از وی ، بـو می کنند و هیچ درنمـی یابند با تعجب به یکدیگر نگاه می کنند یکی از میـان آنها می پرسد : شیخ ما هیچ بویی نمی شنویم چه چیزی را بو می کنی که آنقدر خوشایند توست ؟

بایزید پاسخ می دهد : بوی یار می آید بوی یاری که سالها پس از من می آید بوی ابوالحسن که بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند.

 

در سکــوت کـــویر ، از پشت پنجره ی کوچک اتاق کـــارش بو علی سینا را می بیند ....

 

عـــطار همچنان نشسته است و می نویسد :

بو علی سینا وصف شیخ را شنیده است از راهی دور بدیدن شیخ می آیــد نیمروز است که به خرقان می رسد شب قبل هنگام غروب وارد بسطام و به خانقاه بـایزید رفته بود صوفیان به سماع و رقص مشغول بودند و چرخ زنان می خواندند :

یا شیخ بسطامی مدد مولا مدد الله مدد ....

و او در کنجی ایستاده و تماشا می کند .

 

او همچنان کنار پنجره ایستـاده و آنـــروز را می دید که به زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی رفته بود .

مقبره ی شیخ که در واقع خانقـاه او بوده است ، بر بالای تپه ای بنا شده . برای رفتن به مقبره باید از پله های زیــادی بـالا رفت جای خوش آب وهوا و سرسبـزی است . از آن بالا بسطام بخوبی دیده می شد بر بالای در ورودی خـانقـاه جمله ی معروف شیخ را نوشته اند« هرکس بر این در وارد شود از دین و ایمانش مپرسید نانش دهید چه آنکه نزد خدا به جان می ارزد نزد بوالحسن به نانی می ارزد »

مدفن شیخ در اتاق کوچکی قرار دارد. او کنار مقبره ی شیـخ بـــه احترام ایستاد . مرد جوانی نشسته بود و مشغـــول خواندن کتابی بود هنگامی که کتاب را می بست او عنوان کتاب را دید « منــاجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری » مرد جوان کتاب را بست وکنـار سازش گوشه ی دیوار گذاشت . بیرون مقبره چند دختر و پسر جوان جمع بودند . پانزده نفری می شدند و همه با خود دف داشتند نیم ساعتی به اذان مغـرب مانده بود که وارد فضای کوچک مقبره شدند دور قبر شیخ ایستـادند و دف نوازی گروهی آنها شروع شد ابتدا کمی آرام و هماهنگ .  سقف اتاق کوچکی که مقبره در آن قرار داشت ، خیلی کوتاه بود و انعکاس صدا در آن وجود نداشت وگرنه غوغایی می شد پس از اجرای هم نوازی مرد جوانی که گوشه مقبره نشسته بود ستار خود را برداشــــت و آواز خـــواند صدایش بدل می نشست . دوباره هـم نوازی دف شروع شد و اینبار هم خوانی دختران وپسران جوان که دف می زدند :

« یا شمس تبریزی مدد

مولا مدد الله مدد

یا احمد جامی مدد

مولا مدد الله مدد

یا شیخ بسطامی مدد

مولا مدد الله مدد

یا شیخ خر قانی مدد

مولا مدد الله مدد آقا مدد آقا مدد »   

 

 

و او که در کنار بچه ها و زنش بیرون مقبره زیر سقف بلند خانقاه ایستاده بود لحظه ای چشمانش را بست و لحظه ی دیگر که چشمانش را باز کرد ، کف زمین افتاده بود و پسر بزرگش را مظطرب می دید که می گفت « باباجان چه شد ؟ چرا بیهوش شدی ؟ »

 

بوعلی سینـا چشمانش را نبست او می خواست به دقت نگاه کند و ببیند تــــا بفهمد صـــوفیان برای چه چیزی مدد می خواهند ولی نفهمید ! او ندانست همه چیز را نمی توان با چشم سر دید . چیزهای دیگری هست که باید این چشم جهان بین را ببندی تا بتوانی جهان بزرگتر را ببینی .

ده خـــرقان در نیمـــــروز ساکت و خاموش بود . آفتاب آخرین روزهای تابستــــان رمقی نـــــداشت از دور دست درختهای بسطام دیده می شدند که خود را برای برگ ریزان پـــاییز آماده می کردند . بو علی سینا چست وچالاک راه می رفت و به هر چیزی با دقت نگاه می کرد حتی به قد و اندازه مرغ وخروسها نیز بـــــا دقــت نگاه میکرد و آنها را با مرغ وخروسهای جاهای دیگری که دیده بود مقـایسه می کرد اگر بــــه چیز تازه ای بر می خــورد گوشـــه ای می نشست و یادداشت مختصری می نوشت تا شب آنـــــرا کامل کند . پیدا کردن خانه ی شیخ ابوالحسن برایش کار ساده ای بــود از پیر مردی که کنار گذرگاهی  نشسته بود ، پرسید و پشت در خانه ای ایستاد و صدا زد :

کسی خانه نیست من از راه دور برای دیدن شیخ آمده ام

پس از لحظه ای زن شیخ در را بـاز کرد ، اخمو و عبوس . بـا نگاهی بدبینانه سر تاپای او را ور انداز کرد . بوعلی کمی خودرا عقب کشید

- سلام بر تو من از راه دور برای دیدار..

زن حرفش را قطع کرد :

شنیــدم ! بـار اول که گفـتی شنیدم از راه دور به دیدار شیخ آمده ای . مثل تو دیوانه کم نیست که برای دیدن این زندیق از راه دور می آیند و من باید به آنها نان بدهم و آب بدهم و اجــازه هم ندارم از دینشــان بپرسم حضرت شیخ شما فرموده اند نزد خدا به جان می ارزند پس .. چه می دانم یک مشت مهملات . جوان ابلــه راهت را بگیر و از همان جا که آمده ای بـــرگرد این زندیــق دیدن نـــدارد مـن که با او زندگی می کنم چیزی از او ندیده ام اگر او کرامـات دارد برای خودش و من کاخ کرامت میکرد نه این بیغوله را .

در را محکم بست و رفت . بوعلی هاج و واج ایستاده و متحیر نگاه می کرد . پیرمردی که از آنجا می گـذشت و به صدای گفتگوی زن توقف کرده بود ، در حالیکه ریـــز می خندید گفــت : جوان برو ! مگر نشنیدی چه گفت اگر دوباره در بزنی با چوب به سراغـت می آید . ما هر از چند گاهی چنین صحنه هایی را می بینیــــم مگر آنکه شیخ خودش در خانه باشد .

بوعلی که در مانده بود ، به راه افتاد نمی دانسـت بـاز گردد و یا بماند تا شیـخ بیاید بــا خود گفت : حالا که تا اینجا آمده ام دست خالی بر نمی گردم بد نیست به صحرا بروم و در مورد گیاهان این جا تفحص کنم و راه صحرا را پیش گرفت .

گلهای صحرایـی به اندک نسیمی به رقص در می آمدند بوعلی که از زیبایی آنها بــه وجد آمده بود دیگر به بر خورد زن شیخ با خود فکر نمی کرد به آرامی و با دقت پا می گذاشت مبادا گلی زیر پایش له شود گاهی می نشـسـت و بـــه آرامـی ساقه ی نازک گلی را در دست می گرفت و گلبـــرگ هایش را مــی شمرد آنقدر با احتیاط اینکار را میکرد که انگار دست بر گلوی کودکی گذاشتـه است دفتر خودرا باز می کرد و در باره ی آن گل چیزی می نـوشت و زمانی گلی را از میان علف های اطراف جدا مـــی کــرد چاقوی کوچکی از انبان خود بیرون می آورد و پای گیاه در زمین فرو می کرد و آنرا از ریشه در می آورد و با نوازش به گیاه می گفت : مرا ببخش نیاز دارم تو را با خود ببرم و آنرا لای دفترش می گذاشت .

در همین حال و هوا و گفتگو با گلها بــود کــه غرش صدای شیری او را از دنیای پیرامونش جدا کرد ابتدا کمی ترسید و با چالاکی بلند شد که بگریزد : شیر ! اینجا ! این صحرا تا آنجا که من خوانده ومی دانم گرگ وکفتار دارد ولی شیر ندارد . پیر مردی با باری از هیزم بر دوش با ماری پیچیده بر دست بجای تازیانه و سوار بر شیر ، قبل از آنکه بگریزد به او رسید و روبرویش ایستاد .

بوعلی فکر می کرد خواب می بیند کمی بـه اطراف نگاه کرد نه همه چیز طبیعی بود همان گلهای زرد کوچک صحـرایی که در نسیم آرام می رقصیدند . ده خرقان با دیوار های گلی خانـه هایش نه خیلی دور ، و او بود و آن پیر مرد سوار بر شیر غران .

با ترس و مبهوت از آنچه می دید پرسید :

 تو کیستـی پیر مرد ؟! این چه حالی است ؟ رویایی یاواقعا  وجود داری ؟

مرد در حالیکه تبسمی شیرین بر لب داشت ، پاسخ داد :

پیرمرد! نه هنوز پیر نشده ام من همانم که به دیدارش آمــــده ای من ابوالحسن خرقـــانی ام تعجــب می کنـــی ؟ با عـلم کتابهایت جور در نمی آید ؟

- تو؟! شیخ ! این حال ؟! شیر رام شده ؟ بار هیزم ؟ مار بجای تازیانه ؟ و آن زن در خانه ؟!! نه باور نمی کنم پس چطور نتوانستی آن زن را رام کنی ؟

شیخ به آرامی گفت : من بار چنان گرگی را کشیده ام تـا چنین شیری بار مرا بکشد .

از شیـر پایین آمد و مار را رها کرد لحظه ای بعد نه شیری بود و نه ماری . بوعلی سینا بود و ابوالحسن خرقانی با ریش و مویی سفید که همچنان بار هیزم بر دوش می کشید . 

  

او از پشت پنجـره بـه کویر نگاه می کرد خودرا در دل کویر کنار شیخ ابوالحسن خرقانی می دید که می خروشد :

ای شیخ بس نیست وقت آن نشده کـه خود راخلاص کنی ؟

چند بار دیگر می خواهی سوار بر شیر شوی و مار را تازیانه کنی تا آنها که به دیدنت می آیند بدانند که از ماده گرگی رنج می کشی ؟

آن زن که تو را سوار بر شیر نمی بیند تا رام شود ! بس است دیگر بس است .

او از میــان هیــاهوی کویر به اتاق خود باز گشته و به گذشته به زندگی گذشته ی خود فکر می کرد ....

همچنان کنار پنجره ی کوچک  اتاق کــارش ایستاده بود . غمی  بر دلش سنگینی می کـــرد بیــرون باد می وزید پشت اتاقش لوله های فولادی زیادی انبار شده بود باد هنــگام عبور از میان لوله ها ، صدای محزون نی را به گوشش می رساند در میـان اندوه حـاصل از خاطرات تلخ و نوای حزن انگیـز ، بـا خود فکر می کرد ایکاش بجای این نوای اندوهبار ، مـــوسیقی دیگـری بگوش می رسید تا مرا از این غم و اندوه جدا کند . دلش می خواست صدای طبل ها بود تا با ضــرب آهنگ طبل ها به وجد و پایکوبی در آید و همه چیز را فراموش کند .

 

عطار از نوشتن بازمانده و از رنــج بــاری کــه شیخ ابوالحسن خرقانی بدوش می کشید غمگین شده بود سرش را در میان دستهــایـش بـر زانــو گذاشت دلـش می خواست گریه کند. دکان عطاریش از میدانگاهی وسط بــازار فاصله ی زیادی نداشت از چند ساعت پیش مردی حلاج ، گوشه ی میدانـگاه نشسته بود و پنبه زنی می کرد . نــاگهــان صدای زه کمان پنبه زن در گوش عطار طـنین انداز شد او سرش را بالا گرفت و با دقت به صدای کمان پنبـه زن گوش داد : « پم پم پم پم پــــــــــم پم » چهار بار « پم » یک نواخت و « پــــم » پنجم با ضربی محکم و کشیده و پس از آن پم کوتاه .

و رقــص پنبــه ها را در میان نـوا ها می دید حالا دیگر کمان پم پم نمی گفت چیـز دیگری می گفــت و عــطار به وضوح همه چیز را می دید ومی شنید : کمان صدا می زد « پن به پن به پــــــــن به » و پنبــه ها را می دیــد کــه چـگونه به میان زه کمان حلاج می آیند و با ضربه ای محکم بــه رقــص و سماع در می آیند و می نشینند ولی دیگر آن پنبه ی گرفته و بخود پیچیده ی قبلی نیستند !!.

عطار ناگهان بــا پـای بــرهنه به میانه ی میدان آمد کلاهش از سرش افتاد و موی بلند و سفیدش بر شانه هایش ریخت دیگر تاب نیاورد دستهایش را که بالا گرفت آستین های قبایش آویزان شد . سرش را کمی بـه سمت چپ گرفته بود نگاهش مبهوت و به جایی دور خیلی دور مـی نگریست و می چرخید . باد در دامن قبایش پیچیده بود او سه بار دست افشاند و هفت بـــار پــــا بر زمین کوبید و نشست آرام و خاموش .

رهگذران هرگز چنین چیزی از او ندیده بودند . او بواسطه ی شغلش در میان عامـه ی مردم احترام خاصی داشت وکسی جرئت اعتراض کردن بخود نداد . حلاج در تمام مدت سماع شیخ به کمان زدن ادامه داد و لبخند شیریـن و رضایتمندی بر چهره داشت و پس از تمام شدن سماع شیخ آرام و بی صدا بســاط خود را جمـع کرد و قبل از آنکه کسی به او معترض شود ، به سرعت راه افتاد و در اولین کوچه ی جدا شده از راسته ی بازار پیچید و رفت .

 

دیگر صدای عبور بـاد از میــــان لولــه های فولادی نمی آمد و بجای آن صـــــدای ضــربه ی چــکشی بــر آهن ،از یکی از ساختمانها بگوش می رسـیـد . او از پشت پنجره در دوردست کویر بوسعید را می دید که به دیدار شیخ ابوالحسن به خرقان آمده است  ...

 

 

شیخ بوسعید در کنــــار ابوالحسن ودر جمع مریدان نشسته شیخ ابوالحســن خرقـــانی هـمچــون هـمیشــه در بحــر اندوه است بوسعید می گوید : شیخ دستور بده کسی چیزی بخواند

شیــــخ مــی گـوید : ما را پروای سماع نیست لیکن بر موافقت بر تو بشنویم .

شیـــخ بـــا نــگاه ، اشاره ای به یکــی از مــریـدان کرد او به سرعت برخواست مقابل شیخ و ابوسعید که در کنارش نشسته بود ایستاد پس ازتعظیم کوتاهــی دو زانــو بر زمین نشست و شروع به خواندن کرد

نــزدیک تــو گـــشتم شــده ام مــات وجـودت 

در رقص و سماع چرخ زنان غرق سجودت

تــرســم نه ز دوزخ ، امیدم نه بهشت است

جز این طلبی نیست شوم محو تماشای شهودت 

آرام آرام حالت خواندن عوض شد و ریتم گرفت مریدان که کــلاه از سر بر داشته بودند ، کف زنان ســـرها یشــــان را می چرخانـدنـد و موهـــای بلندشان باحالت زیبایی در هوا می چرخید دو مرید از میان آنان چنـــان به وجد آمده بودند که رگ شقیقه هایشان پاره و خون از آن جاری شد. بوسعیــد که خود قرار نداشـت ، به احترام شیخ جسارت برخواستـــن در خود نمی دید ولی او نیز چون سایر مریدان همچنان نشسته بر جای خود سماع بود هنگامی که سر و تنه ی خود را می چرخــاند ، صورتش به زمین نزدیک و موهای بلندش بر زمین کشیده می شد جملــه ی مریدان بــا چرخش سر هایشان ذکر « هو حق مددی »می گفــتند فضــای خـانقــاه نیــز هـمــراه با مریدان در چرخش بود شیخ نیز به وجد آمده و منتظـــر بود تا بوسعید بگوید :

یا شیخ وقت است که برخیزی .‍ !

و شیــخ بــرخـــواسـت چرخان ورقصــان ســــه بــــار آستین بجنبـانـد و هفت بارپای بر زمین کوبید دیــوار های خانقــاه بـــا او به جنبش و رقص در آمده بودند . شوری در افتاده بود بوسعید نعره زنـــان گفـت :شیخ بس است که سقف فرو می ریزد به عزت خدا قسم آسمان و زمیـن همراه با تو در رقصند و سماع .

و شیخ نشـست و بـــاز در بـــحر اندوه فرو رفت ولی مریدان که همراه باشیخ به سماع در آمده بودند همچنـان در رقص بودند بوسعید نیز به احترام شیخ و در کنار او نشـــست ولی آرام و قرار نداشت رو به شیخ گفت : بیا حالت بسط و قـبض را بـا یــکدیگر عوض کنیم دیگر قرار ندارم. یکدیگر را در آغــوش گرفتنـد و حال هریک به دیگری منتقل شد . شیخ ابوالحسن برخواست وتا سپیده صبــح در میـان مـــریدان نعــــره مــی زد و می رقصید و ابوسعید مبهوت ومات سر در میان زانوان گرفتـه و زار می گریست چون صبح شد مریدان یکی پس از دیگری از حال رفتند و بیهوش شدند شیخ ابوالحسن دست بر شانه ی بوسعید گذاشت وگفت : چه دیدی ؟

بوسعید پاسخ داد : از زبـر تا عرش گشاده می دیدم و از زیر تا تحت الثری و شما را می دیدم که در رقصید همراه با عالم هستی . شیخ گفت :بوسعید ! انـــدوه مرابه من باز بده که من با آن اندوه خوشترم . فردای قیامت صبر کـن تا اول من بروم تو همه لطفی نمی توانی تاب بیاوری صبــر کــن تـا من بروم و فزع قیامت بنشانم پس از آن تو بیا ...

 

او کنــار پنجــره خسـته از سمــاع،با اندوهی بزرگ بردلش ایستاده بود و رفتن بوسعید را از خرقان می دید

 شیخ ابوالحسن ، بوسعید را در آغــوش گرفتـه بود و گفت : من تو رابه جانشینی خود بر گزیدم ســـالها بـود که از خدا می خواستم کســــی را بفرستــد تـا آنچه در دل دارم به او بسپارم محرمی یافت نمی شد تا تو آمدی .

بوسعید هنگام رفتــن سنــگ کنار در را بوسید و چشمانش را بر آن مالیــد ابـوالحسن گفت به احترام بوسعید دیگر کسی از این در داخل نشود . بوسعید وقتــی رفت گـفــت:

مـــرا چـنــان خشــت خامی به خرقان فرستادند و شیخ گوهری در دلم نهاد و اکنون باز می گردم . 

 

 او همچنان ایستاده بود و نمی توانست دل از تماشای حالات شیخ ابوالحسن خرقانی بردارد

 

غروب نزدیک و دکانهای بازار بسته می شد عطار خسته از آنچه در آن روز بر او گذشتــه بود همچنان دلش می خواست از ابوالحسن خرقانی بنویسد با خود گفـت باقی را شب هنگام و در خانه می نویسم کتابش را بســت و بـراه افتـاد هنگام عبور از بازار مسگرها ، جوان مسگر را دید که با دیدنش از دور از جایش بلند شد ، ایستاد و به حال احترام سرش را پایین نگاه داشت . بوی خوش دوست ،عطار را سرمست کرده بود هنگامی که به او نزدیک شد ایستاد و با لبخندی بر لب گفت : هنوز نرفته ای ؟ زن جوانـت در خانه منتظر توست خوب نیست او را تنها بگذاری .

جوان پاسخ داد : شیخ وقتــی به خانه می روم همسرم به چشمانم نگاه می کند و می پرسد وقتی می آمدی شیخ را دیدی ؟ آیا نظر او بر تو افتاد ؟ تو را بخـدا سوگند می دهم اگر او را ندیده ای به بهانه ای به خانه اش برو بگو زنم بیمار است . اگر او را ندیده ای من براستی بیمار می شوم . ای شیــخ ! امـــروز سماعـت را در میدان دیدم وقتی برایش تعریف کنم تا صبح نمی گذارد بخوابم چه شبی خواهد شد امشب .

- او را دوست داشتـــه بـــاش عــاشقــانه دوستش داشته باش خدای مهربان عشق به زن را به ودیعه در دل مرد گذاشته است وعشق مرد را در دل زن ، تا برایمان تمرینی باشد برای عشق به ذات مقدسش ، او خود نیز عاشق ماست و هــــرکه را لایـــق ببیند به سوی خود می برد . با لبخندی برلب دستی بر شانه ی جوان زد و بسوی خانه روان شد .

زن جوان با دور شدن شیخ ، دوان دوان به سوی شوهر آمد و گفت : همه چیز را دیدم ولی نزدیک نبـودم کــه بشنوم بگو، بگو شیخ چه می گفت ؟

- صبر کن زن تا صبح خیـلی راه اسـت هـمــــه چیز را برایت می گویم . نمی دانی امروز چه شد ، سماع شیخ در میان بازار واقعا دیدن داشت حیف شد کاش بودی و می دیدی .

زن در حالیکه لبخند نمکینی بر لب داشت گفت : ندیدم ! من خودم همه چیز را دیدم و تو را هم دیدم که چطور ایستاده بودی و اشک می ریختی با آن سر و صورت سیـاه! چطور توانستی آرام بایستی ؟!تو که در دکان مسگری هنگام سفید کردن مس ها خوب بلدی برقصی ؟

مرد از تعجب ایستاده بود

- تو !! تو آنجا بودی ؟زن تـــو آنجا چــه می کردی می خواهی مردم برایمان حرف در بیاورند ؟

- مردم مردم ! مردم حرف در بیاورند چـه حرفی مگر من حق ندارم بیمار شوم و برای خریدن دارو به دکان عطاری بیایم ؟

و در حالیـــکه لبخنـــد شیطـنت آمیزی بر لب داشت خود را در میان بازار خلوت بــه شوهــر چسبــاند و با طنازی گفت : تو که می دانی من بیمارم بیمار عشق تو و این بیماری هم علاج ندارد مگر .... خودت که می دانی علاجم چیست

- خیلی خوب بس است وسط بازار! عشقت را بگذار تا به خانه برسیم خود شیخ امروز چیزهایی به من گفت برویم خانه تا برایت بگویم . 

 - فقط بگویی ؟

 

او کنار پنجره ی کوچک رو به کویر همچنان ایستاده بود.

چه زیبا بود عاشقی ، دیدن عشق زن و مرد جوان چه شوری در دلش بپا کرده بـــود به حال زن و مرد جوانی که می دید غبطه می خورد. خدا او را در مسیر ی تازه قرار داده  و او هم انتخـاب کرده بود راهی سخت بسیار سخت . سختی راه توانش را گرفتــــه و خسته شده بود . بار ها بر لبـه ی پرتگـاه بیراهه قرار گرفته بود و کم نبودند شیاطینی که او را به بیراه تشویق می کردند و خدا بود که  او را آزمایش می کرد تا پایداری و لیاقتش را محک بزند ولی هر بار به مدد روشنایی عشق راه را از بیراه تشخیص داده و همچنان در راه مانده بـــود . او همه چیز را در عشق می دید او بوی خوش عشق را شناختـه و داشت برای پذیرش عشقی بس بزرگ آماده می شد عشــق بـــزرگی که تجـلی زمینی آن در قلبـش شعله ور شده بود و در ســوز و گــداز آن چه صبورانه انتظار می کشید ... 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:51  توسط علیرضا اشرفی  | 

در سال ۱۲۶۴ قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند.

 اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند.

شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

 امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود.

 امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.
پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .


چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود.
علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند.

ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد.
سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

 امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.

 اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند .

منبع: حكيمي، محمود. داستان‌هايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 3:17  توسط علیرضا اشرفی  | 

  شوربختانه در دوران هزار و پانصد سالهء اسلام، زبان فارسی در هجوم زبان و اندیشهء مسلمان عرب، به مرور چنان از خود تهی شده است که دشوار می ­توان از آن به گونه ­ای گسترده، همچون زبان اندیشه و زبان تبادل اندیشه بهره گیری کرد.

آنچه که بیشتر حافظ پژوهان را به بیراهه برده است، غلفت آنان است از راز اندیشه­ های فرهنگ ایرانی که در دیوان حافظ موج می­زند. این پژوهشگران،  حافظ را در جاهایی جستجو کرده ­اند که  نشانِ چندانی از او ندارند.

پیش گفتار

 
آیت الله مطهری، پیگیرانه تلاش کرد که مشخصِ حافظ را به مجردی در دستگاه مفهومی اسلامی تبدیل کند*. دیگر مسلمانان، از جمله، بهاء¬الدین خرمشاهی که ریزه¬خوار چنین روشی در بررسی پدیده¬های عینی هستند، تنها به سنگواره¬گی و تجسد شناختِ حافظ یاری رسانده¬اند و دریافت او را، آنگونه که خود معرف خود است، با موانعی بزرگ همراه کرده¬اند.
اسلام، در طول سده¬ها دستگاهی روشمند برای شناخت و بررسی واقعیت¬های عینی برآورده که  همراه با سرکوب و سلاح تکفیر و ارعاب و نهادینه کردن ترس، جایی برای اندیشهء فلسفی باز نگذاشته است. این وضعیت دیرپا، راه شناخت و بررسی علمی را همواره با بن¬بست روبرو کرده است.
ترویج فرافکنی¬های مخدوش ذهنی به جای واقعیت ملموس و سپس این ذهنیات را واقعیت عینی جلوه دادن، شگردی است که مطهری و خرمشاهی و بسیاری از حافظ پژوهان در شناخت و معرفی این شاعر گرانقدر ایرانی به کار گرفته¬اند؛ تا از سویی، با کاربرد هزار ترفند و نیرنگ، پای این شاعر از دایرهء اسلام بیرون نیاید و از سوی دیگر چهرهء واقعی او همچنان در پردهء پندار بماند.
کندوکاو در بارهء اندیشه¬های ایرانی در ادبیات فارسی، بیش از هر چیز برای بهسازی بستر فرهنگی ست که بتواند با جهان پویا و مدرن به داد و ستد فرهنگی بپردازد. از آنجا که فرهنگ، خود دستاورد و نتیجه کارکرد خلاق همهء انسان¬هاست، برای پیوند انسان¬ها، پاسداری از فرهنگ که خرد و روان جمعی انسان¬هاست، ضرورت حیاتی¬ست. فرهنگ، خود، حاصل و محصول گفتگوی پیوسته و روزآمد تمدن¬های بشری است. اما، آنچه ما را آلوده است و راه هر گونه گفتگویی را بر ما بسته است، آمیزه¬ای است به نام اسلام که نه فرهنگ را به رسمیت می¬شناسد و نه اخلاق را و نه منشور حقوق بشر را. و شگفتا که داعیهء فرهنگ و اخلاق دارد و حقوق بشر اسلامی را که همان فقه شیعه است، برتر از هر دستاوردی می¬پندارد. هنوز پس از حدود هزار و پانصد سال، کسی نتوانسته است که از راه "گفتگوی تمدن¬ها" به مسلمان بباوراند که امر برده داری در قاموس و ناموس انسانی، قبیح و نارواست. هیچ مفتی و فقیه و مجنهد و آیت الله و ... تا کنون در فبح برده¬ داری و زن ستیزی و...فتوایی صادر نکرده است. بدبختانه، هنجارهای رفتاری و کرداری ما ایرانیان را، این نوع "فرهنگ" رقم می¬زند. اسلام زدایی از اندیشه¬های ایرانی که گنجینهء ادبیات فارسی را پربار کرده¬است، برای رسیدن به جایگاه در خور انسان ایرانی و فرهنگ ایرانی در خانواده بشری است. ما، دیر یا زود باید بتوانیم با شناخت دو بارهء خود و  احیای اندیشه¬های ایرانی که همخوان روح زمان و زمانه است، منش خفتهء خود را بیدار کنیم و قادر شویم که با نگاه مستقیم در خود و با شناخت از گذشته، راه آینده را ترسیم کنیم. ما با ابزار اسلام، تنها از خود دور افتاده¬ایم و به ناکجاآبادهای وهم و تیره¬گی پرتاب شده¬ایم و بهره¬ای، مگر نیندیشیدن نبرده¬ایم. شرم¬آور است که مسلمانان حاکم و ناحاکم بر ایران، از دانش و خرد بهره می¬گیرند تا در دل زمین چاه جمکران حفر کنند و با موهومی که تنها وهمی تاریخی ست به نامه نگاری بپردازند. شگفتا که خود در آن فرونمی ¬روند تا برای همیشه در کنار معبود خود بیارامند تا ما هم بیاساییم. 
باری، برای بررسی و شناخت اندیشه و ذهن حافظ، بیش از هر چیز باید زمینه¬هایی چند فراهم آیند:  

برای مطالعه ی کامل جستار روی ادامه ی مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 20:36  توسط علیرضا اشرفی  | 

شهريار در خواب آيت اله مرعشي نجفي

روايتي بر سرودن شعر علي اي هماي رحمت

آيت الله العظمي مرعشي نجفي بارها مي فرمودند شبي توسلي پيدا کردم تا يکي از اولياي خدا را در خواب ببينم . آن شب در عالم خواب , ديدم که در زاويه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا اميرالمومنين (عليه السلام) با جمعي حضور دارند .

حضرت فرمودند : شاعران اهل بيت را بياوريد . ديدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند : شاعران فارسي زبان را نيز بياوريد . آن گاه محتشم و جند تن از شاعران فارسي زبان آمدند . فرمودند : شهريار ما کجاست ؟ شهريار آمد . حضرت خطاب به شهريار فرمودند : شعرت را بخوان ! شهريار اين شعر را خواند :

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ما سوا فکندي همه سايه هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو اي گداي مسکين در خانه علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

به جز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير توست اکنون به اسير کن مدارا

به جز از علي که آرد پسري ابولعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد زميان پاکبازان

چو علي که مي تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لا فتي را

به دوچشم خونفشانم هله اي نسيم رحمت

که زکوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي فضاي گردان به دعاي مستمندان

که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو ناي هر دم زنواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را :

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنايي بنوازد آشنا را »

زنواي مرغ ياحق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا

آيت الله العظمي مرعشي نجفي فرمودند : وقتي شعر شهريار تمام شد از خواب بيدار شدم چون من شهريار را نديده بودم , فرداي آن روز پرسيدم که شهريار شاعر کيست ؟

گفتند : شاعري است که در تبريز زندگي مي کند . گفتم از جانب من او را دعوت کنيد که به قم نزد من بيايد .

چند روز بعد شهريار آمد . ديدم همان کسي است که من او را در خواب در حضور حضرت امير (عليه السلام) ديده ام. از او پرسيدم : اين شعر «علي اي هماي رحمت» را کي ساخته اي ؟ شهريار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر داريد که من اين شعر را ساخته ام ؟ چون من نه اين شعر را به کسي داده ام و نه درباره آن با کسي صحبت کرده ام .

مرحوم آيت الله العضمي مرعشي نجفي به شهريار مي فرمايند : چند شب قبل من خواب ديدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) تشريف دارند . حضرت , شاعران اهل بيت را احضار فرمودند : ابتدا شاعران عرب آمدند . سپس فرمودند : شاعران فارسي زبان را بگوييد بيايند . آنها نيز آمدند . بعد فرمودند شهريار ما کجاست ؟ شهريار را بياوريد ! و شما هم آمديد . آن گاه حضرت فرمودند : شهريار شعرت را بخوان ! و شما شعري که مطلع آن را به ياد دارم خوانديد . شهريار فوق العاده منقلب مي شود و مي گويد : من فلان شب اين شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم . تا کنون کسي را در جريان سرودن اين شعر قرار نداده ام .

آيت الله مرعشي نجفي فرمودند : وقتي شهريار تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت , معلوم شد مقارن ساعتي که شهريار آخرين مصرع شعر خود را تمام کرده , من آن خواب را ديده ام .

ايشان چندين بار به دنبال نقل اين خواب فرمودند : يقينا در سرودن اين غزل , به شهريار الهام شده که توانسته است چنين غزلي به اين مضامين عالي بسرايد . البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است و خوشا به حال شهريار که مورد توجه و عنايت جدش قرار گرفته است .

علاقه مندان به استاددرادامه مطلب میتونن منظومه معروف حیدرباباروملاحظه کنن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 5:2  توسط علیرضا اشرفی  | 

قبل از اسلام خطوط مختلفي ار جمله ميخي و پهلوي و اوستائي در ايران متداول بوده است با ظهور دين اسلام نياكان ما الفبا وخطوط اسلامي را پذيرا شدند خط متداول آنزمان كه نزديك دو قرن قبل از اسلام شكل گرفته بود خط كوفي و نسخ قديم بودكه از دو خط قبطي و سرياني اخذ شده بود در اوايل قرن چهارم سال 310 هجري قمري ابن مقله بيضاوي شيرازي خطوطي را بوجود آورد كه به خطوط اصول معروف شد كه عبارتند از محقق – ريحان – ثلث – نسخ – رقاع و توقيع كه وجه تمايز آنها اختلاف در شكل حروف و كلمات و نسبت سطح و دور در هر كدام مي باشد و براي اين خطوط قواعدي وضع كرد و 12 اصل نوشت : تركيب-كرسي-نسبت-ضعف-قوت-سطح-دور-صعود مجازي-نزول مجازي-اصول-صفا و شأن

بعد از ابن مقله ( حدود يك قرن) علي ابن هلال مشهور به ابن بواب براي خط نسخ قواعد جديدي بوجود آورد و آنرا كامل تر كرد و بعد در قرن هفتم جمال الدين ياقوت مستعصمي به خطوط ششگانه ياد شده غنا و تكامل بخشيد .

مقارن پيشرفت خطوط فوق، حسن فارسي كاتب، خط تعليق را از خطوط نسخ و رقاع بوجود آورد كه به نام ترسل نيز ناميده مي شد

در قرن هشتم ميرعلي تبريزي (850 هجري قمري) ار تركيب و ادغام دو خط نسخ و تعليق خطي بنام نسختعليق بوجود آورد كه بسيار مورد اقبال واقع شد و موجب تحول عظيمي در هنر خوشنويسي گرديد خطي كه حدود يك دانگ سطح و مابقي آن دور است و نام آن در اثر كثرت استعمال به نستعليق تغيير پيدا كرد.

و بايد اذعان نمود كه بحق از زيباترين و ظريفترين ومشكلترين خطوط ايراني و ميتوان گفت كه عروس خطوط ايراني است
پس از ميرعلي تبريزي پسرش ميرعبدالله و بعد از او ميرزا جعفر تبريزي و اظهار تبريزي در تكامل خط نستعليق كوششها كردند تا نوبت به سلطانعلي مشهدي رسيد كه خدمات شاياني به اين هنر اصيل نمود .

اساتيد زيادي بعد از سلطانعلي مشهدي در تكامل خط مذكور زحمات فراواني كشيدند كه بعد از حدود يك قرن، خشنويس نامي و آشناي همه، ميرعمادالحسني ( 1024 هجري قمري) معاصر شاه عباس صفوي پا به عرصه ظهور نهاد كه با نبوغ خود تغيرات و سبكي در خط نستعليق بوجود آورد كه هنوز از گذشت قريب 400 سال مورد استفاده و الهام بخش خشنويسان است او پايه خط را به جائي نهاد كه از زمان پيدايش خط نستعليق تا كنون هنرمندي خشنويس را ياراي برابري با او نبوده است و همزمان او هنرمند بزرگ ديگري چون عليرضا عباسي رقيبي براي او بشمار مي رفت كه علاوه بر خط نستعليق خفي و جلي در خط ثلث نيز استاد بود بطوري كه قالب كتيبهه هاي مساجد و بناهاي تاريخي اصفهان به خط ثلث و يا به سرپرستي او انجام شده است .

بطور كل قرنهاي نهم ، دهم و يازدهم هجري قمري را ميتوان قرنهاي درخشان در هنر خوشنويسي دانست .

در اواسط قرن يازدهم سومين خط خالص ايراني يعني شكسته نستعليق به دست مرتضي قلي خان شاملو حاكم هرات از خط نستعليق احداث گرديد علت پيدايش آن تند نويسي و راحت نويسي و ديگر، ذوق و خلاقيت ايراني مي توانست باشد همانطوري كه بعد از پيدايش خط تعليق ، ايرانيان به خاطر سرعت در كتابت، شكسته تعليق آنرا نيز بوجود آوردند .

خط شكسته نستعليق به دست ميرزا شفيعا هراتي كاملتر شد و درويش عبدالمجيد طالقاني قواعد جديدي وضع نمود و آنرا به كمال نوشت چهار تن ازخوشنويسان نامي كه در چهار خط ثلث، نسخ، نستعليق و شكسته نستعليق به اركان اربعه هنر خوشنويسي مشهور گشته اند عبارتند از :

در خط ثلث : جمال الدين ياقوت ( 698 هجري قمري)
در خط نسخ : ميرزا احمد نيريزي (اواسط قرن 12)
در خط نستعليق : ميرعماد الحسني (1024 هجري قمري)
در خط شكسته نستعليق : درويش عبدالمجيد طالقاني ( 1185 هجري قمري)

در قرن 13 در دوره قاجاريه خطاطان بزرگي پا به عرصه ميدان نستعليق و ديگر اقلام نهادند و سختيهاي اين هنر ظريف را بجان خريدند و در توسعه آن كوشيدند كه اسامي معروفترين آنها از آن زمان تاكنون به شرح ذيل مي باشد :

عباس نوري- وصال شيرازي- احمد شاملو مشهدي – فتحعلي حجاب – ميرحسيني خوشنويس- اسداله شيرازي – ميرزا آقا خمسه اي – ابوالفضل ساوجي – عبدالرحيم افسر – محمدحسين شيرازي – عبدالحميد ملك الكلامي – علي نقي شيرازي –

ميرزا محمد ابراهيم تهراني (ميرزا عمو) – ميرزا غلامرضا اصفهاني – ميرزا محمدرضا كلهر- محمدحسين عمادالكتاب – مرتضي نجم آبادي – سيدحسن ميرخاني – سيدحسين ميرخاني – علي اكبر كاوه – ابراهيم بوذري – حسن زرين خط – غلامحسين اميرخاني – عباس اخوين – يداله كابلي خوانساري – كيخسرو خروش و ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:0  توسط علیرضا اشرفی  |