تبليغاتX
CHERCHILL59(پالیز ادب)

CHERCHILL59(پالیز ادب)

گریزی به ناگزیریهای فرهنگ وادب ایران زمین

ابوالفضل رشید الدین میبدی

صاحب کتاب«کشف الاسرار و عده الابرار» از خاندان اهل علم در میبد در اواخر قرن پنجم دیده به جهان گشود . به جهت رواج فضل و فضیلت  در خاندانش مقدمات علوم دینی را فرا خواند . ذوق اموختن او را به هرات، که در آن روزگار از رونق علمی و دینی بهره مند بود کشاندو از محضر خواجه عبدا ... انصاری بهره مند گشت .

درهایی از دریای کشف الاسرار تقدیم به خوانندگان فانوس کویر

خیانت چشم عارفان آنست که در غم نایافت وصل دوست اشک خونین نریزند . مردی دعوی دوستی مخلوقی کرد و ایشانرا مفارقتی بیفتاد وآن ساعت که از یکدیگر بر می گشتند ، یک چشم این عاشق آب ریخت ، و آن چشم دگر نریخت، هشتاد وچهار سال بر هم نهاد آن یک چشم و بر نگرفت . گفت چشمی که بر فراق دوست نگرید عقوبت آن کم از این نشاید.

یک چشم من از فراق یارم بگریست

وان چشم دگر بخیل گشت ونگریست

چون روز وصال شد جزایش کردم

کاری نگریستی و نباید نگریست

کشف الاسرار ، ج 1، ص 254

لازم به ذکر است کنگره آ ن بزرگوار در اسفند ماه سال ۱۳۷۳در میبد برگزار گردید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 4:58  توسط علیرضا اشرفی  | 

   

شهريور روز از شهريور ماه،

شهريورگان 

بر همگان خجسته باد.


 واژه "شهريور"، در اوستا "خشتره وييره" (Khashtra Vairy)، است که به زبان پهلوی "خشتور" و به زبان پارسی "شهريور" خوانده شد.    

"خشتره" که بخش نخست اين واژه باشد را به چم و معنی فرمانروايی و شهرياری و کشورداری و بخش ديگر يا "وييره" را آرزو شده دانسته اند. نام هایِ شهر و شهريار نيز از اين نام واژه برداشت شده اند.

 

 

 در شب و روز برگزاری شهريورگان، همانند ديگر جشن های پيشينيانمان، با سپاسگزاری از "اهورا مردا"، دانش کامل هميشه هست آغاز می کنند و سپس جشن است و شادی و همدلی و همداستانی. زن و مرد و خرد و کلان گرد هم می آيند و سرود می خوانند و پای می کوبند و دست می افشانند.  برای تدارک و برگزاری اين جشن نيز همچون ديگر جشن های ايرانی، بزرگ و کوچک و زن و مرد به ياری و همياری و همکاری با يکديگر می پردازند. ميوه و خوراکی های گوناگون زينت بخش اين جشن می باشد

 

 شهريورگان، همچون آذرگان، سده و سوری (چهارشنبه سوری)، از جشن های آتش به يادگار مانده از پيشينيان مان است که در شهريور روز از شهريور به جشن اش می نشسته اند.

در سال شمار کهن که هر ماه از سال دارای ۳۰ روز بود. شهريور روز، همواره برابر بود با روز 4 شهريور ماه که آنرا شهريورگان می ناميدند.                                                

با روی آوردن به سال شمار تازه، که آن را سال شمار جلالی (و يا خيامی نيز) می نامند، شش ماه نخستين سال، دارای ۳۱ روز شدند. بنا بر اين، روز شهريور از ماه شهريور که برابر با چهارم شهريور ماه در سال شمار کهن بود، ۵ روز پيش کشيده شد و  شهريور روز، به  يک روز مانده  به

پايان امرداد ماه جا به جا شد و اينک در روز ۳۰ امرداد ماه برابر با ۲۲ماه آگوست، جشن شهريور يا شهريورگان را برگزار می کنند. 

                                                       

در سال شمار کهن ايرانی که يک سال را به دوازده ماه بخش می کردند و هر ماه دارای سی روز بود. روز چهارم هر ماه شهريور نام داشت و شهريورگان در روز شهريور يا روز چهارم شهريور ماه برگزار می شد. چرا که روز نخست "اورمزد"، روز دوم "وهمن" يا بهمن، روز سوم "ارديبهشت" و روز چهارم " شهريور"، نام داشتتند.

پس از اينکه روشِ سال شماری نوين روی کار آمد و شش ماه نخست سال سی و يک روز شمرده شدند. "اورمزد روز" که روز نخست از ماه ارديبهشت بود به ماه فروردين که بايد سی و يک روز می داشت افزوده گرديد و شد روز سی و يکم فروردين ماه. در پی آن و بر همان پايه، ارديبهست ماه نيز که سی و يک روزه شده بود با از دست دادن يک روز که همان "اورمزد روز" باشد، دو روز کم آورد و روز های "وهمن" يا بهمن و "ارديبهشت" را از ماه خرداد برداشت. کار به همين گونه پيش رفت و بنا بر آن، "شهريور" روز که در روز چهارم از ماه "شهريور" ی داشت، پنج روز جا به جا گرديد و پيش کشيده شد و روز سی ام آمرداد" ماه، شهريور روز نام گرفت. و روز "شهريور" در ماه مهر که آن نيز روز چهارم "مهر" ماه بود با شش روز جا به جايی، نام روز بيست و نهم شهريور ماه شد. بنا بر اين اگر چه در سال شمارامروزين، "شهريور" روز از "شهريور" ماه را در روز بيست و نهم "شهريور" ماه می يابيم، در گذشته چنين نبوده است و روز بيست و نهم را به جشن نمی نشسته اند.

     

 واژه "شهريور"، در اوستا "خشتره وييره" (Khashtra Vairy)، است که به زبان پهلوی "خشتور" و به زبان پارسی "شهريور" خوانده شد.    

"خشتره" که بخش نخست اين واژه باشد را به چم و معنی فرمانروايی و شهرياری و کشورداری و بخش ديگر يا "وييره" را آرزو شده دانسته اند. نام هایِ شهر و شهريار نيز از اين نام واژه برداشت شده اند.

 

"خشتره وييره" (Khashtra Vairy)،يا شهريور، نام يکی از فروزه هایِ اهورايی است و در هنگامی که کهنه پرستان و خرافه سازان به فروزه های اهورايی رخت فرشتگی پوشاندند. اين فروزه نيز فرشته خوانده شد و آن را سرچشمه نيرو، توان و قدرت و نگاهبان فلز ها شناساندند.

 

 در شب و روز برگزاری شهريورگان، همانند ديگر جشن های پيشينيانمان، با سپاسگزاری از "اهورا مردا"، دانش کامل هميشه هست آغاز می کنند و سپس جشن است و شادی و همدلی و همداستانی. زن و مرد و خرد و کلان گرد هم می آيند و سرود می خوانند و پای می کوبند و دست می افشانند.  برای تدارک و برگزاری اين جشن نيز همچون ديگر جشن های ايرانی، بزرگ و کوچک و زن و مرد به ياری و همياری و همکاری با يکديگر می پردازند. ميوه و خوراکی های گوناگون زينت بخش اين جشن می باشد

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 3:45  توسط علیرضا اشرفی  | 

مسافرت سفر دید وبازدید دوربین دجیتال فیلمبرداری ممنوع عکسبرداری مسموح

از اینجا از گنبد از ستون عکس فلاش

شیراز شیراز شیراز

به شهر ما خوش آمدید

شما هم اگرنپرسیده اید بپرسید تا پیامهای عمق تاریخ به شما هم برسد اینجا کوتاه ومختصر

مینویسم امیدوارم برای یتان جالب باشد

من همیشه از این وان میپرسیدم چرا در ستونهای سنگی وکتیبه ها

یا نقش فرشهای دستباف عربها همیشه با خنجر وایرانی ها با نیزه حکاکی شده اند

تا اینکه کسی جوابم را داد .....

این یعنی ما ایرانی ها تروریسم نیستیم خونریز نیستیم نیزه یعنی دفاع

از خاک وطن تا پای جان یعنی  دفاع از حریم وجب به وجب این مرز پرگهر  

یعنی ......

وجالبتر اینکه 

در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست. هيچكس سوار بر اسب نيست. هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد. هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 19:35  توسط علیرضا اشرفی  | 

          

       
       

       
                  متن كامل كتاب گلشن راز شيخ محمود شبستري         

PDF 315 kb

       
        متن كامل رباعيات خيام و رباعيات منسوب به خيام 
مقده‌ي صادق هدايت بر رباعيات خيام 
       

PDF 350 kb

       
        كتاب موش و گربه عبيد زاكاني         

PDF 60 kb

       
        گزيده‌هائي از مثنوي مولوي رومي         

PDF 335 kb

       
        متن كامل كتاب بوف كور صادق هدايت         

PDF 600 kb (Right-Click, and "Save Target As" كليك راست كنيد و ذخيره كنيد)

       
        گزيده‌هائي از متن كتاب خسرو و شيرين نظامي گنجوي         

PDF 135 kb

       
        گزيده‌هائي از سروده‌هاي مختلف در دوره‌هاي مختلف زندگي         

PDF 120 kb

       
        گزيده‌ئي از صفحات كتاب رستم التواريخ در باره‌ي شاه سلطانحسين صفوي 
شامل تماشاي شهوتراني خران نر و ماده توسط بانوان حرم شاهي در حضور شاه سلطان حسين 
       

PDF 110 kb

       
       

حكيم ابوالقاسم فردوسي
سخنوري كه سخن را به خدمت پرورش روحيه‌ي ميهني گرفت
فردوسي سراسر شاهنامه را در زمان سامانيان سرود 

       

PDF 172 kb

       
        متن ساقي‌نامه‌ي حافظ شيرازي 
روان بزرگان ز خود شاد كن     ز پرويز و از باربد ياد كن 
       

PDF 47 kb

       
        هفت‌بزم بهرام گور ـ سروده‌‌ی حكيم نظامي گنجوي
متن كامل هفت افسانه‌ی هوسنامه از كتاب بهرامنامه موسوم به هفت‌پيكر
افسانه‌ی اول: پادشاهی كه خود و رعيتش سياه پوشيدند. افسانه‌ی دوم: شاه كنيزفروش. افسانه‌ی سوم: بشر پرهيزكار. افسانه‌ی چهارم: بانوي حصاري. افسانه‌ی پنجم: ماهان ازرق‌پوش. افسانه‌ی ششم: نيكمرد صندل‌پوش. افسانه‌ی هفتم: خواجه‌ی كنيزنواز
       

   افسانه‌ی پنجم و ششم و هفتم

  افسانه‌ی سوم و چهارم

  افسانه‌ی اول و دوم

                   

PDF 630 kb

متن كامل و پيوسته برای عزيزانی كه سرعت انترنت بالا دارند، پی دی اف 630 كيلوبايت                                      

       
                 

داستانهاي قرآني

        داستانهاي زير ، ترجمه‌ي آيه‌هاي قرآن به زبان فارسي است بدون تفسير و اضافات 
داستان فروخته شدن يوسف توسط برادرانش و عاشق شدن زن حاكم مصر به يوسف 
داستان موسا و بني‌اسرائيل و فرعون و هامان 
داستان زكريا و يحيا و مريم و عيسا 
داستان نوح و طوفان نوح 
داستان ويران شدن شهر لوط توسط فرشتگان 
داستان آفرينش انسان و رانده شدن شيطان از آسمان 
داستان اصحاب كهف 
داستان ذوالقرنين و ياجوج و ماجوج 
داستان موسا و بنده‌ي صالح خدا و كارهاي شگفت‌انگيزش 
داستان سليمان و ملكه‌ي سبا و چند داستان ديگر 
       

PDF 340 kb

       
       

اسراء و معراج

        داستان اسراء و معراج پيامبر اكرم از متون سيره و تفسير و حديث و آيات قرآن         

PDF

       
       

كتاب مبدا و معاد

        متن كامل كتاب مثنوي مبدا و معاد تأليف سال هشتصد هجري
داستان خلفت آدم و حوا و فرستاده شدنشان برزمين
داستان قيامت و حساب و بهشت و دوزخ و وضع بهشتيان و دوزخيان
       

PDF 400 kb

                                     

 

       
       

       

هديه به خوانندگانِ عزيز:  براي دريافت اين تابلو زرين به حجم اصلي بر رويش كليك كيد. اميدوارم كه بپسنديد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 2:13  توسط علیرضا اشرفی  | 

اگر به ترکستان تا به در شام کسي را خاري در انگشت شود آن از آن من است. همچنين از ترک تا شام کسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست و اگر اندوهي در دلي است آن دل از آن من است. کاشکي بدل همه خلق، من بمردمي تا خلق را مرگ نبايستي ديد... کاشکي حساب همه خلق با من بکردي تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد. کاشکي عقوبت همه خلق، مرا کردي تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد. بهترين چيزها دليست که در وي هيچ بدي نباشد. اگر سرودي بگويد و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد. هر چه براي خدا کني اخلاص است و هرچه براي خلق کني ريا. هر که عاشق شد خداي را يافت و هر که خداي را يافت خود را فراموش کرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:59  توسط علیرضا اشرفی  | 

تصویری خیالی از رودکی.
تصویری خیالی از رودکی.

ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم‌بن عبدالرحمن‌بن آدم رودکی از شاعران ایرانی دورهٔ سامانی در قرن چهارم هجری قمری‌ست. وی در تاریخ (۳۲۹ هجری قمری) درگذشت. او استاد شاعران آغاز قرن چهار هجری قمری ایران است. از کودکی نابینا بوده است و به‌روایتی بعدها کور شد. رودکی در روستایی به‌نام رودک در نزدیکی نخشب که امروزه با نام قرشی در ازبکستان است به‌دنیا آمده است.

رودکی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب شد و ثروت بسیاری به دست آورد. می‌گویند رودکی در حدود یک میلیون و سیصدهزار بیت شعر سروده است و درموسیقی، ترجمه و آواز نیز دستی داشته است.

وی اسماعیلی بود و نصر نیز نخستین امیری بود که این مذهب را پذیرفت و به‌مبلغین اسماعیلی اجازه داد تا در قلمروش آزادانه مذهب خود را تبلیغ کنند.

پس از خلع نصر سامانی، عده‌ای در پی آزار و اذیت رودکی و سایر اسماعیلیان برآمدند، رودکی از دربار طرد شد و در فقر درگذشت.

می‌گویند قدرت و تسلط رودکی در شعر و موسیقی به اندازه‌ای بوده است که نیروی افسونگری شعر و نوازندگی وی در ابو نصر سامانی چنان تأثیر گذاشت که وی پس از شنیدن شعر «بوی جوی مولیان» بدون کفش، هرات را به‌مقصد بخارا ترک کرد.

بوی جوی موليان آيد همی ياد يار مهربان آيد همی
:ريگ آموی و درُشتی‌های او زيرپايم پرنيان آيد همی
آب جيحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا ميان آيد همی
ای بخارا ، شاد باش و دير زی مير زی تو شادمان آيد همی
مير سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آيد همی
مير ماه ست و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آيد همی

مهمترین اثر او کلیله‌ودمنه منظوم است. جز آن سه مثنوی از او به‌ما رسیده و از بقیه اشعارش جز اندکی نمانده است.

 منابع

1- محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی ، سعید نفیسی.

2- تاریخ ادبیات در ایران ، ذبیح الله صفا ، ج1 .

3- چهار مقاله ، نظامی عروضی سمرقندی ، مصحح علامه محمد قزوینی.

4- قصیده بوی جوی مولیان ، هومن یوسفدهی ، نامواره دکتر محمود افشار (مجموعه مقالات) ، ج 8 .

5- چشمه روشن ، دکتر غلامحسین یوسفی .

6- گزیده اشعار رودکی ، دکتر خلیل خطیب رهبر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 3:49  توسط علیرضا اشرفی  | 

منشاءِ تصوف‌ از كجاست‌؟ (روايت‌ دكتر حلبي‌)

بدون‌ مقدمه‌ و به‌ سادگي‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌: تصوف‌ و عرفان‌ در همه‌ي‌ اديان‌ و مذاهب‌ و حتي‌ مكاتب‌ فلسفي‌ كم‌ و بيش‌ وجود دارد. و پس‌ از اين‌ همه‌ تحقيقات‌ كه‌ درباره‌ي‌ پيداشدن‌ صوفي‌گري‌ و درويشي‌ و عرفان‌ انجام‌ شده‌، هنوز هيچ‌كس‌ نتوانسته‌ بگويد كه‌ منشأ اصلي‌ تصوف‌ اسلامي‌ و ايراني‌ چيست‌ و يا كجاست‌؟ اين‌ امر، به‌ چند دليل‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ كه‌ در ادامه‌ به‌ آن‌ مي‌پردازيم‌. 

عرفان‌ اديان‌
اول‌ اينكه‌ - در هر يك‌ از مذاهب‌ و اديان‌ نشانه‌هايي‌ از زهد و پرهيزگاري‌ و بي‌اعتنايي‌ به‌ امور مادي‌ و انصراف‌ و بي‌توجهي‌ به‌ دنيا آمده‌ است‌، و شايد بتوان‌ گفت‌ كه‌: يكي‌ از خصوصيات‌ عمومي‌ اديان‌ و مذاهب‌ همين‌ توجه‌ به‌ امور معنوي‌ و تحقير دنيا و مظاهر مادي‌ است‌؛ نهايت‌ آنكه‌ در برخي‌ اديان‌ مانند دين‌ موسوي‌ نشانه‌هاي‌ اين‌ مطلب‌ اندك‌ است‌، ولي‌ در بعضي‌ آيينها مانند مسيحيت‌ و آيين‌ بودايي‌ و تائوگرايي‌ و ديگران‌ اين‌ مطلب‌ قوي‌تر است‌. در تورات‌ و انجيل‌ و كلمات‌ مأثور از بودا (1) و لائوتسه‌ (2) و ماني‌ و مزدك‌ مطالب‌ زيادي‌ توان‌ يافت‌ كه‌ مؤيد اين‌ نكته‌ است‌. البته‌ زهد و پارسايي‌ تنها نشانه‌ي‌ صوفي‌گري‌ نيست‌ و امور بسياري‌ در اين‌ باره‌ به‌ جز زهد دخالت‌ دارد، اما پيداشدن‌ آن‌ يعني‌ زهد بي‌شك‌ يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ انگيزه‌هاي‌ توجه‌ به‌ عرفان‌ و تصوف‌ و مايه‌ي‌ دل‌كندن‌ از زندگاني‌ پرشور و شر دنيا و دل‌بستن‌ به‌ خدا و امور معنوي‌ شد.
قراين‌ و شواهد بسيار هست‌ كه‌ معلوم‌ مي‌كند، در ميان‌ يهود از خيلي‌ پيش‌ آشنايي‌ با عرفان‌ وجود داشته‌ است‌، و اين‌ ميراث‌ قديم‌، اساس‌ فكر فرقه‌هايي‌ شد كه‌ بعدها عرفان‌ قوم‌ يهود را پختگي‌ و كمال‌ بخشيدند؛ و از آن‌ جمله‌ فلسطينيان‌ يا فرقه‌ي‌ ربانيم‌ (3) است‌ كه‌ تعاليم‌ آنها در تلمود (4) جلوه‌گر است‌ و نيز فرقه‌ي‌ يهود اسكندريه‌ كه‌ عرفان‌ يهود را با روش‌ حكيمان‌ يونان‌ در آميختند. و از همه‌ بالاتر حكمت‌ اسكندراني‌ افلوطين‌ (5) كه‌ مظهر كاملي‌ از عرفان‌، و تركيبي‌ از حكمت‌ افلاطون‌ و علم‌ كلام‌ يهود و ديگر عوامل‌ است‌. حكمت‌ گنوسي‌ (6) نيز نوعي‌ عرفان‌ به‌ شمار مي‌رود. و آن‌ نيز در حقيقت‌ عرفان‌ شرقي‌ پيش‌ از روزگار عيسي‌ است‌ كه‌ در اوايل‌ تاريخ‌ ميلادي‌ با آيين‌ مسيحي‌ در آميخت‌ و رنگ‌ مسيحيت‌ به‌ خود گرفت‌، كه‌ منشأ و مأخذ آن‌ نيز - مانند مأخذ و منشأ صوفي‌گري‌ اسلامي‌ و ايراني‌ مورد اختلاف‌ پژوهشگران‌ است‌ - و برخي‌ از اهل‌ تحقيق‌ آن‌ را از عقايد يهود پيش‌ از روزگار عيسي‌، و برخي‌ برگرفته‌ از افكار معنوي‌ مصريان‌ يا ايرانيان‌ قديم‌ مي‌دانند. (7)
عرفان‌ ترسايي‌ نيز دنباله‌ عرفان‌ يهود است‌. و گفته‌اند: ريشه‌ و اساس‌ اين‌ تعليم‌ عرفاني‌ را در زندگاني‌ خود مسيح‌ و حواريان‌ او، در روح‌القدس‌، در انجيل‌ يوحنا، و در اعمال‌ رسولان‌ مي‌توان‌ يافت‌. گذشته‌ از اين‌ غسل‌ تعميد و عشاء رباني‌ و قيام‌ مردگان‌ نيز خود از عناصر عرفاني‌ خالي‌ نيست‌. (8) 

درباره‌ي‌ مذهب‌ ماني‌ (215-276م‌) نيز چند كلمه‌ بايد سخن‌ گفت‌. مذهب‌ ماني‌ آميزه‌اي‌ از آيينهاي‌ زرتشتي‌ - مسيحي‌ - بودايي‌ و فلسفه‌ي‌ يوناني‌ و اساطير قديم‌ است‌. به‌ عقيده‌ي‌ ماني‌ جهان‌ از دو عنصر روشنايي‌ و تاريكي‌ پيدا شده‌، و پايه‌ي‌ آن‌ بر نيكي‌ و بدي‌ است‌؛ ولي‌ اصل‌ چنان‌ است‌ كه‌ سرانجام‌ روشنايي‌ از تاريكي‌ جدا خواهد شد و بر آن‌ پيروز خواهد گشت‌. وظيفه‌ي‌ يك‌ مانوي‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ دو عنصر يعني‌ نور و ظلمت‌ را از هم‌ جدا سازد و آميزش‌ آنها را به‌ هم‌ زند. اما اين‌ كار از يك‌ راه‌ ممكن‌ است‌ و آن‌ اينكه‌: وجود خويش‌ از بدي‌ و فسادي‌ كه‌ منسوب‌ به‌ تاريكي‌ است‌، پاك‌ كند. و از لذات‌ اين‌ جهاني‌ چون‌ زن‌ خواستن‌ و گوشت‌ خوردن‌ و شراب‌ خوردن‌ و مال‌ گردآوردن‌ و نفس‌ پرستيدن‌ خودداري‌ كند چنان‌ كه‌ ملاحظه‌ مي‌كنيد: كم‌ و بيش‌ شباهتي‌ در اصول‌ اين‌ دين‌ با صوفي‌گري‌ وجود دارد، و چون‌ صوفيان‌ اهل‌ گزينش‌ و التفاط‌ بوده‌اند، بعيد نمي‌نمايد كه‌ برخي‌ از اصول‌ ديانت‌ مذكور را گرفته‌ باشند. (9) ولي‌ بايد جانب‌ احتياط‌ را فرو نگذاشت‌ و گفت‌ كه‌: شباهت‌ ميان‌ برخي‌ از آيينها و كيشها دليل‌ تأثير متقابل‌ يا اخذ يكي‌ از ديگري‌ نيست‌. 

دوم‌ اينكه‌ - «اسني‌»هاي‌ يهود Essenciens و پارسايان‌ مسيحي‌

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:58  توسط علیرضا اشرفی  | 

عبدالرحمن‌ جامي‌

زاد و زندگي‌
عبدالرحمن‌ جامي‌ (817/1414-898/1492) شاعر مشهور و دانشمند بزرگ‌ از پيروان‌ ابن‌عربي‌ بود. كتاب‌ وي‌ لوايح‌ بياني‌ از مذهب‌ وحدت‌ وجود است‌. وي‌ در مقدمه‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ اين‌ مذهب‌ نتيجه‌ي‌ مواجيد صوفيانه‌ي‌ چندين‌ عارف‌ بزرگ‌ است‌، ولي‌ نقش‌ او صرفاً نقش‌ يك‌ شارح‌ و مفسر است‌، زيرا هيچ‌گونه‌ مواجيد صوفيانه‌ نيافته‌ و تجربه‌ نكرده‌ است‌. وي‌ تنها آنچه‌ را كه‌ ديگران‌ تجربه‌ كرده‌اند مستقيماً به‌ عبارت‌ درآورده‌ است‌. 

آراي‌ جامي‌
بيان‌ او از اين‌ نظريه‌ با تعريف‌ منطقي‌ واژه‌ «وجود» دنبال‌ مي‌شود. وجود (يا هستي‌) گاهي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مفهوم‌ كلي‌ به‌ كار مي‌رود كه‌ در منطق‌ آن‌ را «معقول‌ ثاني‌» مي‌نامند و هيچ‌گونه‌ تقرر عَينيِ مُماثِل‌ با آن‌ (مفهوم‌) ندارد و تنها خود را در ذهن‌ به‌ ماهيت‌ يك‌ شي‌ء پيوند مي‌كند. (1) با درنظر گرفتن‌ وجود در اين‌ معني‌، منتقدان‌ چندي‌ درباره‌ي‌ بيان‌ ابن‌عربي‌ كه‌ مي‌گويد خدا وجود مطلق‌ است‌ اشكال‌ وارد كرده‌اند. به‌ نظر آنان‌، وجود مجردي‌ را كه‌ هيچ‌گونه‌ واقعيت‌ (يا تقرّر) عيني‌ ندارد نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ منشأ واقعيت‌ خارجي‌ باشد. بنابراين‌، جامي‌ مي‌كوشد با گفتن‌ اين‌ نكته‌ كه‌ وجود يا هستي‌ معناي‌ ديگري‌ دارد، از ابن‌عربي‌ دفاع‌ كند. زماني‌ كه‌ وحدت‌ وجوديان‌ واژه‌ي‌ «وجود» را به‌كار مي‌برند به‌ واقعيت‌ (يا حقيقتي‌) اشاره‌ مي‌كنند كه‌ ذاتاً وجود دارد، و هستي‌ موجودات‌ ديگر مبتني‌ بر وجود اوست‌. در حقيقت‌ هيچ‌ چيزي‌ جز او وجود ندارد، و همه‌ي‌ موجودات‌ عيني‌ حالات‌ او هستند. ولي‌ به‌ نظر جامي‌ درستي‌ اين‌ بيان‌ به‌ اندازه‌يي‌ كه‌ از طريق‌ وجدان‌ و اشراق‌ نوسان‌ مي‌يابد، از طريق‌ عقل‌ نمي‌يابد. وجود مطلق‌ خدا خوانده‌ مي‌شود كه‌ منشأ موجودات‌ و در همان‌ حال‌ برتر از هرگونه‌ كثرت‌ است‌. او از همه‌ي‌ تجليات‌ و مظاهر برتر است‌ و ناشناختني‌. 

ذات‌ صرف‌ و بسيط‌ هيچ‌گونه‌ تعينات‌ ندارد و برتر از تقسيمات‌ اسماء، صفات‌ و نسبتهاست‌. تنها زماني‌ كه‌ اين‌ ذات‌ به‌ مرحله‌ي‌ تجلي‌ مي‌آيد صفاتي‌ مانند علم‌، نور، و وجود ظهور مي‌يابند. ذات‌ برتر از همه‌ي‌ تعينات‌ است‌ ولي‌ تنها زماني‌ كه‌ خدا از طريق‌ عقل‌ محدود انساني‌ لحاظ‌ شود، گويند او داراي‌ صفات‌ است‌.
جامي‌ به‌ پيروي‌ از ابن‌عربي‌ نظريه‌ي‌ صفات‌ اشاعره‌ را كه‌ بنابر آن‌ صفات‌ در ذات‌ خدا موجودند و با آن‌ مساوق‌اند و در عين‌ حال‌ نه‌ با او مماثلند و نه‌ مخالف‌، رد مي‌كند. در لايحه‌ي‌ پانزدهم‌ بيان‌ مي‌دارد كه‌ صفات‌ در ذهن‌ غير از ذات‌ است‌، ولي‌ در عين‌ و عالم‌ خارج‌ با او مماثل‌ است‌ (صفات‌ عين‌ ذات‌ هستند). خدا به‌ صفت‌ علم‌ عالم‌ است‌، به‌ صفت‌ قدرت‌ قادر است‌، به‌ صفت‌ اراده‌ فعال‌ است‌، و بر اين‌ قياس‌. شكي‌ نيست‌ كه‌ چون‌ صفات‌ با توجه‌ به‌ محتواي‌ آنها با همديگر اختلاف‌ دارند، همين‌طور با ذات‌ نيز اختلاف‌ دارند. ولي‌ در عالم‌ واقع‌ همه‌ با ذات‌ مماثل‌اند بدين‌ معني‌ كه‌ در ذات‌ او هيچ‌گونه‌ كثرت‌ هستي‌ وجود ندارد. 

حقيقت‌ غايي‌ يعني‌ خدا مأخذ همه‌ چيز است‌. او چنان‌ واحدي‌ است‌ كه‌ كثرت‌ او را متأثر نمي‌تواند بكند. ولي‌ چون‌ او خود را در صور و شئون‌ كثرت‌ متجلي‌ مي‌سازد، به‌ نظر كثير مي‌رسد. با اين‌ همه‌، اين‌ تقسيمات‌ واحد و كثير تنها ذهني‌ است‌. خدا و عالم‌ دو جنبه‌ از يك‌ حقيقت‌اند. «عالم‌ ظهور خارجي‌ خداست‌ و خدا (حقيقت‌) باطني‌ عالم‌ است‌. پيش‌ از تجلي‌ عالم‌ خدا بود، و خدا پس‌ از تجلي‌ با عالم‌ مماثل‌ است‌.» 

در واقع‌، حقيقت‌ يكي‌ است‌، و جنبه‌هاي‌ دو گانه‌ي‌ خدا و عالم‌ تنها راههاي‌ نگرش‌ ما در آن‌ است‌.» 

طبيعت‌ اشياء در عالم‌ در ارتباط‌ با مطلق‌ مانند حالاتي‌ است‌ كه‌ جامي‌ به‌ تبعيت‌ از ابن‌عربي‌ شئون‌ مي‌خواند، كه‌ به‌ خودي‌ خود وجود و عينيت‌ ندارد و تنها نُعوتِ وجودِ واحدند. اين‌ شئون‌ در مطلق‌ منطوي‌اند، همچنان‌ كه‌ كيفيات‌ در جوهري‌ حلول‌ مي‌كنند يا مانند لاحقي‌ است‌ از سابقي‌ - مانند نيم‌، يك‌ سوم‌، يك‌ چهارم‌ و اعداد كسري‌ ديگر كه‌ به‌ عدد صحيح‌ مربوطند؛ اين‌ اعداد كسري‌ بالقوه‌ در عدد صحيح‌ داخل‌اند و تنها زماني‌ كه‌ تكرار مي‌شوند صريح‌ و جَلّي‌ مي‌شوند. روشن‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ خلقت‌ چنان‌ كه‌ عامه‌ آن‌ را درمي‌يابند نامربوط‌ و خطاست‌. خلقت‌ به‌ معني‌ كلامي‌ آن‌ فعليت‌پذيري‌ قواي‌ مكنونه‌ي‌ خالق‌ نيست‌، بلكه‌ عبارت‌ از تولد افرادي‌ و اشيائي‌ است‌ كه‌، هر چند هستي‌ خود را از اين‌ مأخذ مي‌يابند، با اين‌ همه‌ تا حدودي‌ از عدم‌ تَعيُّن‌ و اختيار برخوردارند. به‌ نظر جامي‌ خالق‌ و مخلوقات‌ دو جنبه‌ از يك‌ حقيقت‌ است‌. 

اين‌ تعيُّن‌ ذهني‌، از لحاظ‌ جامي‌، دو مرتبه‌ دارد. در مرتبه‌ي‌ نخستين‌ كه‌ مرتبه‌ي‌ علمي‌ خوانده‌ مي‌شود، اين‌ موجودات‌ در علم‌ الهي‌، به‌ صورت‌ اعيان‌ ثابته‌ ظاهر مي‌شوند. در مرتبه‌ي‌ دوم‌ كه‌ آن‌ را مرتبه‌ي‌ عين‌ يا مرتبه‌ي‌ جهان‌ مادي‌ مي‌خوانند، (موجودات‌) صفات‌ و خواص‌ وجود عيني‌ (خارجي‌) را كسب‌ مي‌كنند. «حاصل‌ آنكه‌، در جهان‌ خارجي‌ جز يك‌ حقيقت‌ وجود ندارد كه‌ به‌ حساب‌ ملبس‌شدن‌ به‌ شئون‌ و صفات‌ مختلف‌ كثير و متعدد به‌ نظر مي‌آيند.» 

حق‌، به‌ عنوان‌ ذات‌ در فراسوي‌ همه‌ي‌ معرفت‌ (بشري‌) است‌، نه‌ وحي‌ و نه‌ عقل‌ مي‌تواند كسي‌ را در فهم‌ آن‌ ياري‌ بكند. هيچ‌ ولّيِ عارف‌ نمي‌تواند ادعا بكند كه‌ قادر است‌ او را بدين‌ صفت‌ تجربه‌ كند. «برترين‌ تعين‌ او فقدان‌ همه‌ي‌ تعينات‌ است‌ و پايان‌ همه‌ي‌ معرفت‌ درباره‌ي‌ او حيراني‌ است‌.» نخستين‌ مرتبه‌ي‌ هبوط‌ احديت‌ است‌ كه‌ يك‌ وحدت‌ ساده‌ و عاري‌ از همه‌ي‌ شئون‌ و روابط‌ است‌. وقتي‌ (وجود) با اين‌ شئون‌ محدود و مشروط‌ گشت‌ آن‌ را واحديت‌ خوانند كه‌ در آنجا حق‌ به‌ وسيله‌ي‌ تجلي‌ جز آن‌ تعين‌ مي‌يابد. در اين‌ مرتبه‌ است‌ كه‌ او صفات‌ خالق‌ و حافظ‌ به‌ خود مي‌گيرد و با حيات‌، علم‌ و اراده‌ مشخص‌ مي‌گردد. نيز درست‌ در همين‌ مرتبه‌ است‌ كه‌ موجودات‌ نخستين‌ بار به‌ عنوان‌ اعيان‌ علم‌ الهي‌، در ذهن‌ او ظاهر مي‌شوند، ولي‌ مايه‌ي‌ كثرت‌ در واحد نمي‌شوند. در يك‌ مرتبه‌ي‌ بعدي‌ اين‌ اعيان‌ علم‌ الهي‌ جامه‌ي‌ هستي‌ مي‌پوشند و تكثر مي‌يابند. همه‌ي‌ آنها در مراتب‌ مختلف‌ برخي‌ از اسماء و صفات‌ را متجلي‌ مي‌سازند. انسانهاي‌ كامل‌ مانند انبيا به‌ تنهايي‌ همه‌ي‌ اين‌ اسماء و صفات‌ را منعكس‌ مي‌سازند. ولي‌ علي‌رغم‌ همه‌ي‌ اين‌ تجليات‌ و انشاقهاي‌ واحد در كثرت‌، وحدت‌ همچنان‌ دست‌ نخورده‌ باقي‌ مي‌ماند. اين‌ امر در ذات‌ يا صفات‌ هيچ‌ تغييري‌ پديد نمي‌آورد. «هر چند نور آفتاب‌ در يك‌ زمان‌، روشن‌ و تيره‌ هر دو را روشن‌ مي‌گرداند با اين‌ همه‌ تغييري‌ در صفاي‌ نور آن‌ پديد نمي‌آيد. 

اگر يك‌ ذات‌ در همه‌ي‌ موجودات‌ مندمج‌ شده‌ است‌، حضور او در آنها به‌ اين‌ معني‌ نيست‌ كه‌ همه‌ي‌ اشياء از اين‌ نظر برابرند. زيرا بر پايه‌ي‌ نيروي‌ پذيرندگي‌ هر يك‌ از اين‌ اشياء، اختلافاتي‌ در مراتب‌ وجود دارد. شكي‌ نيست‌ كه‌ خدا و عالم‌ دو جنبه‌ از حق‌ است‌. با اين‌ همه‌ خدا خداست‌ و عالَم‌ عالَم‌. «هر مرتبه‌يي‌ از وجود بنا بر منزلت‌ آن‌ متعين‌ شده‌ است‌. اگر اين‌ اختلاف‌ را ناديده‌ بينگاري‌ كافر شوي‌.» 

جامي‌ در اخلاق‌، سنت‌ مرسوم‌ وحدت‌ وجودي‌ را دنبال‌ مي‌كند و از مذهب‌ جبر مطلق‌ دفاع‌ مي‌كند. چون‌ خدا ذات‌ يا جوهر همه‌ي‌ اشياء و جنبه‌ي‌ باطني‌ عالم‌ است‌، همه‌ي‌ افعالي‌ كه‌ معمولاً به‌ انسان‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود، در حقيقت‌ بهتر است‌ كه‌ به‌ حق‌ نسبت‌ داده‌ شود. ولي‌ اگر انسان‌ اين‌ چنين‌ مجبور است‌، مسئله‌ي‌ شر چه‌ مي‌شود؟ جامي‌ در اينجا بار ديگر از ابن‌عربي‌ پيروي‌ مي‌كند. او مي‌گويد اين‌ درست‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ افعال‌ آدميان‌ از آن‌ خداست‌، با اين‌ همه‌ براي‌ ما سزوار نيست‌ شر (و گناه‌) را به‌ خدا نسبت‌ دهيم‌. (2) زيرا وجود از آن‌ حيث‌ كه‌ وجود است‌ خير مطلق‌ است‌. بنابراين‌ به‌ نظر او شر محتواي‌ مُحقَّقي‌ ندارد و امري‌ عدمي‌ است‌، (3) و تنها برخي‌ چيزها را كه‌ بايد مي‌داشت‌ فاقد است‌. براي‌ مثال‌، سرما را درنظر بگيريد. چيزي‌ به‌ عنوان‌ شر در آن‌ وجود ندارد ولي‌ در ارتباط‌ با ميوه‌ها كه‌ از رسيدن‌ آنها جلوگيري‌ مي‌كند شر به‌ حساب‌ مي‌آيد.
هدف‌ نهايي‌ انسان‌ تنها نبايد فنا يعني‌ به‌ يكسو نهادن‌ آگاهي‌ باشد، بلكه‌ فنا فنا بايد باشد، يعني‌ به‌ يكسو نهادن‌ شعور به‌ اينكه‌ به‌ حال‌ فناء رسيده‌ است‌. در همين‌ مرتبه‌، فرد نه‌ تنها شعور ذات‌ (خود آگاهي‌) خويش‌ را از دست‌ مي‌دهد، بلكه‌ آگاهي‌ از «ناخودآگاهي‌ خود» را نيز از دست‌ مي‌دهد. پس‌ از اين‌، به‌ نظر جامي‌، ايمان‌، دين‌، عقيده‌ يا كشف‌ (معرفت‌ و مواجيد صوفيانه‌) همه‌ بي‌معني‌ مي‌شوند. (4)

پانوشتها
1. از اين‌ بيان‌ برمي‌آيد كه‌ جامي‌ مانند بسياري‌ از عرفا به‌ اصالت‌ ماهيت‌ قائل‌ است‌. ـ م‌.
2. گناه‌ اگر چه‌ نبود اختيار ما حافظ‌ / تو در طريق‌ ادب‌ باش‌ و گو گناه‌ من‌ است‌. - م‌.
3. به‌ تعبير حكماي‌ اسلامي‌ «الشرورُ أعدامٌ». - م‌.
4. م‌.م‌. شريف‌، تاريخ‌ فلسفه‌ در اسلام‌ ، تهران‌، نشر جهاد دانشگاهي‌، 1376، جلد دوم‌، ص‌ص‌ 390-370.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 17:50  توسط علیرضا اشرفی  | 

 
 
 
دين نگاهدارنده است
.
 دين بزرگ مي كند
.
 علم بلند مي كند
.
سستي ضايع مي كند
.
 فروتني بلند مي كند
. دنيا آدمي را وا مي گذارد

.
  دنيا ذايل مي كند
.حكمت راهنمايي مي كند

.دوستي دوستي مي آورد
.
  تكبرپست مي كند
.
 وفاي به عهد دليل بزرگي است
.
 كرم نشانه فضيلت است
.
 حماقت از معايب است
.
 درستكاري از ايمان است
.
 خوشرويي خود نيكوكاري است
.
 گشاده رويي دلالت بر كرم است
.  لئيم لغزنده است
. دروغ به هلاكت مي افكند
 . فكرراه گشاست
.
 لذات غافل مي كند
.
 كينه بيمار مي كند 
.
 شكرنعمت را زياد مي كند
.
 عقل زينت آدمي است
.
 انصاف راحتي مي بخشد
.
  بي شرمي بدي است
.
 راستي نجات مي دهد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 4:17  توسط علیرضا اشرفی  | 

 

 

زیست نامه میرجلال الدین کزازی

میرجلال الدین کزازی در دیماه 1327 در کرمانشاه در خانواده ای فرهیخته و فرهنگی که بنیادگذار آموزش نوین در این سامان است، چشم به جهان گشود. خوگیری به مطالعه و دلبستگی پرشور به ایران و فرهنگ گرانسنگ و جهانی آن را از پدر که مردی آزادمنش و فراخ اندیش و مردم دوست بود به یادگار ستاند. دوره دبستان را در مدرسه آلیانس کرمانشاه گذرانید و از سالیان دانش آموزی با زبان و ادب فرانسوی آشنایی گرفت. سپس دوره دبیرستان را در مدرسه رازی به فرجام آورد و آنگاه برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادب پارسی که در چشم او رشته و دانشی است گرامی و سپند، به تهران رفت و در دانشکده ادبیات فارسی و علوم انسانی دانشگاه تهران دوره های گوناگون آموزشی را سپری کرد و به سال 1370 به اخذ درجه دکتری در این رشته نائل آمد. او از سالیان نوجوانی نوشتن و سرودن را آغاز کرده است و در آن سالیان با هفته نامه های کرمانشاه همکاری داشته و آثار خود را در آنها به چاپ می رسانیده است. او اینک عضو هیأت علمی در دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی وابسته به دانشگاه علامه طباطبایی است. او افزون بر زبان فرانسوی که از سالیان خردی با آن آشنایی یافته است، با زبانهای اسپانیایی و آلمانی و انگلیسی نیز آشناست و تاکنون دهها کتاب و نزدیک به دویست مقاله نوشته است و در همایش ها و بزمهای علمی و فرهنگی بسیار در ایران و کشورهای دیگر سخنرانی کرده است. چندی را نیز در اسپانیا به تدریس ایرانشناسی و زبان فارسی اشتغال داشته است. او گهگاه شعر نیز می سراید و نام هنری اش در شاعری "زروان" است. ترجمه او از "انه اید ویرژیل" برنده جایزه بهترین کتاب سال شده است و تألیف او "نامه باستان" نیز که تاکنون شش جلد آن به چاپ رسیده است حائز رتبه نخستین پژوهشهای بنیادی در جشنواره بین المللی خوارزمی.

        

علاقه مندان میتوانند در ادامه از آثار و عکسهای استاد آگاهی یابند

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:52  توسط علیرضا اشرفی  | 


سيمين دانشور سرتا پام را نگاه کرد و گفت: «تو فکر می‌کنی خدا اين شانه‌ها را به تو داده برای حمالی؟ نه. خدا اين شانه‌ها را بهت داده که گاهی بيندازی‌شان بالا.»
به حرفش آن روزها گوش ندادم و حمالی کردم.
اگر معلم نمی‌شدم، اگر نمی‌نوشتم، اگر شانه‌ام را زير بار نمی‌دادم، اگر خسته نمی‌شدم، شايد حالا پا می‌شدم سری به مامانم می‌زدم و کمی نگاهش می‌کردم.
بعد برمی‌گشتم و از هفت سالگی همه چيز را با دقتی ويژه شروع می‌کردم، دست پدربزرگ را محکم‌تر می‌گرفتم، و تا هجده سالگی را با خيالی آسوده همراهش می‌رفتم.
مامان گفت: «حالش خوب نيست، ما داريم می‌رويم سنگسر.»
درست در چنين روزی بود که من هم راه افتادم. تمام راه را بيتلز گوش کردم و وقتی به سنگسر رسيدم، مامان در هشتی خانه‌ منتظر بود تا بگويد: «تولدت مبارک.»
بوسيدمش و سراغ پدربزرگ را گرفتم. مامان گفت: «ديگر کسی را نمی‌شناسد. دير آمدی.»
خودم را به اتاق انداختم و از لای آنهمه آدم خودم را رساندم کنار تختش. دراز کشيده بود، دست‌هاش را گذاشته بود روی سينه‌اش و هيچ جايی را نگاه نمی‌کرد. گفتم: «باباجی، سلام.»
گفت: «باسی جان، آمدی؟» و دستش را گشود که بروم کنارش بخوابم. همه زدند زير گريه، و من باز با بوی پيرهنش در تمام روزها و سال‌ها چرخيدم. آنجا زندگی امنيت مراقبه داشت، چيزی در بين همه‌ی ما پيوند می‌خورد، و تکه‌ای از  دل ما داشت کنده می‌شد. می‌خواستم اين شوخی را کنار بگذارد و بگويد: «برويم يک چرخی در باغات بزنيم.»
ولی ديگر نمی‌توانست. انگار منتظر همين بود. منتظر بود برسم و کمی کنارش بخوابم و کمی باهاش حرف بزنم. و همين.
بيست و هفتم ارديبهشت پنجاه و چهار بود که تمام کرد. و "اين روی زندگی" بر من بسته شد. و بعد ديگر تنها شدم. ديگر نفهميدم چه شد. تعادلم به هم ريخت. يکی دو سال بعدش هم رفتم سربازی، و بعد دويدن بود و "آن روی زندگی".
سال‌ها سرتاسر در شورش و انقلاب و جنگ گذشت، و اين جنگ تمامی نداشت. تکه تکه واگذار کردم و عقب نشستم. آنقدر عقب نشستم که در پستوی پنجاه سالگی به اين تبعيد طولانی و لايه لايه فکر کردم. گاهی تبعيد چند لايه می‌شد، تبعيد در تبعيد، و عاقبتش پستو می‌شد.
پستويی که يک پنجره هم داشت تا باور کنی بيرون  از اينجا زندگی جريان دارد. سرم را از پنجره بيرون بردم تا باران را تماشا کنم.
باز هم جنگ بود. بوی نفرت‌انگيز جنگ که به دماغم خورد پس نشستم. پنجره را بستم و به تجربه‌ی پنجاه ساله‌ام فکر کردم. شايد پدربزرگه بود که باز به حرف می‌آمد:
«باسی جان، تو فقط از يک‌جا آسيب ديدی. تنها از يک نقطه. دقيقاً از جايی که ترحم کردی آسيب ديدی. بايد برگردی و از همانجا شروع کنی به پاک کردن، يک پاک‌کن دستت بگيری و از آغاز هرجا به کسی رحم کرده‌ای و از حق خودت گذشته‌ای پاک کنی.»
شانه‌ها و دست‌هام خسته است. ديگر چيزی نمانده. مابقی را می‌نويسم. همه چيز را می‌نويسم. هرسال روز تولدم يک داستان می‌نويسم، يا يک رمان را شروع می‌کنم.
امروز می‌خواهم رمان "فاحشه‌خانه‌ی کلاسيک" را شروع کنم. اميدوارم کاغذ تاب جوهر سياه را داشته باشد.

«چه می‌تواند باشد مرداب
چه می‌تواند باشد جز جای تخم‌ريزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه‌های بادکرده رقم می‌زنند
نامرد، در سياهی
فقدان مردی‌اش را پنهان کرده است
و سوسک... آه
وقتی سوسک سخن می‌گويد
چرا توقف کنم؟
...
مرا به زوزه‌ی دراز توحش چه‌کار
مرا به حرکت حقير کرم در خلأ گوشتی چه‌کار
مرا تبار خونی گل‌ها به زيستن متعهد کرده است
تبار خونی گل‌ها می‌دانيد؟»
                                                (فروغ)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 4:34  توسط علیرضا اشرفی  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 4:31  توسط علیرضا اشرفی  | 

(به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد)

( بخشي ازاين متن در زمان حيات استاد، نگاشته شده است )

اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود. 

گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين  دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد.

شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه مي شود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است. 

بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه، و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد. 

شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي   ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن  مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده " پـرتـو پـايـنده "  بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران ، نالـه نوميـدي ، و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان آن عـشق حكـايت مي كـند.  شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قـبـيل  حالا چـرا، دستم به دامانـت و ...  كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.

عـشق هـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزل هـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي، و غـزل هـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده كرد.  براي آن كه سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا كـنيد، كافي است كه فـيلمهاي عـشقي او را كه از دل پاك او تـراوش كرده ، در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد. هـرچـه ملاحـظه كرديد هـمان است كه شهـريار مي خواسته  زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است. 

محـروميت و ناكامي هاي شهـريار در غـزل هـاي گوهـر فروش، ناكامي ها، جرس كاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حكـمت، زفاف شاعـر، و سرنوشت عـشق  به زبان خود شاعر بـيان شده و محـتاج به بـيان من نـيست.

خيلي از خاطرات تـلخ و شيرين شهـريار از كودكي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانه ي  شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـــا خاطرات مزبور مشاهـده مي شود. 

شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رويا هـدايت مي شده است. دو خواب او كه در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.

اولي خوابي است كه در سيزده سالگي موقعـي كه با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حركت كرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است كه شهـريار در خواب مي بـيـند كه بر روي قـلل كوهـها طبل بزرگي را مي كوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست كه خودش نـيز وحشت مي كـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي كه پـيدا كرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير كرد. 

خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است كه عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـريار مـشاهـده مي كـند در استـخر بهـجت آباد   (قـريه اي واقع در شمال تهـران كه سابقاً  آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند كه به زير آب مي رود، و شهـريار هـم به دنبال او به زير آب رفـته ، هـر چـه جسـتجو مي كـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد كه چـون روي آب مي آيد ملاحظه مي كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشاني است كه دنـيا را چـون آفتاب روشن مي كند و مي شنود كه از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهي از كف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي  به شهـريار دست مي دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.  

شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا ، هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي كـند و در مـواقـع حسـاس شعـري ، بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشك مي شود و شـنونده را كاملا منـقـلب مـي كـند. 

شهـريار در موقعـي كه شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود كه از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود.  شرح زير نمونهً يكي از آن حالات است كه نگـارنـده مشاهـده كرده است:  

هـنـگـامي كه شهـريار با هـيچ كـس معـاشرت نمي كرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم . ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـكاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است كه داري؟  شهـريار نفـسي عـميـق كشيده، با اظهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان كه در اطاق خشك و بي آب و غـرق، خفـه نمي شود. شهـريار كاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه، به دست من داد.  ديدم اشعـاري سروده است كه جـزو افسانهً شب به نام سمفوني دريا ملاحظه مي كـنـيد. 

شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد كه مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي كـند حتي يك بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد.  ولي اتـفاق افـتاده كه در يك شب كه موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـكار تخـت جـمشيد، كـه يكي از بزرگـترين آثار شهـريار است، با اينكه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است   در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.

شهـريار داراي تـوكـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام.  در آن موقع كه به عـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (كـلاس آخر طب) هـم صرف نظر كرده و خرج تحـصيل او به عـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد كه شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت كه امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي كرد. در آن راه كه مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده   وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يك يا دو ارباب رجوع مي رسيد.  با آنكه سالهـاست از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيشامدها هـستم. قابل توجه آن بود كه ارباب رجوع براي كارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي كردند كه گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي كرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي كرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود. 

خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزل هـاي   جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، دركـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد، راز و نـياز، و شب و عـلي مـندرج است. 

عـلاقـه به آب و خـاك وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد  مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد  به زبان شعـر بـيان كرده است.  الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي كه شهـريار به آب و خاك ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد، پـي بـرده مي شود. 

تـلخ ترين خاطره اي كه از شهـريار دارم، مرگ مادرش است كه در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه كرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه كرديم و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته، به قـم برده و به خاك سپـرديم.  حـالـتي كه از آن مـرگ به شهـريار دست داده ، در منظومه ي « اي واي مادرم » نشان داده مي شود. تا آنجا كه مي گويد:

مي آمديم و كـله من گيج و منگ بود

انگـار جـيوه در دل من آب مي كـنند

پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم

خاموش و خوفـناك هـمه مي گـريختـند

مي گـشت آسمان كه بـكوبد به مغـز من

دنيا به پـيش چـشم گـنهـكار من سياه

يك ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان

مي آمد و به گـوش من آهـسته  مي خليـد: 

تـنـهـا شـدي پـسـر! 

شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است كه با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست. 

شهـريار در مقابل بچـه كوچك مخـصوصاً كه زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد كه براي شهـريار 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است. موقعي كه شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند كـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.

نام كامل شهـريار سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اوايل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي كرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را (شهـريار) تعـيـيـن كرد:

كه چرخ سكه دولت به نام شهـرياران زد

غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم

به شهـر خود  روم و شهـريار خود باشم

و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل كرد و به هـمان نام هـم معـروف شد .  تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است كه از سادات خشگـناب (قـريه نزديك قره چـمن) و از وكـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز، و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و كريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم به خاك سپرده شد. 

شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا كـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل كرده است و در چـند مريضخانه هـم مدارج اكسترني و انترني را گـذرانده است  ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيشامدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدت هـايي كه بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تكـميل اين يك سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد كه وارد خـدمت دولتي بـشود. چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت كرد و در سال 1315 به بانك كـشاورزي تهـران داخل شد و تا كـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي كند.

شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است ، تمام كشورهاي فارسي زبان و ترك زبان، بلكه هـر جا كه ترجـمه يك قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا كوره ده هاي آذربايجان، بلكه به تركـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در تركـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممكن نيست ترك زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود. 

شهـريار در تـبـريز با يكي از بـستگـانش ازدواج كرده، كه ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است. 

شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري كه نوشته شد ، شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد كه نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشكـلي قـرار مي دهـد.  نگـارنـده در اين مورد ناچار به طور خلاصه و سربـسته نكـاتي از آن احوال را شرح مي دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:

شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح كه توسط مرحوم دكـتر ثـقـفي تـشكـيل مي شد شركت مي كـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است .  شهـريار در آن مجالس كـشفـيات زيادي كرده است و آن كـشـفـيات او را به سير و سلوكاتي مي كـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـكار را داشتـه است و در سال 1314 كه به تهـران مراجـعـت مي كـند، تا سال 1319 اين افـكار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيب مـي كـند؛ تا اينكه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوك اين مرحـله را به سرعـت طي مي كـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود كه بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود كه خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تكـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـكـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي كـند تا اينكه مـتوجه مي شود كه پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع كـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار كه مـنظورش معـرفـت الهـي و كـشف حقايق است، عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست.  اينجاست كه شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه،  به كشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري كه خودش مي گـويد پـيشامدي الهـي او را با روح يكي از اولياء مرتـبط مي كـند و آن مقام مقـدس كليهً مشكلاتي را كه شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي كند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او كشف مي شود.  

باري شهـريار پس از درك اين فـيض عـظيم ،  به كـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـكار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش - حـتي من - مـشكـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد كه درك آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود؛ اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درك و عـجـيب شده بود. 

شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت كه به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـكس كرده است ولي بعـدهـا از اين فكر منصرف شد و چون از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود كجا برود؛ تا اينكه يك روز به من گـفت كه: " مـمكن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرف هـايي بود كه از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين كه يك روز بي خـبر از هـمه كـس، حـتي از خانواده اش، از تهـران حركت كرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم. 

********

بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شركت قاطبه مـلت و احـترام كم نظير به خاك سپـرده شد. چه نيك فرمود:   

براي ما شعـرا نـيـست مـردني در كـار               كـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 4:50  توسط علیرضا اشرفی  | 

 


درادامه مطلب چندعکس مربوط به فروغ قابل مشاهده ودریافت میباشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 5:59  توسط علیرضا اشرفی  | 

درادامه چندعکس ازعلوی رومیتونیدملاحظه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 6:5  توسط علیرضا اشرفی  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 5:54  توسط علیرضا اشرفی  | 


امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی معروف به «ه.الف سایه» و متخلص به سایه شاعر غزلسرای ایرانی.

 زندگی

او در 29 اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. و بعد هم که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد در شعری سرود: "دیریست، گالیا! / هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. / هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. / هنگامه رهایی لبها و دستهاست / عصیان زندگی است." (شعر «کاروان»)

او در آغاز از شاگردان و پیروان نیما بود، اما به راه دیگر رفت و غزل سرود. وی را در غزلسرایی بعد از حافظ بهترین غزلسرا می‌‌دانند.

سایه در سال 1325 مجموعهٔ «نخستین نغمه‌ها» را، كه شامل اشعاری به شیوهٔ كهن است، منتشر كرد. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنكه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای 25 تا 29 شاعر را دربرمی‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ كرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه می‌توان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار می‌رود.

سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها كرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخ‌گوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست كه در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید می‌آورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.

غلامحسین یوسفی دربارهٔ شعر سایه می‌گوید: «در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی است. مضامین گیرا و دلكش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوش‌تركیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوهٔ دلپذیر حافظ است.از جمله غزلهای برجستهٔ اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریهٔ لیلی، چشمی كنار پنجرهٔ انتظار و نقش دیگر.»

اشعار نو او نیز دارای درون‌مایه‌ای تازه و ابتكاری است؛ و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با این درون‌مایهٔ ابتكاری همگام شده، نتیجهٔ مطلوبی به بار آورده است.

وی علاوه بر شاعری موسیقی‌شناسی برجسته در زمینه موسیقی ایرانی است و مدتی مسئول برنامه گل‌ها در رادیوی ایران بود و تعدادی از غزل‌های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده است.

هم اکنون در آلمان زندگی می‌کند. برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با ابیات زیر آغاز شده اند:

- ای عشق همه بهانه از توست/من خامشم این ترانه از توست

- مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا/همدم او گشتم و او برد به خورشید مرا

- در این سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند/ به دشت پرملال غم پرنده پر نمی‌زند

- نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامه رسان من و توست


در شعر پس از نیما در حوزه ی غزل تقسیماتی را با توجه به شاعرانی که در آن زمان حضور داشته اند انجام داده اند که در این بین نام هایی چون هوشنگ ابتهاج ؛ منوچهر نیستانی ؛ حسن منزوی ؛ ممحمد علی بهمنی و سیمین بهبهانی به چشم می خورد.که دراین بین پل « سایه » ( اشاره به استاد ابتهاج ) به عنوان رابط بین غزل کهن با غزل امروز محسوب می شود .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 5:29  توسط علیرضا اشرفی  | 

همانطور كه مي دانيد زبان پارسي باستان داراي يك الفباي هجايي است . اين بدان معناست كه هر يك از حرفهاي الفباي ميخي - بجز سه حرفي كه براي نشان دادن مصوتها بكار مي رود - مصوتي هم همراه دارد . الفباي فارسي باستان از چپ به راست نوشته مي شود و پس از هر كلمه يك واژه جداكن ، واژه ها را از هم جدا مي كند . اين الفبا تا پايان شاهنشاهي هخامنشي رايج بوده است .

نشانه هاي الفباي ميخي فارسي باستان بدين شرح است

به ادامه مطلب رجوع بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 4:36  توسط علیرضا اشرفی  | 

غير از الفباي بلخي ، همه الفباهايي كه براي نوشتن زبانهاي ايراني ميانه به كار رفته مستقيم يا غير مستقيم از الفباي آرامي امپراطوري گرفته شده اند .

آراميان مردماني سامي بوده اند كه در هزاره دوم پيش از ميلاد مسيح در شام و بين النهرين زندگي مي كرده اند . اراميان در سال 625 ق.م دولت كلده را در بابل تاسيس كردند . اين دولت را كوروش بزرگ در سال 539 پيش از ميلاد مسيح برانداخت و بابل را استاني از امپراتوري هخامنشي كرد .

در سده هاي هفتم و هشتم ق.م ، زبان آرامي جاي زبان بابلي را گرفت ، و به منزله زبان بين المللي ، در منطقه اي كه امروزه خاورميانه ناميده مي شود ، رايج گشت . آراميان زبان خود را به الفبايي ، كه از فينيقيان گرفته بودند ، مي نوشتند . زبان ارامي در ميان يهود رواج يافت و جانشين زبان عبري شد . بخشي از عهد عتيق ، تلمود بابلي و تلمود اورشليمي به آرامي نوشته شده است . زبان مسيح (ع) و حواريون او ، آرامي بوده است .

دولت هخامنشي زبان ارامي را به عنوان زبان رسمي خود به كار گرفت  آن را در تمام دوره حكومت ، و در همه سرزمينهاي تحت حكومت خود به كار برد . زبان آرامي گويشهاي مختلفي داشته است . گويشي را ، كه در امپراتوري هخامنشي بكار مي بردند ، ماركوارت ، ايرانشناس آلماني ، « آرامي امپراتوري » ناميده است .

آرامي در اوايل دوره مسيحيت به دو گروه ممتاز از يكديگر تقسيم شد :

1)     گروه غربي كه گويشهاي  تَدمُري ، نبطي ، فلسطيني مسيحي و ارامي يهودي ( زبان تلمود اورسليمي ) را شامل ميشده است . امروز در چند دهكده از سوريه به آرامي غربي گفتگو مي كنند .

2)     گروه شرقي كه سرياني ، مندايي و آرامي يهودي ( زبان تلمود بابلي ) را در بر مي گرفته است . امروزه آرامي شرقي در ميان يهوديان ايران و عراق و منداييان و مسيحيان نستوري ( يا آسوري ) و كاتوليك ( يا كلداني ) رايج است . در جبل سنجار ، غرب موصل ، گويشي از آرامي جديد رايج است كه به گويشهاي غربي ارامي نزديك است .

در سده دوم ميلادي ، آرامي رايج در شهر الرها ، زبان رسمي مسيحيان شد و به سرياني معروف گشت. سرياني به الفباي خاصي كه دگرگون شده اي از الفباي ارامي است سطرنجيلي ناميده مي شود ، نوشته ميشده است .

از سده سوم تا هفتم ميلادي ، زبان سرياني زبان علمي مهمي بوده ؛ آثار بسياري بدان نوشته يا از زبانهاي يوناني و فارسي ميانه و عبري بدان ترجمه شد . در صدر اسلام آثار سرياني به زبان عربي ترجمه شدند . مسلمانان نخست به وسيله زبان سرياني با علوم يوناني آشنا شدند .

پس از سقوط هخامنشيان زبان آرامي به هستي خود در ميان ايرانيان ادامه داد . در اوايل سده سوم پيش از ميلاد مسيح تعداد كساني كه ارامي مي دانستند و مي توانستند آن را بنويسند بسيار كم شده بود ؛ از اين رو در نواحي مختلف ايران كاتبان هرگاه از نوشتن به زبان آرامي در مي ماندند ، جمله اي يا كلمه اي به فارسي ميانه يا پهلوي اشكاني يا سغدي يا خوارزمي  به كار مي بردند . مدتي پس از اين ، ارامي نويسي بكلي متروك شد و به جاي آن نوشتن به زبانهاي محلي يعني فارسي ميانه و پهلوي اشكاني و سغدي و خوارزمي به قلمهاي مختلف از الفباي ارامي آغاز گرديد ؛ اما واژه هايي كه كاربرد زيادي داشتند ، مانند « دانستن » و « رفتن » و « گفتن » و ضماير و حروف ، همچنان به ارامي نوشته مي شدند . اين واژه ها را كه « هزوارش » نام گرفتند ، به زبانهاي محلي مي خواندند . قلميهاي مختلف الفباي آرامي كه براي نوشتن زبانهاي محلي به كار مي رفتند ، در آغاز با هم اختلاف اندكي داشتند ، اما رفته رفته اختلافات زياد شد ، به طوري كه بعدها اگر كسي الفباي پهلوي اشكاني را مي آموخت الفاب فارسي ميانه را نمي توانست بخواند ، بلكه لازم بود اين الفبا را بياموزد .

از تَدمُر ، كه خرابه هاي آن در نزديكي حمص سوريه قرار دارد ، كتيبه هايي به زبان و الفباي آرامي از سده اول پيش از ميلاد مسيح تا سده سوم ميلادي به دست آمده است .

ماني ، مانند همه دين آوران ، علاقه داشت آثارش بسادگي و روشني در اختيار توده مردم گذارده شود  . الفباهايي كه براي نوشتن فارسي ميانه و پهلوي اشكاني و سغدي به كار مي رفت ، به علت داشتن هزوارش ، خواست ماني را برآورده نمي كردند . ماني ، براي برآوردن خواستش ، الفباي تدمري را ، با تغييراتي كه آن را براي نوشتن زبان فارسي ميانه متناسب كرده بود ، به كار مي گرفت . اين الفبا بعدا براي نوشتن آثار ماني به زبان پهلوي اشكاني و سغدي بكار گرفته شد .

نبطيان قومي عرب بوده اند كه در نبطيه ، واقع در جنوب درياي مرده ، زندگي مي كرده اند . نزد اين قوم الفبا و زبان آرامي ، از حدود سال 150 پيش از ميلاد مسيح تا حدود 150 ميلادي ، رايج بوده است . از الفباي نبطي ، الفباي سينايي نو  به وجود آمده كه از سده اول پيش از ميلاد مسيح تا سده چهارم ميلادي در شبه جزيره سينا ، رواج داشته است . الفباي كوفي و الفباي نسخ از الفباي سينايي نو اقتباس شده است . الفباهاي رايج در جهان اسلام از نسخ گرفته شده است .

خوارزميان تغييراتي در الفباي نسخ دادند تا آن را براي نوشتن خوارزمي متناسب كنند و آن را براي نوشتن زبان خود بكار بردند . بخشي از اثار بازمانده از خوارزمي به الفبايي ، كه از الفباي نسخ اقتباس شده ، نوشته شده است .

در سده هشتم يا هفتم پيش از ميلاد مسيح ، الفباي ارامي را بازرگاناني از اقوام سامي به هند بردند و از اين الفبا در هند الفبايي ساخته شد ، كه به الفابي « براهمي » معروف است . همه الفباهاي رايج در هند ، بجز الفباي خروشتي ، از اين الفبا كه نيمه الفبايي نيمه هجايي است ، گرفته شده اند .

سكاها الفباي براهمي را با تغييراتي كه آن را براي نوشتن سكايي متناسب مي كرد ،  براي نوشتن آثار خود بكار گرفتند . آثار بدست آمده از سكايي به سه قلم نوشته شده است ، دو قلم آن در آثار بدست ؟آمده از ختن و يك قلم آن در نوشته هاي به دست آمده از تمشق و مرتق به كار رفته است .

پس از آنكه نستوريان سرياني ، حدود سده پنجم ميلادي ، در سرزمين سغد سكني گزيدند و عده اي سغدي زبان به مسيحيت گرويدند ، الفباي سرياني با تغييراتي براي نوشتن زبان سغدي به كار گرفته شد .

حرفهايي كه براي نوشتن كتيبه هاي پهلوي اشكاني و فارسي ميانه ، متون مانوي ( به فارسي ميانه ، پهلوي اشكاني و سغدي ) ، متون سغدي مسيحي ، متون سكايي ،  نوشته هاي قديم خوارزمي ، برخي از نوشته هاي سغدي بودايي ، برخي از نوشته هاي بلخي ، متون اوستايي و متون پازند ، بكار برده ميشده ، جدا از هم نوشته ميشده اند . اين بدان معناست كه هر حرف تنها يك شكل داشته است .

حرفهايي كه براي نوشتن فارسي ميانه مسيحي ، برخي از نوشته هاي سغدي بودايي به كار برده مي شده ، برخي گسسته و برخي پيسوته نوشته مي شده اند .

حرفهايي كه براي نوشتن فارسي ميانه زردشتي ، برخي از نوشته هاي سغدي بودايي ، برخي از نوشته هاي بلخي و نوشته هاي جديد خوارزمي بكار برده ميشده ، پيوسته نوشته مي شدند . اين بدان معني است كه يك حرف بر حسب محل قرار گرفتن در آغاز و ميان و پايان كلمه شكلهاي مختلف داشته است .

 

منبع :

تاريخ زبان فارسي نوشته دكتر محسن ابوالقاسمي انتشارات سمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 4:30  توسط علیرضا اشرفی  | 

در زير مطلبي در مورد ماه شهريور از ديدگان شما مي گذرد كه بنا به درخواست سه تن از دوستان زودتر از موعد مقرر ( شهريور ماه ) بروز مي شود ، همچنين دوستي معناي كلمه Dahyu را به زبان فارسي باستان خواسته بودند كه ايشان را به مطالعه همين مطلب ارجا مي دهم . باشد كه پاسخ درخوري براي دوستان گرامي باشد .

شهریور

در فارسی شهریر هم گفته شده :

چو در روز شهریر آمد به شهر                   ز شادی همه شهر را داد بهر ( لبیبی )

در اوستا خشتهر و ئیریه Khshathra vairya مرکب است از خشتهر و صفت وئیریه ، خشتهر در اوستا و فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) و سانسکریت به معنی کشور است ، همین واژه است که در فارسی شهر شده و بجای بلده عربی بکار می رود ، باز در فارسی لغاتی داریم که دائره مفهوم پارینه آنها تنگتر شده از آنهاست دیه یاده که در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) دهیو Dahyu و در اوستا دخیو Dakhyu به معنی کشور یا مملکت است و داریوش بزرگ در سنگ بپشته بهستان بابل و مصر  و  سغد و خوارزم  و جز آن هر یک را دهیو نامیده است ، برزن که در فارسی به معنی محله است در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) وردن Vardana ( در اوستا ورزان Varezana ) به معنی شهر است . از اینکه از واژه خشتهر ، در فارسی خاء افتاده و شهر شده نظیر بسیار دارد چون خشنا  Khshna ( = شناختن ) خشپَ Khshapa ( = شب ) آخشتی Akhshti ( = آشتی ) و جز آن ، گاهی آن خاء اصلی ماقبل شین همچنان در فارسی بجا مانده چون خشنو Khshnu ( = خشنود ) .

هرچند امروزه از مفهوم واژه شهر کاسته شده اما وسعت دیرین آن از واژه های ایرانشهر و شهریار هویداست در روزگار هخامنشیان در سر هر دهیو ( = کشور ) یک فرماندار یا نایب السلطنه گماشته بود که او را در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) خشتهرپاون khshathrapavan می گفتند یعنی شهربان یا کشوردار ، همین واژه را یونانیان (Satrapes ) Satrape نوشته اند .

همچنین خشتهر در اوستا و فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) ارت خشتهر Arta-Khshathra و در پهلوی ارتخشیر خوانده شده ، لفظا یعنی کسی که به قانون ایزدی یا به تقدس و پاکی فرمانروایی دهد .

خشتهر ( = شهر ) از مصدر خشی Khshi در آمده که به معنی شاهی کردن و فرمان راندن و توانستن و یارستن است و در گزارش پهلوی اوستا ( = زند ) همین واژه در پهلوی به پاتیخشاهنیتن Patikhshahenitan گرداننده شده و از همین بنیاد است شاییتن Shayitan در پهلوی از همین بنیاد است شاه که در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) و اوستا خشیه Khshaya آمده و پادشاه در پهلوی پاتیخشای ( خشیه + پتی Pati ) . نام چهارمین شاهنشاه هخامنشی خشایارشا پسر داریوش که یونانیان Xerxes خوانده و در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) خشیارشن Khshayarshan بوده مرکب است از خشیه و ارشن Arshan که به معنی نرومند و دلیر است ، این نام لفظا یعنی در میان شاهان مردمنش و دلیر .

 اما جزء دوم واژه شهریور که وئیریه Vairya باشد صفت است به معنی برگزیده شده از مصدر ور Var که به معنی برگزیدن و برتری دادن و گرویدن است . در طی سخن از واژه فروردین بیک ور به معنی پوشاندن و نگهداری کردن و پناه بخشیدن بر خوردیم . این ور دوم که بنیاد وئیریه می باشد در اوستا چنانکه در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) به معنی برگزیدن و کرویدن است . همین مصدر است که در پهلوی ورویتن Varavitan ، وَوَرونیتن Varavenitan و در فارسی گرویدن شده است و در طی سخن از واژه اردیبهشت گفتیم : تبدیل واو اوستایی و فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) در فارسی بسیار است ، همچنین در بسیاری از واژه های فرس هخامنشی ( فارسی باستان ) و اوستا حرف واو در فارسی به گاف مبدل شده مانند ویشتاسب Vishtaspa = گشتاسب ، وهرک Vehrka   = گرگ ، وَزر Vazra = گرز ، ورازَ Varaza  = گراز و جز آن . گذشته از گرویدن که در تبدیل شدن واو به گاف هیئت اصلی تغییر یافته در واژه « باور » واو اصلی محفوظ مانده است .

بنابرآنچه یاد کردیم ، خشتهر وئیریه Khshathra –Variya = شهریور به معنی کشور برگزیده یا پادشاهی برگزیده و مکرر در اوستا واژه خشتهروئیریه به معنی بهشت گرفته شده یا کشور آسمانی اهورامزدا . شهریور نماینده پادشاهی و توانایی مینوی آفریدگار است ، در این گیتی نگهبانی فلزات با این امشاسپند است .

پاينده آزاد و سربلند  باشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 4:28  توسط علیرضا اشرفی  | 


زندگی‌نامه

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.
 
درادامه مطلب اخرین عکسهای مربوط به صادق رو میتونیدمشاهده بفرمایید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:46  توسط علیرضا اشرفی  | 

برای دانلود روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 4:39  توسط علیرضا اشرفی  | 

همه ی ما می دانیم فردوسی که بود ، اینکه در سال ۳۲۹ در روستایی نزدیک شهر طوس به دنیا آمد ، اینکه شاهنامه نزدیک به ۵۰ هزار بیت دارد ، اینکه سلطان محمود عهد شکنی کرد و ... چیزهایی ست که همه مان می دانیم .

همه ی ما کم و بیش به این باور رسیده ایم که شاهنامه تلفیقیست از تاریخ ، افسانه و تخیل شاعرش . ولی باز هم تنها مرجع ما برای شناختن گذشته ی ایران است و صد افسوس و صد نفرین بر بانیانش ...

نمی خواهم صحبت از شخص فردوسی کنم . می خواهم از تفکری حرف بزنم که این شاعر با سحر کلامش توانست حفظش کند . می خواهم از یکسانی انسانها در ایران باستان سخن بگویم. می خواهم خودم را دلداری بدهم با گذشته وقتی به آینده امیدی نیست ...

زن ناقص العقل امروزی در ایران باستان چنین بود :

ز پاکی و از پارسایی زن

که هم غمگسار است و هم رایزن



..........................................................



اگر پارسا باشد و رایزن

یکی گنج باشد پراکنده زن



..........................................................



بدو گفت هر کس که بانو تویی

به ایران و چین ، پشت و بازو تویی

نجنباندت کوه آهن ز جای

یلان را به مردی تویی رهنمای

ز مرد خردمند بیدار تر

ز دستور داننده هوشیارتر



زن ایران باستان نه تنها به عقل و خرد معرفی شده که توانایی مملکت داری نیز دارد :

پوران دخت ، آزرم ، همای چهرزاد و ... از جمله زنان مقتدر شاهنامه هستند . زنانی که روزی توان مملکت داری ( آنهم چه مملکت عریض و طویلی ) داشته اند ، امروز به بهانه ی حجاب و گناه و فساد در پستوی خانه هاشان می پوسند.

زنانی که دیروز با تفکر و سرسختی برای سلامت فرزنداشان خطر می کردند ( همچون فرانک ، همسر آبتین و مادر فریدون ) امروز به جرم خواستن حق سرپرستی فرزندانشان به اقدام علیه امنیت ملی متهم می شوند .

زنی که زمزمه ی دیروزش بهترین تصمیم در امر مملکت داری بود ( سین دخت ) فریاد امروز به دلیل نقصان عقل نادیده گرفته می شود .

زنی که دیروز فرقی با مرد نداشت ( اگر دختری زایدش گر پسر - وُرا باشد این تاج و تخت و کمر ) امروز نصف او حساب می شود .

ای شهره ی ایران ! این بزرگ مرد !

اگر بدانی چه رفت با آنچه تو برای حفظش ۳۰ سال رنج بردی ...



خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:17  توسط علیرضا اشرفی  | 

احمد سميعي گيلاني گفت: فرهنگستان زبان و ادب فارسي مخالف تغيير رسم الخط فارسي است، زيرا در صورت تغيير اين رسم الخط، ارتباط نسل هاي آينده با ذخاير و ميراث گرانبهاي فارسي قطع مي شود.
به گزارش خبرنگار ما و به نقل از ستاد خبری نمایشگاه کتاب، عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي افزود: فرهنگستان دربارۀ دستور خط، موضعي معتدل دارد، زيرا نمي خواهد چهره خط فارسي را به يكباره عوض كند.
وي ادامه داد: در شوراي فرهنگستان سه گرايش وجود دارد: سنتي، جوان پسند و معتدل. ويژگي عمومي فرهنگستان ايجاب مي كند كه راه ميانه را در پيش بگيرد. با توجه به اينكه مي داند راه معتدل، آخرين راه نيست و به تدريج مي شود به نيازهاي جامعه در زمينه اصلاح خط جواب گفت.
سميعي گيلاني اضافه كرد: ما معتقديم خط معاصر فارسي بايد حفظ شود، زيرا اگر تغيير خط صورت گيرد، رابطه ما با گذشته قطع خواهد شد. چنانكه اكنون تحصيلكرده ها نمي توانند متون فارسي ميانه يا دوران باستان را به خط اصلي بخوانند و رابطه شان با آن آثار قطع شده است.
وي اظهار داشت: اين در حالي است كه متون به زبان هاي فارسي ميانه و باستان در مقايسه با متون دوران اسلامي بسيار اندك است و اگر به فرهنگ آثار دوره معاصر اسلامي مراجعه كنيم مي بينيم كه ذخاير فرهنگي ما در اين دوره بي نهايت غني است و نمي شود اجازه داد ارتباط اين ذخاير با نسل هاي امروز و آينده قطع شود.
اين عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي گفت: دستور خط مصوب فرهنگستان بسياري از مشكلات خط فارسي را حل مي كند و در شرايط كنوني همين اندازه پاسخگويي، براي فرهنگستان كافي است.
وي درباره شيوه واژه گزيني در فرهنگستان گفت: در مورد واژه گزيني دو شاخه وجود دارد. يكي شاخه واژه هاي علوم و فنون و به طور كلي معارف تخصصي است و ديگري واژه ها و اصطلاحاتي كه در ميان عامه مردم رايج است. در زمينه رشته هاي تخصصي متخصصان هر رشته، معادل هاي موجود را براي اصطلاحات علمي و فني بررسي مي كنند و از ميان آنها يكي را انتخاب مي كنند. در واقع فرهنگستان در اين زمينه كمتر واژه سازي مي كند و بيشتر به واژه گزيني مي پردازد.
سميعي گيلاني افزود: پيشنهادهاي متخصصان در شوراي واژه گزيني مطرح مي شود و عموماً تأييد و گاهي هم اصلاح مي شود. نقش عمده فرهنگستان در اين زمينه اين است كه واژه گزيني ها منطق بر قواعد زبان فارسي باشد.
وي گفت: مصوبات فرهنگستان در اين زمينه در ترجمه ها و تأليفات رشته هاي تخصصي اعمال و پذيرفته مي شود. علت اصلي اين امر آن است كه اين اصطلاحات از سوي كاربران رشته هاي تخصصي پيشنهاد شده است و براي آنها بيگانه نيست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 6:33  توسط علیرضا اشرفی  | 

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:0  توسط علیرضا اشرفی  | 

به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:57  توسط علیرضا اشرفی  | 

حسين منصور :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:12  توسط علیرضا اشرفی  |