مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهرهي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نميديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود ميگذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامهاش هم نميافتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد ميبايد شناسنامهي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظفاند شناسنامهي قبليشان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامهي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامهاش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامهاش را گم کرده است. اما اين که چراتصور ميشود سيزده سال از گم شدن شناسنامهي او ميگذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل بارانياش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامهاش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گماش کرده است. حالا يک واقعهي تاريخي ديگر پيش آمده بود که احتياج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شايد شناسنامه درجيب باراني مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسيد ممکن است آن را در مجري گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطي کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و يکراست رفت به ادارهي سجل احوال. در ادارهي سجل احوال جواب صريح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسيد، به ياد آورد که – انگار – به او گفته شده برود يک استشهاد محلي درست کند و بياورد اداره. بله، همين طور بود. به او اين جور گفته شده بود. اما... اين استشهاد را چه جور بايد نوشت؟ نشست روي صندلي و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روي ميز. خوب ... بايد نوشته شود ما امضاء کنندگان ذيل گواهي ميکنيم که شناسنامهي آقاي ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنويس کرد و از خانه بيرون آمد و يکراست رفت به دکان بقالي که هفتهاي يک بار از آنجا خريد ميکرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نميآمد، گفت او را نميشناسد. نه اين که نشناسدش، بلکه اسم او را نميداند، چون تا امروز به صرافت نيفتاده اسم ايشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جاي اسم راخالي گذاشتهايد!» بله، درست است. بايد اول ميرفته به لباسشويي، چون هرسال شب عيد کت و شلوار و پيراهنش را يک بارميداده لباسشويي و قبض ميگرفته. اما لباسشويي، با وجودي که حافظهي خوبي داشت و مشتريهايش را - اگر نه به نام اما به چهره – ميشناخت، نتوانست او را به جا بياورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خيلي کم زيارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرماييد؟» خواهش مي شود؛ واقعا" که. «دست کم قبض، يکي از قبضهاي ما را که لابد خدمتتان است بياوريد، مشکل حل خواهد شد.» بله، قبض. آنجا، روي ورقهي قبض اسم و تاريخ سپردن لباس و حتا اينکه چند تکه لباس تحويل شد را با قيد رنگ آن، مينويسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا بايد مشتري نزد خود نگه دارد، وقتي مي رود و لباس را تحويل مي گيرد؟ نه، اين عملي نيست. ديگر به کجا و چه کسي ميتوان رجوع کرد؟ نانوايي؛ دکان نانوايي در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا ميخريد. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار ديوار دراز کشيده بود و گفت پخت نميکنيم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار ديوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقهاي که از يک دفترچهي چهل برگ کنده بود. پشت شيشهي پنجرهي اتاق که ايستاد، خِيلکي خيره ماند به جلبک هاي سطح آب حوض، اما چيزي به يادش نيامد. شايد دم غروب يا سر شب بود که به نظرش رسيد با دست پر راه بيفتد برود اداره مرکزي ثبت احوال، مقداري پول رشوه بدهد به مامور بايگاني و از او بخواهد ساعتي وقت اضافي بگذارد و رد و اثري از شناسنامهي او پيدا کند. اين که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا... «چرا... چرا ممکن نيست؟» با پيرمردي که سيگار ارزان ميکشيد و ني مشتک نسبتا" بلندي گوشهي لب داشت به توافق رسيد که به اتفاق بروند زيرزمين اداره و بايگاني را جستجو کنند؛ و رفتند. شايد ساعتي بعد از چاي پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زيرزمين بايگاني و بنا کردند به جستجو. مردي که شناسنامهاش گم شده بود، هوشمندي به خرج داده و يک بسته سيگار با يک قوطي کبريت در راه خريده بود و باخود آورده بود. پس مشکلي نبود اگر تا ساعتي بعد از وقت اداري هم توي بايگاني معطل ميشدند؛ و با آن جديتي که پيرمرد بايگان آستين به آستين به دست کرده بود تا بالاي آرنج و از پشت عينک ذره بينياش به خطوط پروندهها دقيق مي شد، اين اطمينان حاصل بود که مرد نااميد ازبايگاني بيرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدريج داشت آشناي کار ميشد. حرف الف تمام شده بودکه پيرمرد گردن راست کرد، يک سيگار ديگر طلبيد و رفت طرف قفسهي مقابل که با حرف ب شروع ميشد، و پرسيد «فرموديد اسم فاميلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چيزي عرض نکرده بودم.» بايگان پرسيد «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فاميلتان را فرموديد؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خير، خير... من چيزي عرض نکردم.» بايگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشيد؟» مردگفت «خير... خير.» بايگان عينک ازچشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دير نشده. چون حروف زيادي باقي است. حالا بفرماييد؟» مردگفت «خيلي عجيب است؛ عجيب نيست؟! من وقــت شمارا بيهوده گرفتم. معذرت ميخواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگويم. من... من هرچه فکر ميکنم اسم خود را به ياد نميآورم؛ مدت مديدي است که آن را نشنيدهام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شايد بشود شناسنامهاي دست و پاکرد؟» بايگان عينکش را به چشم گذاشت و گفت «البته... البته بايد راهي باشد. اما چه اصراري داريد که حتما"...» و مرد گفت «هيچ... هيچ... همين جور بيخودي... اصلا" ميشود صرف نظر کرد. راستي چه اهميتي دارد؟» بايگان گفت «هرجور ميلتان است. اما من فراموشي و نسيان را ميفهمم. گاهي دچارش شدهام. با وجود اين، اگر اصرار داريد که شناسنامهاي داشته باشيد راههايي هست.» بي درنگ، مرد پرسيد چه راههايي؟ و بايگان گفت «قدري خرج بر ميدارد. اگر مشکلي نباشد راه حلي هست. يعني کسي را ميشناسم که دستش در اين کار باز است. مي توانم شما را ببرم پيش او. باز هم نظر شما شرط است. اما بايد زودتر تصميم بگيريد. چون تا هوا تاريک نشده بايد برسيم .» اداره هم داشت تعطيل ميشد که آن دو از پياده رو پيچيدند توي کوچهاي که به خيابان اصلي ميرسيد و آنجا ميشد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلي که بايگان پيچ واپيچهايش را ميشناخت. آنجا يک دکان دراز بودکه اندکي خم درگرده داشت، چيزي مثل غلاف يک خنجر قديمي. پيرمردي که توي عبايش دم در حجره نشسته بود، بايگان را ميشناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتري برود ته دکان. بايگان وارد دکان شد و از ميان هزار هزار قلم جنس کهنه و قديمي گذشت و مرد را يکراست برد طرف دربندي که جلوش يک پردهي چرکين آويزان بود. پرده را پس زد و در يک صندوق قديمي را باز کرد و انبوه شناسنامهها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگي دارد، بستگي دارد که شما چه جور شناسنامهاي بخواهيد. اين روزها خيلي اتفاق ميافتد که آدمهايي اسم يا شناسنامه، يا هردو را گم ميکنند. حالا دوست داريد چه کسي باشيد؟ شاه يا گدا؟ اينجا همه جورش را داريم، فقط نرخهايش فرق ميکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را ميکنيم. بعضيها چشمشان راميبندند و شانسي انتخاب ميکنند، مثل برداشتن يک بليت لاتاري. تا شما چه جور سليقهاي داشته باشيد؟ مايليد متولد کجا باشيد؟ اهل کجا؟ و شغلتان چي باشد؟ چه جور چهرهاي، سيمايي ميخواهيد داشته باشيد؟ همه جورش ميسر و ممکن است. خودتان انتخاب ميکنيد يا من برايتان يک فال بردارم؟ اين جور شانسي ممکن است شناسنامهي يک امير، يک تاجر آهن، صاحب يک نمايشگاه اتومبيل... يا يک... يک دارندهي مستغلات... يا يک بدست آورندهي موافقت اصولي به نام شما دربيايد. اصلا" نگران نباشيد. اين يک امر عادي است. مثلا" اين دسته ازشناسنامهها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ويژه است که... گمان نميکنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و اين يکي دسته به امور تبليغات مربوط مي شود؛ مثلا" صاحب امتياز يک هفته نامه يا به فرض مسؤول پخش يک برنامهي تلويزيوني. همه جورش هست. و اسم؟ اسمتان دوست داريد چه باشد؟ حسن، حسين، بوذرجمهر و ... يا از سنخ اسامي شاهنامهاي؟ تا شما چه جورش را بپسنديد؛ چه جور اسمي را ميپسنديد؟» مردي که شناسنامهاش راگم کرده بود، لحظاتي خاموش و انديشناک ماند، وز آن پس گفت «اسباب زحمت شدم؛ باوجود اين، اگر زحمتي نيست بگرد و شناسنامهاي برايم پيداکن که صاحبش مرده باشد. اين ممکن است؟» بايگان گفت «هيچ چيز غيرممکن نيست. نرخش هم ارزانتر است.» ممنون؛ ممنون! بيرون که آمدند پيرمرد دکاندار سرفهاش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک مي گشت تا کرکره رابکشد پايين، و لابه لاي سرفههايش به يکي دو مشتري که دم تخته کارش ايستاده بودند ميگفت فردا بيايند چون «ته دکان برق نيست» و ... مردي که در کوچه ميرفت به صرافت افتاد به ياد بياورد که زماني در حدود سيزده سال ميگذرد که نخنديده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با يک حس ناگهاني متوجه شد که دندانهايش يک به يک شروع کردند به ورآمدن، فرو ريختن و افتادن جلو پاها و روي پوزهي کفشهايش، همچنين حس کرد به تدريج تکهاي از استخوان گونه، يکي از پلک ها، ناخنها و... دارند فرو ميريزند؛ و به نظرش آمد، شايد زمانش فرا رسيده باشد که وقتي، اگر رسيد به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزديک پيش بخاري و يک نظر – براي آخرين بار – در آينه به خودش نگاه کند!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 3:8  توسط علیرضا اشرفی
|
|
زنی كه از جنس نور بود، كنار تخت زانو زده بود و در روشنايی چراغ كوچك نفتی میگفت: «خدايا از تو فقط میخوام اونو برگردونی. فقط میخوام اون بياد پيش من. ديگه هيچی از تو نمیخوام. فقط میخوام اونو داشته باشم.» پسرها دور اتاق نشسته بودند و نگاه میكردند. يكیشان از توی ظرف جلويش تخمه برمیداشت و میشكست. بقيه فقط نگاه میكردند. زنی كه از جنس نور بود هنوز میگفت
باقیه داستان درادامه مطلب |
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 5:12  توسط علیرضا اشرفی
|
میگويد: "خال را بگذار آن طرفتر." میگويم: "دوباره زد به سرت؟ منام،من." مداد را از دستم میگيرد، چانهام بيشتر درد میگيرد و خال را میگذارد آنجا كه خودش میخواهد. بعد دستهام را از پشت حلقه میكند. هاهای نفسش پشت گردنم را گرم میكند. حالا در آينه زل میزند به جايی پايينتر از چشمهام. آهان. به همان خال زل زده. میخواهم تكان بخورم. آخر نفسش خيلیگرم است و میسوزاند گردنم را. اما فشار دستهاش نمیگذارد. بازويم را تكان میدهم و میگويم: "چهكارمیكني؟ دستم در رفت." انگار مبهوت شده باشد و من بهتش را كنار زده باشم، میگويد: "چی؟" میگويم: "ول كن دستهامو... ول كن ديگه... دستهام درد گرفت..
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 5:6  توسط علیرضا اشرفی
|
تقليد از استاد
شاگردی که شيفته ی استادش بود تصميم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زير نظر بگيرد .فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد .
استاد فقط لباس سفيد می پوشيد شاگرد هم فقط لباس سفيد پوشيد ، استاد گياهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گياه خورد . استاد بسيار رياضت می کشيد شاگرد تصميم گرفت رياضت بکشد و روی بستری از کاه خوابيد .
مدتی گذشت . استاد متوجه تغيير رفتار شاگردش شد .رفت تا ببيند چه خبر است .شاگرد گفت : دارم مراحل تشرف را می گذرانم .سفيدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است . گياهخواری جسمم را پاک می کند . رياضت موجب می شود که فقط به روحانيت فکر کنم .
استاد خنديد و او را به دشتی برد که اسبی از آن می گذشت . بعد گفت : « تمام اين مدت فقط به بيرون نگاه کرده ای در حالی که اين کمترين اهميت را دارد . آن حيوان را آنجا می بينی ؟ او هم موی سفيد ، فقط گياه می خورد و در اسطبلی روی کاه می خوابد . فکر می کنی قديس است يا روزی استادی واقعی خواهد شد ؟
از کتاب : پدران ، فرزندان ، نوه ها
اثر : پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 5:49  توسط علیرضا اشرفی
|
دكتر آرام بين قبرها راه ميرفت. هر بار سر قبري خم ميشد و گوشي دكترياش را از جيب در ميآورد و چند ثانيهاي بر روي قبر ميگذاشت و گوش ميكرد. با خود فكر ميكرد شايد بتواند خطاهاي گذشته را جبران كند!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 6:10  توسط علیرضا اشرفی
|
نازنین دستمال کوچکی سرش کرد. گره زد پشت سرش. می خواست جارو کند. موهایش تا کمر می رسید. سیاه. صاف.انتهایش تاب کوچکی بر می داشت. انگار بخواهد دوباره بالا بیاید. تا پشت گردن . جمع شود. پناه بگیرد. مو های نازنین از چیزی می ترسید.
جمعه هفته قبل بود. ساعت ده صبح. کمی آفتاب تابیده بود. توی حیاط از لابلای دیوار و درخت. آسمان نمی خواست پشت سرش بگویند ، کاملا آفتابی. کاملا ابری. میخواست بخندد به حرفهای شب قبل هواشناس که در خبر گفته بود هوای فردا آفتابی است.
شب قبلش باران آمده بود. از سر شب تا وقتی نازنین خوابش برد. کف حیاط پر شده بود از برگ های سفت وخیس و زرد خرمالو. نازنین عاشق جارو کردن برگهابود. جمع کردنشان گوشه ی حیاط . تا بعد ، بنشیند روی تاب. زل بزند به کپه های قهوه ای خاک و برگ . دوست داشت دستش را زیر چانه ستون کند. نگاه کند به شاخه های لخت خرمالو.سردش شود.خودش را توی سینه اش جمع کند. صدای جارو را دوست داشت. خیلی چیز های دیگر را هم دوست داشت. بوی غذای تازه . سبزی سرخ شده با لوبیا و روغن. بشقاب خورشت قرمه سبزی کنار دیس کوچک پلو ی زعفرانی . برای ناهار. با سالاد کاهو و هویج. روی میزی که یک بشقاب اضافی برای میهمان عزیزی باشد. میهمانی که بشقابش از غذای خورده شده ، چرب شود. شستن بشقاب میهمان زیر آب ولرم را دوست داشت. چایی آوردن.وردنآو گپی زدن تا که نفهمی کی عصر روز جمعه شده. دوست داشت رفتن میهمان را . خالی کردن ته سیگار های نیم سوخته در زیر سیگاری برنز را.
آن مرد هیچوقت به خانه نازنین پا نمی گذاشت.همیشه او را به رستوران دعوت می کرد. نازنین طبق قرار ، جمعه ظهر آماده شد که با مرد به رستوران برود.
نازنین در جواب گارسونی که منوی غذای فرانسوی را به دستش داد گفت :
« لطفا برای من قرمه سبزی بیاورید »
صدایی که نیامد ، سرش را از روی منو بالا گرفت. نگاهش به صورت مرد افتاد .دید لبش را می گزد. نازنین خواست چیزی بگوید . اما نتوانست. وقتش نبود. گارسون گفت:
« متاسفانه خانم محترم ، در این هتل غذای ایرانی سرو نمی شه»
نازنین با چشمهای درشتش اول خیره به مرد نگاه کرد. بعد به گارسون.سرش را تکان داد . گفت:
« مشکل خودتونه. من فقط هوس قرمه سبزی کرده ام. »
صبح همان جمعه ، از حیاط خلوت خانه همسایه بوی قرمه سبزی می آمد. دیوارهای حیاط خانه ی جنوبی نازنین ، به دیوار های حیاط خلوت همسایه شمالی چسبیده بود.نازنین تمام برگهای ریخته شده از درخت را جارو کرد . ریخت روی برگهای مرده ی روز های قبل. پاییز به آخرش رسیده بود. سردتر شده بود . برای همین نازنین موقع بیرون رفتن با مرد شال گردن و دستکش پشمی می پوشید. چتر هم بر می داشت. حتی اگر باران نمی آمد. گاهی وقتها ، آسمان کاملا آفتابی ، می شد آسمان کاملا بارانی. مرد هم همیشه دستکش دستش بود . حتی وقتی هوا گرم می شد. یقه بارانی اش را تا پشت گردن بالا می کشید. می گفت از وقتی قصه های نازنین را خوانده ، دلش می خواهد دگمه های بارانی اش را نبندد.نازنین می خندید. می گفت :
« می خواهی در قصه بعدی ، مرد را با یک تی شرت نازک بفرستم زیر برف تا یخ بزند. بمیرد. می خواهی ... »
ساعت یازده صبح جمعه شده بود. صدای شوهر زن همسایه ، از آشپزخانه ای که درش به حیاط خلوت خانه شان باز می شد ، آمد. معلوم بود مرد تازه از خواب بیدار شده. چایی می خواست و یک لیوان شیر. به زنش غر می زد که چرا همیشه موهای دست جارویش را جمعه ها تا ظهر بیگودی می پیچد. اول صدای زن نیامد. مرد بعد از موها سراغ چربی های اضافی شکم زن رفت. صدای خندیدنش در حیاط خانه نازنین پیچید. مرد بی خبر از این رسوایی بهزنش گفت : « بازم بوی عطر فرانسوی پیاز داغ و سبزی سرخ شده می دی هانی»
داد و فریاد زن شروع شد. به زمین و زمان بد و بیراه می گفت.
نازنین خواست چند سیب زمینی و پیاز جوانه زده را در گودالی توی باغچه اش خاک کند تا بلافاصله اول بهار سبز شود. عادت داشت هر چه دستش بیاید در باغچه چال کند. بهار پارسال حیاط خانه او پر از گل پیاز و سبزی شده بود.
همیشه بعد از خنده های مرد و فحش های زن، صدای جیغ می آمد. مثل جمعه های قبل. مثل دوشب قبل تر. مثل عصر روز چهارشنبه.
معلوم بود بیگودی ها کف آشپزخانه ریخته. موهای زن دور مشت بسته مرد پیچد ه. مرد به دهن زن کوبیده. زن از ته دل گفت « نامرد » . خفه می شد.
نازنین کارد ک را بر داشت. خو است لکه های خرمالوهایی که از بالاترین شاخه درخت افتاده و گوشت گندیده اش به موزائیک ها چسبیده را بتراشد. رنگ نارنجی شان عذابش می داد. شاخه های بلند و خشک خرمالو را هم هرس کرد. قیچی باغبانی اش کند بود. هیچوقت قبل از آن روز ، شاخه های هیچ درختی را نبریده بود.
زن همسایه آرام گرفت. هیچوقت جمعه ها ظهر توی حیاط بوی پلوی تازه دم از خانه همسایه نمی آمد. قابلمه نیمه پخته قرمه سبزی سرد می شد. حیاط ساکت می شد.
نازنین ساکت شد. روبروی آن مرد . وقتی ناگهان به او گفت همان مرد همسایه است . مرد استیک را می برید. تکه تکه می بلعید. نازنین قرمه سبزی اش را توی بشقاب هم می زد. گفت : « چرا قبلا این را به من نگفته ای. خیره شد به دستکش های مرد. موقع غذا خوردن. » مرد سعی داشت خونسرد باشد. گفت: « اگزمای شدید است . مسری نیست»
نازنین محکمتر گفت :
« درش بیاور. می خواهم دستت را کامل ببینم. مگر تو همین الان اقرار نکردی هر وقت من را در حیاط می دیدی ، از پشت پنجره اتاق خواب ، آرزو می کردی برای یکبار هم که شده با این انگشتها موهایم را نوازش کنی. می خواهم دستت را ببینم.»
مرد نخواست. نازنین اصرار نکرد. یادش آمد زن همسایه چند روز قبل توی آرایشگاه ، وقتی داشت موهایش را از قهوه ای روشن ، مثل نارنجی ، بور بور می کرد ، به زنی که کنارش نشسته بود گفت: « وقتی مثل حیوون به جونم می افته، برای اینکه داد نزنم در دهنم را می گیره. من هم دستهاش را با دندونام تکه پاره می کنم.»
نازنین از مرد خواست اگر مایل است به خانه اش بیاید. مرد خوشحال شدو لبخند زد.فکر کرد بالاخره او را عاشق خودش کرده.
عصر روز جمعه بود. مرد توی مبل فرو رفت.دستکش هایش را در آورده بود. پر از جای زخم. خون دلمه بسته. می گفت این اگزما مسری نیست.
او قصد نداشت آنشب در خانه نازنین بماند. نازنین فقط برای شام او را دعوت کرده بود. بوی قرمه سبزی با پلو توی خانه پیچید. حتی تا حیاط. روی برگهای کپه شده . تا حیاط خلوت خانه همسایه.
موهای نازیین از اگزما وحشت کرد. و قتی پیچید دور انگشتهای مرد. نازنین از ترس کاری کرد که مرد در خانه اش کمی بیشتر بماند.تا وقتی که جای عمیق زخم های کاردک و قیچی باغبانی روی صورت و تنش خوب شود.
نازنین دستمال کوچکی سرش کرد. گره زد پشت سرش. می خواست دو باره جارو کند. موهایش تا کمر می رسید. از چیزی می ترسید.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:35  توسط علیرضا اشرفی
|
در متن زیر تولستوی از روزهای نخستین سینما ، از امیدواریهایش به سینما به در نمایش ایدهها ، افکار و تخیلات نویسندگان و از رابطه سینما و تجارت گفته است برادران لومیر
"خواهيد ديد اين ماشين عجيب و غريب كوچک با آن همه تلق - تلق كردنهايش و با آن هندل گردانش انقلابى در زندگى ما - در زندگى ما نويسندگان - پديد خواهد آورد. اين حملهاى مستقيم به شيوههاى قديمى هنر ادبيات است . ما مجبورخواهيم شد خود را با اين پرده پرسايه وبا اين ماشين سرد وفق دهيم . شكلى جديد از نگارش لازم خواهد بود. من به اين موضوع فكر كردهام و میتوانم حس كنم چه پيش خواهد آمد.
اما در مجموع از آن خوشم میآيد. اين تعويض سريع صحنهها و اين تلفيق حس و تجربه ، بسى بهتر از شيوه نگارش سنگين و ديرزمانى منسوخ شدهاى است كه ما به آن خو كردهايم . اين به زندگى نزديکتر است . در زندگى هم تغيير و تحولات در كسرى از ثانيه از پيش چشم مان میگذرند و احساسات روح و روان مانند صاعقه زودگذر است . سينما راز حركت را از غيب آورده است و اين عين والايى است .
هنگامى كه داشتم جسد زنده را مینگاشتم ، مو از سرم میكندم و ناخن میجويدم ، چون نمیتوانستم به اندازه كافى صحنه عرضه كنم ، تصوير عرضه كنم ، چون نمیتوانستم به سرعت از واقعهاى به واقعهاى ديگر گذركنم . صحنه نكبتى تئاتر به مانند طناب دارى بود كه بر گردن نمايشنامهنويس افتاده بود وهرلحظه آن را میفشرد ، و من مجبور بودم با توجه به ابعاد و مقتضيات صحنه ، زندگی و حركت اثر را قطع كنم . زمانى را به ياد میآورم كه به من گفتند آدم زرنگى تمهيدى براى صحنه اى گردان انديشيده كه میتوان از قبل به روى آن چند صحنه را آماده كرد. من مثل يك بچه ذوق كردم و به خودم اين اجازه را دادم كه ده صحنه ديگر به نمايشم اضافه كنم . با اين وجود، حتى آن موقع هم میترسيدم نكند نمايش قربانى شود. اما فيلم ها! واقعا شگفتآور و فوق العادهاند! تق ! يك صحنه آماده است ! تق ! و صحنه بعدى آماده است ! دريا وساحل و شهر و قصر همه در دسترس ماست و دركاخ است كه میتوان تراژدى نوشت (همان طور كه در شكسپير میبينيم ، تراژدیها هميشه در قصرها روى میدهند.)
من به نوشتن يك نمايش براى پرده سينما خيلى جدى فكر میكنم . يك سوژه هم براى آن دارم . مضمونى وحشتناک و خونبار است . محض نمونه ، هومر يا انجيل را در نظر بگيريد. در اين متون قطعات تشنه به خون -از قبيل جنگها و قتلها- چه بسيار است . و با اين وجود، اينها كتابهايى مقدسند كه به مردم شرافت و تعالى میبخشند. البته خود سوژه نيست كه بسى وحشتناك است .موضوع تبليغ وترويج حمام خون وتوجيه آن است كه واقعا وحشتناك است ! بعضى ازدوستان من به تازگی ازكورسك بازگشتهاند واز برخوردى هولناک برايم حكايت كرده اند. داستانى كه مناسب سينماست . نمیتوان آن را براى صحنه تئاتر يا به شكل رمان نوشت . اما روى پرده بايد چيز خوبى از آب درآيد. گوش كنيد شايد چيز قدرتمندى از آب درآيد!"
و لئو تولستوى داستان را با تمام جزئيات به تفصيل بازگو كرد. وقتى حرف میزد، عميقا شور برش داشته بود. اما هيچ وقت آن مضمون را به زمان نوشتن بسط نداد. تولستوى هميشه همين طور نبود. وقتى از داستانى كه مدت زمانى فكرش را مشفول كرده بود، الهام میگرفت ، به حد نهايت هيجان زده میشد. اكر كسى دم دستش بود، پيرنگ داستانى را با تمام جزئيات برايش باز میكرد. بعد كل قضيه را فراموش میكرد. وقتى دوران جنينى ايده به پايان میرسيد و زاييده مغزش به دنيا میآمد، تولستوى ديكر كمتر زحمت نوشتن را بر خود هموار میكرد.
يكى، از تسلط تجارت پيشگان كه تنها به منفعت علاقمند بودند بر فيلم هاى سينمايى سخن گفت و تولستوى پاسخ داد: "بله ، میدانم ، قبلا هم اين حرف را شنيدهام . فيلمها در چنگال تاجران افتادهاند و هنر شيون و زارى سر داده است : اما كجا را پيدا میكنيد كه از تجارت پيشگان خبرى نباشد؟" و باز يكى از آن حكايات كوچک شيرينى را پيش كشيد كه به خاطرش شهرت داشت .
"چندى پيش در كنار بركهامان ايستاده بودم . در ظهر روزى گرم ، پروانهها از هر رنگ و از هر اندازه چرخ میزدند، در آفتاب حمام میگرفتند و مثل برق از اين سو به آن سومیرفتند، در عمركوتاه - در عمر بسيار كوتاهشان - در ميان گلها میلوليدند، چون درخشش خورشيد، پيام آور مرگشان بود.
اما در خشكى در كنار نیها حشرهاى را ديدم كه خالهايى كوچك بربال داشت . آن يكى هم چرخ میزد. با لجاجت به اين سو و آن سو میلوليد و دايره حركتش كوچکتروكوچکترمیشد.به آنجا نگاهى انداختم . در ميان نیها وزغ سبز بزرگى نشسته بود با چشمهايى خيره در دو سوى سرتختش كه با آن گلول براق سبز و سفيدش به تندى نفس نفس میزد. وزغ به پروانه نگاه هم نمیانداخت ، اما پروانه آنگونه پرواز بر فراز سر وزغ را ادامه میداد كه انگار آرزو میكرد در نظر آيد. چه اتفاقى افتاد. وزغ بالا را نگاه كرد، دهان گشادش را باز كرد و احسنت ! پروانه را با همان آهنگ پروازش فرو داد. وزغ به سرعت آروارههايش را به هم فشرد و پروانه ناپديد شد. بعد به خاطر آوردم پس آنگاه كه حشره به معده وزغ برسد، تخم میگذارد تا رشد كند و باز بر زمين خدا پديدار شود. لارو شود، شفيره شود، شفيره ،كرم پروانه شود و از كرم پروانه پروانه اى ديگر بپرد. و بعد در آفتاب بازى كند، در نور حمام گيرد و آفرينش جانى نوين از سر گرفته شود.
سينما هم اين چنين است . در نيزارهاى اطراف هنر سينما آن وزغ تجارت پيشه مینشيند. آن حشره هنرمند بر فراز سرش چرخ میزند. در يك دم ، حركت آرواره تاجرهنرمند را فرو میدهد. اما اين به معنى نابودى نيست . بلكه اين يكى از شيوه هاى زاد و ولد وتنازع بقا است ، واين فرآيند آبستنى ورشد تخمهاى آينده در شكم تجارت پيشه به انجام میرسد. اين تخمها باز از زمین خدا سر بر میآورند و زندگی زیبا و درخشانشان را از سر میگیرند.
منبع: ماهنامه دنیای تصویر
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:46  توسط علیرضا اشرفی
|
انتشارات نگاه به تازگی مجموعهای از داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز را با ترجمه "احمد گلشیری" منتشر کرده است. در میان داستانهای کوتاه این مجموعه ، تنها داستان " رؤیاهایم را میفروشم" را نخوانده بودم ، دیگر داستانها را اینجا و آنجا با ترجمههای مختلف خوانده بودم. این داستان کوتاه را اینجا تقدیمتان میکنمانتشارات نگاه به تازگی مجموعهای از داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز را با ترجمه "احمد گلشیری" منتشر کرده است. در میان داستانهای کوتاه این مجموعه ، تنها داستان " رؤیاهایم را میفروشم" را نخوانده بودم ، دیگر داستانها را اینجا و آنجا با ترجمههای مختلف خوانده بودم. این داستان کوتاه را اینجا تقدیمتان میکنمرؤیاهایم را میفروشم
يک روز صبح ، ساعت نه ، كه روى تراس هتل ریویرای هاوانا ، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه میخورديم ، موجى عظيم چندين اتومبيل را، كه آن پايين در امتداد ديوار ساحلى ، در حركت بودند يا توى پیادهرو توقف كرده بودند، بلند كرد و يكى از آنها را با خود تا كنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همه آدمهاى آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده كرد و در شيشهای بزرگ ورودى را به صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراى هتل با مبلها ، به هوا پرتاب شدند و عدهاى از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به يقين بسيار بزرگ بود، چون از روى خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلى و هتل گذشت و، با آن قدرت ، شيشه را از هم پاشيد. داوطلبان بشاش كوبايى، به كمك افراد اداره آتشنشانى ، آت و آشغالها را دركمتر از شش ساعت جمع كردند و دروازه رو به دريا را گشودند و دروازه ديگرى کار گذاشتند و همه چيز را به صورت اول درآوردند. صبح كسى نگران اتومبيلی كه با ديوارجفت شده بود نبود، چون مردم خيال میكردند يكى از اتومبيلهايى است كه توى پياده رو توقف كرده بودند. اما وقتیكه جرثقيل آن را ازجايش بلندكرد، جسد زنى ديده شد که كمربند ايمنى او را پشت فرمان ، نگه داشته بود ، ضربه آن قدرشديد بود كه زن حتى يك استخوان سالم برايش نمانده بود. چهرهاش داغان شده بود، چكمههايش دريده بود و لباسش تكه پاره شده بود. يك حلقه طلا به شكل مار با چشمانى از زمرد درانگشت دستش ديده میشد. پليس به اثبات رساند كه زن خدمتكار سفيرجديد پرتغال و زنش بوده . او دوهفته پيش همراه آنها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح ، سوار براتومبيلى نو، راهی بازار بوده . وقتى اين موضوع را توى روزنامه خواندم نام زن چيزى را به خاطرم نياورد ، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش كنجكاوى مرا برانگيخت ،چون دستگيرم نشد كه حلقه دركدام يك از انگشتانش بوده .
اين خبر براى من بسيار بااهميت بود چون میترسيدم همان زن فراموشنشدنى باشد كه اسمش را هيچگاه درنيافتم و حلقهاى شبيه همين حلقه در انگشت اشاره دست راستش داشت كه حتى در آن روزها از حالا غيرعادیتر بود. اين زن را سى و چهار سال پيش در وين ، توى ميخانهاى كه محل رفت و آمد دانشجويان امريكاى لاتينى بود، ديده بودم كه سوسيس و سيب زمينى آب پز و آبجو بشكه میخورد. من آن روز صبح از رم رسيده بودم و هنوزكه هنوز است واكنش سریع خود را در برابر سينه باشكوه اوكه حالت سينه خوانندگان اپرا را داشت ، دمهاى وارفته پوست روباهی كه روى یقه كتش آويخته بود، و آن حلقه مصرى مارمانند را به ياد دارم . زبان اسپانيايى را كه تعريفى نداشت با لحنى طنيندار و بدون مكث صحبت میكرد و من خيال میكردم كه او تنها زن اتريشى در پشت آن ميز طولانى چوبى است . اما اشتباه میكردم ، او توى كلمبيا متولد شده بود، و دردوران بچگى و در فاصله دو جنگ به اتريش آمده بود تا در رشته موسيقى و آوازدرس بخواند. سى سالى داشت اما خوب نمانده بود چون چهرهاش چنگى به دل نمیزد و پيش از موقع شكسته شده بود. اما انسان جذابى بود و حيرت همه را برمیانگيخت .
وين هنوز شهر سلطنتى كهنى بود كه موقعيت جغرافيايیاش در ميان دو دنياى آشتیناپذير، پس ازجنگ جهانى دوم ، آن را به صورت بهشت معاملات بازار سياه و جاسوسى بينالمللى درآورده بود. من جايى دنجتر براى هم ميهن فراریام ، كه هنوز توى ميخانه سرنبش دانشجويان غذا میخورد، سراغ نداشتم . او صرفا به خاطر پایبندى به ريشههايش آن جا میآمد چون آن قدر پول داشت كه غذاى همه دوستان پشت ميزش را حساب كند. هيچ گاه اسم حقيقیاش را نمیگفت و ما هميشه او را با نامى آلمانى، كه راحت نمیشد تلفظ كرد، ميشناختيم ، نامى كه ما آمريكاى لاتينیها در وين برايش ساخته بوديم ، يعنى فرو فريدا. من تازه به او معرفى شده بودم كه با گستاخى بیشائبهاى از او پرسيدم، چطور ما به دنيايی گذاشته كه اين همه با تپههاى بادخيزكينديو متفاوت و دور است و او اين جمله بهتانگيزرا پاسخ داد:
"من رؤياهامو میفروشم ."
در واقع همين تنها حرفه او بود. او فرزند سوم از يازده فرزند مغازهدار مرفهى دركالداس سابق بود وهمين كه زبان بازكرد، اين عادت زيبا را درخانوادهاش تعميم دادكه همه ، پیش از صبحانه خوابهایشان راتعریف كنند، يعنى وقتیكه كيفيت الهامبخشى درانسان به نابترين شكلى درحال پاگرفتن است . درهفت سالگی خواب ديد كه يكى از برادرهاش را سيلاب برده . مادرش صرفا از روى خرافهپرستى قدغن كردكه پسرش توى آبكند شنا کند با اين که او عاشق اين کار بود. اما فرو فریدا از قبل به شيوه خود پیشبينىاش را اعلام كرده بود.
گفته بود:"معنى اين خواب اين نيست كه برادرم غرق میشه بلكه منظور اينه كه نبايد لب به شيرينى بزنه ."
تعبيراو براى پسر پنج ساله ظاهرا روسياهى به دنبال داشت : چون او نمیتوانست روزهاى يكشبه را بدون قاقالیلى به شب برساند. مادركه به استعداد غيبگويى دخترش اطمينان داشت اخطار را جدى گرفت . اما دراولين لحظهاى كه از پسرغافل ماند او با يك تكه شيرينى كارامل كه پنهانى مشغول خوردنش بود خفه شد و راهىبراى نجاتى نبود.
فرو فریدا گمان نمیكردكه از راه استعدادش بتواند زندگی كند تا اين كه زمستانهاى طاقتفرساى وين عرصه را براو تنگ كرد. آن وقت بود كه او در اولين خانهاى كه علاقه پيداكرد زندگی كند به دنبال کار برآمد ووقتیكه از او پرسيدند چه كارى ازدستش برمیآيد فقط این نكته را به زبان آوردكه :"من خواب مىبينم ." به تنهاكارى كه نیاز داشت توضيحى مختصر براى خانم خانه بود و آن وقت با دستمزدى كه تنها مخارج جزئى او را برمیآورد استخدام شد، اما يك اطاق قشنگ و سه وعده غذا دراختيارداشت ، به خصوص صبحانه که خانواده مینشستند تا از آينده نزديك تك تك اعضا خبر پيدا کنند : پدركارشناس امور مالى بود، مادر زن بشاشى بود و به موسيقي مجلسی عشق میورزيد، و دو بچه يازده و نه ساله . آن ها همه مذهبى بودند و به خرافات تمايل داشتند و با علاقه به گفتههاى فرو فریدا دل میدادند كه تنها وظيفهاش كشف سرنوشت روزانه خانواده از طريق رؤياهاى آنها بود.
فرو فريدا براى مدتى طولانى و به خصوص در طول سالهاى جنگ ، كه واقعيت شرارتبارتر ازكابوس بود،كارش را به خوبی انجام میداد. تنها او بود كه در سر صبحانه تصميم میگرفت كه هركس در هر روز
دست به چه كارى بزند و چگونه بزند تا اين كه پيشگوییهایش به صورت قدرت مطلق خانه درآمد. سلطهاش بر خانواده بیچون و چرا بود. جزئیترين آه به اجازه او از دهان برمیآمد. ارباب خانه در همان وقتهايی كه من در وين بودم درگذشت و اين بزرگوارى را نشان داد كه قسمتى از دارايیاش را براى آن زن به جا گذاشت به اين شرط كه فرو فریدا به ديدن خوابهایش براى خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.
من براى مدتى بيش از يك ماه در وين ماندگار شدم و در شرايط طاقت فرساى دانشجويان ديگر سهيم بودم و به انتظار پولى لحظهشمارى میكردم كه هيچ وقت به دستم نرسيد. ديدارهاى فروفريدا كه با دست و دلبازى توأم بود با آن غذاهاى بخور و نمير براى ما جشن به حساب میآمد. يك شب كه آبجو مرا به وجد آورده بود، توى گوش من با قاطعيت زمزمه كرد:
"فقط اومدم بهت بگم كه ديشب خواب تو ديدم . بايد فورى از اين جا برى و تا پنج سال اين طرفها پيدات نشه ." وجاى درنگ باقى نگذاشت .گفتهاش با چنان قاطعيتى همراه بودكه من همان شب سوار آخرين قطار رم شدم . گفتهاش آن قدر بر من تأثيرگذاشت كه از آن وقت به بعد خود را آدمى دانستهام كه از فاجعهاىكه قرار بوده دامنگيرش شود جان به در برده و هنوزكه هنوز است پايم به وين نرسيده .
پيش از آن واقعه ناگوار هاوانا، فروفريدا را يك بارطورى نامنتظرانه و تصادفى ديدم كه برايم رازآميز بود. اين اتفاق در روزى پيش آمد كه پابلو نرودا در طول يك سفر دور و دراز، براى يك اقامت موقتى، براى
اولين بار از هنگام جنگ داخلى، پا به اسپانيا گذاشت. نرودا يك روز صبح را به قصد شكاركتابهاى ناب دست دوم با ماگذراند و توى پورتر يك جلد كتاب قديمى از ريخت افتاده را ،كه شيرازهاش از هم پاشيده بود، خريد و در ازايش قيمتى پرداخت كه دو برابر حقوق ماهانهاش در سفارتخانه رانگون میشد . در لابه لاى جمعيت مثل فيل معلولى حركت میكرد و هر چيزى راكه میدید با كنجكاوى بچگانه به دنبال طرزكارش بود، چون دنيا در نظرش اسباب بازى كوكى گندهاى میآمدكه زندگى از آن ساخته می شد.
من كسى را نديدهام كه به اندازه او به يكى از پاپهاى رنسانس شبیه باشد، چون آدمى شكمباره و ظريف بود و حتى، به رغم ميلش در صدر ميز مینشست . همسرش ، ماتيلده ، پيشبندى دور گردنش میآويخت كه بيشتر به درد آرايشگاه میخورد تا سر ميز غذا ، اما اين تنها راهى بود كه سرا پايش غرق سس نمیشد. آن روز در رستوران كاروالرياس يكى از روزهاى معمول زندگى او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت يك جراح از هم جدا كرد و خورد و در عين حال بشقابهاى ديگران را با چشم بلعيد و از هركدام با لذتى چشید انگار خواسته باشد صدفهاى خوراكى معمول گاليسيا، صدفهای پوسته سیاه كانتابريا، ميگوهاى اليكانته و خيارهاى دريايى كوستا براو را ، كه خواستاران زيادى دارد، بخورد. و در اين ميان مثل فرانسویها ازچیز ديگرى بهجز غذاهاى لذیذ آشپزخانه صحبت نمیكرد، به خصوص خرچنگ ماقبل تاريخى شيلى كه توى قلبش جا داشت .
ناگهان از خوردن دست كشيد ، شاخكهاى خرچنگوارش را تنظيم كرد و با لحنى بسيار آرام به من گفت :
"يه نفر پشت سر منه كه چشم از من بر نمیداره ."
از روى شانهاش نگاه كردم و ديدم درست میگويد. سه ميز آن طرفتر زنى جسور باكلاه قديمى و اشارپى ارغوانى بدون شتاب غذا میخورد و به او خيره شده بود. بيدرنگ او را به بجا آوردم . پير و چاق شده بود اما همان فرو فريدا بود با حلقه مارمانند در انگشت اشاره . فرو فريدا با نرودا و همسرش سوار يك كشتى بودكه از ناپل راه افتاده بود. اما توى كشتى همديگر را ندیده بودند. او را دعوت كرديم تا سر
ميز ما قهوه بنوشد و من تشويقش كردم تا از رؤياهايش بگويد و شاعر را شگفتزده كند. نرودا اعتنايى نكرد، چون از همان ابتدا اعلام كرد كه ، به رؤياهاى پيشگويانه اعتقادى ندارد.
گفت :"فقط شعره كه غيبگوست ."
پس از صرف ناهار و درطول قدم زدن اجبارى در طول رامبلاس ، من و فرو فريدا خود را عقب كشيديم تا خاطراتمان را تعريف كنيم بیآنكه گوش كسى بشنود. فرو فريدا گفت كه اموالش را در اتريش فروخته و دراپورتوى پرتغال جاى دنجى پیدا كرده و توى خانهاى كه توضيح داد كاخى قلابى بر روى تپه است زندگى میكند كه از آن جا چشم انداز سراسراقيانوس تاكشورهاى امريكاى جنوبى پیدااست . هرچند صريحا نگفت اما ازگفتههايش اين موضوع روشن بود كه با خوابهاى پياپى،دار و ندار مشتريان پر و پا قرصش را در وين بالا كشيده . اما اين موضوع تعجب مرا برنينگيخت ، چون نظرم هميشه اين بوده كه رؤياهاى او چيزى بيش از ترفندى براى گذران زندگى نيست و اين موضوع را با او در ميان گذاشتم .
غش غش زير خنده زد وگفت : "مث هميشه پررويى."و چيز ديگرى نگفت ،چون بقيه افراد به انتظار نرودا ايستاده بودند تا او صحبت هايش را به زبان عاميانه شيليايى با طوطیهاى رامبلا د لوس باخاروس تمام کند. وقتی گفتوگویمان را از سرگرفتيم فروفريدا موضوع را عوض كرد.
گفت : "راستى، میتونى برگردى وين ."
تنها در اين وقت بود كه به صرافت افتادم سيزده سال از اولين ملاقات ماگذشته .
گفتم :"حتى اگه رؤياهات نادرست باشه به هيچ وجه برنمیگردم ، اينوگفته باشم ."
درساعت سه ما او را به حال خودگذاشتيم تا نرودا را براى رفتن به محل خواب نيمروز مقدس او همراهى كند، كه در خانه ما پس از تدارك مفصل آماده کرده بود و از جهتى آدم را به ياد مراسم چاى ژاپنیها میانداخت . بعضى پنجرهها میبايست باز باشند و بعضى ديگر بسته باشند تا ميزان كامل گرما حاصل شود ونوع خاص نور از جهتى خاص میبايست بتابد و سكوت كامل برقرار باشد. نرودا بيدرنگ به خواب رفت و مثل بچهها ده دقيقه بعد بيدار شد که اصلا انتظارش را نداشتيم . سر وكلهاش در اتاق پذيرايى پيدا شد ، سرحال و با نقشی كه بالش برگونهاش جاگذاشته بود.
گفت : "من خواب اون زنى رو ديدم كه خواب میبينه ."
ماتیلده از او خواست كه خوابش را برايش تعريف كند. گفت :"خواب ديدم كه اون زن داره خواب منو میبينه ." من گفتم : "اين موضوع از داستانهاى بورخسه ."
با ناراحتى نگاهى به من انداخت .
"مگه اون اين موضوعو نوشته ؟"
گفتم : "اگه هم ننوشته باشه يه روزى مینويسه . اين يكى از مخمصههاى اونه ."
همين كه نرودا درساعت شش غروب آن روز سوارکشتى شد با ما خداحافظی كرد، به تنهايى پشت يك ميز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهاى روانى كرد كه معمولا موقع اهداى كتاب
هاش با آن گل و ماهى و پرنده میکشيد. با اولين اخطار"بدرقهكنندهها پياده شوند"، به دنبال فرو فریدا گشتم و سرانجام همانطوركه خداحافظی نكرده داشتيم میرفتيم ، در عرشه جهانگردها پيدايش كرديم . او هم چرتى زده بود.
گفت : "من خواب شاعرو ديدم ."
شگفتزده ازاو خواستم كه خوابش را برايم تعریف كند.
گفت : "خواب ديدم شاعر داره خواب منو میبينه ." و نگاه بهتزده
من اوقات او را تلخ كرد. "چه انتظارى داشتى؟گاهی ميون اون همه خواب ،آدم خوابى میبينه كه هيح ارتباطى با زندگى واقعى نداره."
ديگر او را نديدم يا حتى به فكرش هم نيفتادم تا وقتیكه خبر آن زن انگشتر مارمانند به دست را توى آن فاجعه ريویرای هاوانا اشنيدم كه جاش را از دست داده . چند ماه بعد كه ، در يك مهمانى سياسى، تصادفى با سفير پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسه خود را بگيرم و از او سؤالهايى كردم . سفير با علاقه زياد و تحسين فوقالعادهاى درباره او داد سخن داد ،گفت : "شما نمیدونين چقدر اين زن خارقالعاده بود. اگه میدونسين يه داستان دربارهش مینوشتين ." وبا همين لحن و جزئيات بهتانگيز به گفتههایش ادامه داد،بیآنكه سرنخى به دست من بدهد تا به نتيجهاى برسم .
سرانجام با لحنى بسيار عینى پرسيدم : "آخر چه كار میكرد؟"
آنوقت او مأيوسانه گفت : "هيچى، خواب میديد."
مارس 1980
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:45  توسط علیرضا اشرفی
|
عجب نویسندهای است این «گلی ترقی» ، وقتی «خاطرههای پراکنده» را با «اتوبوس شمیران» شروع کردم ، دیگر نتوانستم جلوی خود را بگیرم و قلم توانای گلی ترقی وادارم کرده هر شب یکی دو داستان از وی بخوانم.
اتوبوس شمیران ، دوست کوچک و خانه مادربزرگ ، پلی است به دنیای کودکی. من نویسندهای را سراغ ندارم که اینقدر دقیق و زیبا و بیپیرایش از دوران کودکی نوشته باشد ، غالبا همگان در بزرگسالی ، دوران کودکی خود را فراموش میکنیم ولی گلی ترقی لحظهلحظه کودکی را چنان توصیف کرده ، که من بعد از خواندن این داستانها به کنکاش در کودکی خود پرداختم.
کودک که بودیم به قول گلی ترقی روزهای هفته هر کدام شکل و زنگ و بوی خودشان را داشتند :" شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده توبا خانم است ، دراز ،لاغر ، با چشمهای ریز بدجنس ،بکشنبه ساده و خر است و برای خودش ، الکی ، آن وسط میچرخد. دوشنبه شکل آقای حشمتالممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا. سهشنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است. چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگوبخند است. بوی عدس پلوی خوشمزه حسن آقا را می دهد. پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش شنده و پر جنب و جوش ، مثل پدر پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب ، سنگین . دلگیر میشود ، پر از دلهرههای پراکنده و غصههای بیدلیل و یکجور احساس گناه و درد دل از پرخوری ظهر (چلوکباب تا خرخره) و نوشتن مشقهای لعنتی و گوش دادن بع دلیدلی غمانگیز آوازی که که از رادیو پخش میشود و دقیقهشماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوهای تیره ، حتی آسمان ، درخت ها و هوا."(خانه مادربزرگ)
"[پدر] بعضی شبها که سرحال است ، من و. برادرم را صدا میزند. میخندد. دستش را روی سرم میگذارد و از این دست محکم مطمئن نیرویی مرموز وارد بدنم میشود و ته روحم رسوب میکند ، نیرویی قدیمی ، رسیده دست به دست از اجداد کهنسال ، مثل امانتی مقدس ، توشه راه برای روز مبادا ، برای لحظههای تردید و یأس ، برای ایام تاریک ، برای بعد.
میپرسد : "کلاس چندی؟"
میگویم :"هفت" و دروغ میگویم. یک کلاس بالاترم.
میپرسد :"بزرگ که شدی ، میخواهی چه کاره بشی؟" و این سؤال را تا به حال صد بار کرده است.
میگویم :"نویسنده."
میپرسد :" نویسنده باشعور یا شاعر قرتی؟"
میگویم : "نویسنده پولدار." تا دست از سرم بردارد." (پدر)
گلى ترقى، نویسنده، مترجم، فیلمنامهنویس و شاعر معاصر در هفدهم مهرماه 1318 در تهران، در خانوادهای مرفه به دنيا آمده و فرزند دوم خانواده است. . پدرش - لطف الله ترقى- مدیر مجله «ترقى» و وكيل دعاوی و از اهالى قلم و اندیشه بود. مجله ترقی تا اوايل دهه چهل منتشر می شد. بیشتر داستانهاى پدر او پاورقى بود و البته رمانى هم نوشت که هیچگاه منتشر نشد.
گلی، تا چهارده سالگی در دبيرستان انوشيروان دادگر درس خواند، سپس راهی آمريکا شد و در رشته فلسفه تحصيل کرد. در بازگشت به ایران، به مدت ۶ سال در دانشکده هنرهاى زیباى دانشگاه تهران، به تحصیل در رشته شناخت اساطیر و نمادهاى آغازین پرداخت.
در این دوره با «هژیر داریوش» -سینماگر و منتقد معروف آن زمان- ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد؛ اما پس از مدتى از او جدا شد.
درسال 1358 برای اقامتی كوتاه به فرانسه رفت و با آغاز جنگ عراق و ايران همراه با فرزندانش در آنجا مقيم شد.اما علاقهاش به ايران چندان است که نمی تواند يک سال تمام دور از ايران زندگی کند، اين است که هر سال در فصل تابستان به ايران باز می گردد و به ديدار شهر و ديارش می شتابد.
او از نوجوانی عاشق نويسندگی بود و می خواست داستان نويس شود. اولين قصهاش، ميعاد، در مجله ادبی دانشگاهی منتشر شد که او در آن تحصيل می کرد. همين قصه در سال 1344 در مجله انديشه و هنر، در تهران چاپ شد. اولين مجموعه داستان های او، من هم چه گوارا هستم در سال 1348 انتشار يافت.
خانم ترقی علاوه بر داستان نويسی، فيلمنامه فيلم بيتا ساخته هژير داريوش را هم نوشته است. از داستان درخت گلابی او هم، کارگردان مشهور ديگر، داريوش مهرجويی فيلمی ساخته است.
فهرست آثار گلی ترقی:
1 . من هم چه گوارا هستم ( مجموعه داستان ) 1348
2 . خواب زمستانی ( رمان ) 1352
3 . خاطرههای پراکنده ( مجموعه داستان 1371
4 . جايی ديگر ( مجموعه داستان ) 1379
5 . دو دنيا ( مجموعه داستان ) 1381
ترقى در حال حاضر رمان نسبتا کوتاهى به نام «بازگشت» را آماده چاپ دارد که ادامه قصه بازى ناتمام در مجموعه «جایى دیگر» است. طبق گفته ترقى این کتاب را پیش از رمان «دردسرهاى غریب آقاى الف» منتشر خواهد کرد.
«دردسرهاى غریب آقاى الف» -رمانى که ترقى بیش از ۲ دهه است درگیر نوشتن اوست- با عنوان فصل اولى از یک رمان در مجموعه «خاطرات پراکنده» منتشر شده، اما ترقى مىگوید فصل اول این رمان با آن داستان تفاوت زیادى کرده و مخاطب باید آن داستان را فراموش کند.
منابع : سایت بیبیسی و وبلاگ کتونی چین
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:40  توسط علیرضا اشرفی
|
گاو ما ما میکرد .. گوسفند بع بع می کرد..و همه با هم فریاد می زدند .حسنک کجایی. شب شده بود اما حسنک به خا نه نیا مده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خا نه نمی اید..او به شهر رفته است و شلوار جین و تی شرت تنگ به تن میکند .او هر روز صبح به جای غذا دادن به گوسفندان جلوی اینه به مو های خود ژ ل میزند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست.چون او موهای خود را گلت کرده .دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم گرفته بود دیگر حسنک را رها کند و با پتروس چت کند. پتروس همیشه پای کامپیوترش چت می کرد . پتروس دید که سد سوراخ شده است
اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود .او نمیدانست که سد تا چند ساعت دیگر سوراخ میشود.پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن پتروس .کبری تصمیم گرفت به ان سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریز علی دید که کو ه ریزش می کند اما حوصله نداشت.ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست که لباس هایش را در اورد . ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت .قطار به سنگ ها خورد و منفجر شد و کبری و مسافرا ن قطار مردند .ریز علی بدون توجه به خانه رفت و خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم هم مهمان ندارد .او کلاس بالایی دارد .او فامیل های پول داری دارد .اما او حوصله مهمان ندارد و پول ندارد تا مهمان ها را سیر کند.او آخرین بار ی که گوشت خرید چوپان درو غ گو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغ گو گله ندارد .این بازی روزگار است که دیگر ان ادم ها و ان قصه های قشگ در غبار ها گم شده است ....
اگه خوشتون اومد یا نیومد در هر صورت دوست دارم نظرتون رو بدونمSmiley
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:13  توسط علیرضا اشرفی
|
جنازههاي مان را از بين چاه كشيدند و همراه خودشان بردند. بعد از چند روز، پاي كه رويمان مانده شد، بيدار شده بوديم. گفتم: ما را يا فتند. پدر گفت : آسوده بوديم، باز جنجال شد. كاكايم گفت: ها، ما را يافتند. پدر دوباره گفت: نميفهمند كه مردهها را نبايد بيدار كنند. گفتم: ما كه نمرديم، ما كشته شديم. كاكايم فقط خنده كرد، درست مثل وقتي كه هنوز زنده بود و خنده ميكرد، خنده كرد. بعد از جايش برخاست و كالايش را تكاند و خاك باد كرد و بين چاه از گرد و خاك پر شد و مامايم كه در چاه تا شده بود كه جنازههاي ما را بكشد، سرفه كرد و بعد با شف لنگياش جلو بيني و دهانش را بست. به ياد بويي افتادم كه درون چاه را پر كرده بود، گويي تازه شامهام به كار افتاده باشد. گفتم: اين بوي چيست؟ پدر گفت: جنازههاي مان بوي گرفتهاند. كاكايم كه حالا ايستاده بود و خيره خيره به طرف مامايم ميديد كه با شف لنگياش جلوي بيني و دهانش را بسته بود؛ گفت: سلام عليكم! و منتظر ماند مامايم جوابش را بگويد يا مثل وقتي كه هنوز زنده بود و هر وقت به او سلام ميداد،جواب سلامش را ندهد و بگويد: چطور استي ديوانه خدا! تا او خنده كند. مامايم نگفت. ولي كاكايم مثل آن وقتها كه هنوز زنده بود،خنده كرد. بعد راه افتاد كه از چاه برآيد. گفتم: كمك نكنيم؟ كه ديدم كاكايم سر جايش ايستاد شد و بعد طرف ما دور خورد، متعجب بود، گفت: پايم ديگر نميلنگد! و پايهايش را محكم روي ديوارهي نم دار چاه فشار داد و نگاهشان كرد. گفت: اين پايم ديگر كوتاهتر نيست، جان كاكايش ببين. و راست راست از ديوارهي چاه بالا شد و از ميان كلههايي كه از دهانهي چاه خم شده بودند و به درون چاه ميديدند؛ گذشت و از چاه برآمد. من هم از پشتش از چاه برآمدم. بالاي چاه چهار نفر ديگر هم بودند. آنها كه سرهايشان را از دهانهي چاه خم كرده بودند و به درون چاه خيره شده بودند؛ از دهانهي چاه برخاستند. بعد پدرم هم از چاه برآمد. ما ايستاده شديم و منتظر مانديم كه كي جنازه هاي ما را از چاه ميكشند. كاكا گفت: چرا اين قدر معطل ميكنند؟ كه يكي از آنهايي كه جلوي بيني و دهان شان را با شف لنگي شان بسته كرده بودند، ريسپماني را درون چاه انداخت. كاكا گفت: برويم از خرمن مان خبر گيري كنيم. پدر گفت: چي كنيم، مگر از يادت رفته كه گندمها چور شده. من به آدمهاي بر سر چاه ميديدم كه خم شده بودند و زور ميزدند و ريسپان را طرف بالا كش ميكردند و عرق ميريختند. عرق روي پيشانيشان برق ميزد. به آفتاب نگاه كردم كه در مابين جاي آسمان بود و بر آنها مي تابيد، چشمهايم را نزد. اول ميخواستم چشمهايم را تنگ كنم ولي همانطور با چشمهاي باز ديدمش. پدر گفت: امسال در خانه گندم نيست. كاكايم باز مثل آن وقتهايي كه زنده بود، خنده كرد؛ گويي يك نفر به او گفته باشد: چطور استي ديوانه خدا! مردها جنازهاي را بالا كشيدند از دهانهي چاه، جنازهي يكي از ماها را، نشناختمش، حتي از كالايش، كه از كداممان است. كالايش با خون و خاك يكي شده بود. پيش رفتم. مردي را كه صورت جنازه را با دست پاك ميكرد، شناختم. پوز و دهانش رابسته كرده بود و فقط چشمهايش ديده ميشد. هم كوچگيمان بود و قوماندان گفتني. قوماندان گفتني قوماندان نبود، ما قوماندان ميگفتيمش چون هيچ وقت تفنگش را زمين نميماند. نميدانم چرا تفنگش را همراه خود نياورده بود. قوماندان گفتني همانطور كه صورت جنازهي يكي از ماها را ازخاك پاك ميكرد، به طرف روستاي كنار جاده ميديد. به صورت جنازه خيره شدم و خودم را شناختم كه صورتم از درد در هم رفته بود و چشمهايم باز مانده بود. زبانم را دندان گرفته بودم. يك دفعه احساس كردم زبانم ميسوزد و دهانم پر خون شده است. هيچ نفهميده بودم كه زبانم را دندان گرفتهام. وقتي كه پشت پيكا دراز كشيده بود و قيد پيكا را زده و طرف ما نشانه گرفته بود؛ يادم ميآيد كه ميخواستم گريان كنم ولي نتوانسته بودم. در آن لحظه شايد چيزي ميخواستم بگويم. شايد ميخواستم بگويم ما را نكشد، شايد... يادم نميآيد چي ميخواستم بگويم. بعد ديدم جنازهي كاكايم را هم از چاه كشيدند و پهلوي جنازهي من خواباندند. كاكايم هنوز راه ميرفت و ميگفت: پايم ديگر نميلنگد. ببين جان كاكايش، پايم ديگر كوتاه نيست. و آمد و به پاي كوتاهتر جنازهاش خيره شد و باز خنديد. پدر گفت: آسوده خواب كرده بوديم، حالي يك جنجال ديگر شد. گفتم: چرا ما را بيدار كردند؟ پدر هيچ نگفت. از سر زمينها كه بر ميگشتيم، پدر خون جگر بود. گندمهاي ما چور شده بود. نزديك پل تصدي كه رسيديم مرد پيكادار را ديديم كه از طرف شهر ميآمد. ما نو از مكتب پهلوي جاده گذشته بوديم. او پيكايش را انداخته بود روي شانهاش و آرام آرام ميآمد. قطار مرميها دور گردنش بود و دستمال گل سيبي به دور سرش بسته كرده بود و پاچههاي ازارش را بر زده بود. ما را كه ديد پيكا را از شانهاش بر داشت، روي شانهي ديگرش ماند و در جايش ايستاد شد. بعد يك دفعه قدم هايش را تيز كرد و به طرف ما آمد. در بيست قدمي ما كه رسيد پيكا را از روي شانهاش پايين كرد و طرف ما گرفت. گفت كه تكان نخوريم. پدر به ما گفت: آرام باشيد. مرد پيكادار نزديك آمد. گفت: از كجاستيد؟ پدر گفت: آمده بوديم خرمن ما را جمع كنيم، بعد از چند روز جنگ آمده بوديم... مرد با عصبانيت گفت: گفتم از كجاستيد؟ كاكايم گفت: از بلخ، از بلخ هستيم. و مثل هميشه خنديد. مرد مجبورمان ساخت به پايين جاده برويم. مردم هم دور ما جمع شده بودند. در همينجا كه حالا ايستاده شدهايم و جنازههايمان را ميبينيم، ايستاده بودند. مرد پيكادار ما را لب چاه ايستاد كرده بود و روي ما طرف او بود و پشت ما به چاه. حالا جنازههاي ما را از چاه كشيدهاند و ميخواهند با خودشان ببرند. جنازههاي ما را كه بر تيلر تراكتور ماندند. پدر گفت: برويم. و خودش رفته از تيلر تراكتور بالا شد و نشست. من مانده بودم بروم يا... كه پدر صدايم كرد. كاكايم را هم صدا كرد. كاكايم هيچ نگفت. خوشحال بود كه پايش نميلنگد. من كه سوار تيلر شدم، كاكايم گفت: من نميآيم، ميخواهم راه بروم. پدر گفت: بيا، بايد ما را گور كنند. مردها همانطور با بيني و دهانهاي بسته شده با شف لنگيهاي شان دور جنازههاي ما نشسته بودند. تراكتور كه چالان شد، پايان شدم. گفتم كه من هم ميمانم، پيش كاكايم ميمانم. كاكايم هنوز راه ميرفت و پاي بر زمين ميكوبيد و به پايهايش نگاه ميكرد. طرفش رفته گفتم: چي كار كنيم؟ باز گفت: پايم ديگر كوتاه نيست! و در تاريكي هوا پاي كوبيد بر زمين. بعد شنيدم يكي گفت: او چرا اينقدر راه ميرود و ديوانگي ميكند؟ رويم را به طرف صدا دور دادم. لب جاده ايستاده بود، هم سن و سال خود من بود. طرفم آمد و گفت: چي گپ شده؟ گفتم: جنازههاي ما را از چاه كشيدند و بردند. بعد مثل اين كه تازه فهميده باشم او ما را مي بيند، مامايم نميديد ما را. گفتم: تو هم كشته شدهاي؟ گفت: ها، در ميدان هوايي. هفتاد نفر بوديم، همه از يك قشلاق. راستي شما را كي كشت؟ روستا را كه در تاريكي فرو رفته بود، نشانش دادم. - از همين قشلاق است، ببينم، مي شناسمش. گفت: من كسي كه مرا كشته يافتمش، ديروز يافتمش، او هم كشته شده. مرا كه ديد ترسيد، شايد فكر كرد كه ميخواهم بكشمش. بالاي سر جنازهاش نشسته بود. جنازهاش در آفتاب پنديده بود. ولي سالم بود. او كه ما را ميكشت اول سرهاي ما را پوست ميكند. جنازهام را كه ديدم، نشناختم خودم را. ولي او را زود شناختم بالاي سر جنازهاش كه در آفتاب پنديده بود، ايستاده و ميگويد كه ميترسد يكي بيايد جنازهاش را پوست كند، با برچه، مثل خودش و رفيقهايش كه ما را پوست كردند. بعد گفت: من ميروم، شما نميآييد؟ گفتم: كجا؟ گفت: پيش مردههاي ديگر، مگر شما نمردهايد؟ گفتم: ما منتظر هستيم پدرم بيايد. گفت: باز مي بينمتان. و رفت. او كه رفت، نشستم بر دهانهي چاه و خيره شدم در تاريكي درون چاه. هنوز نشستهام. كاكايم كه مانده شد آمد و پهلويم نشست. گفت: حالي جنازههاي ما را گور كردهاند؟ گفتم: ني، اگر گور ميكردند پدر حتمي پس ميآمد. گفت: كي ميآيد؟ گفتم: بيا برويم آن مرد پيكادار را يافت كنيم. كاكايم باز مثل آن وقتهايي كه هنوز زنده بود، خنديد و گفت: شايد او هم مثل ما هنوز بيدار باشد.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::۲:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: جنازهها را از بين چاه كشيدند و با خودشان بردند. پنج نفر بودند، چند روز ميشد كه آمده بودند اينجا و ما مي ديديمشان. اول بين قشلاق دل نميكردند كه بيايند. همانجا سر جاده و اطرافش را ميپاليدند و پرس و جو ميكردند. بين سيل برد را هم پاليده بودند. زير پل تصدي را هم. روي پل، آن جا كه راه قشلاق از جاده جدا ميشد و پايين ميآ مد يكيشان ميايستاد، چند روز بود كه ميديديمشان. از هر كس كه ميديدند پرسان ميكردند. نشانيهاي جنازهها را ميدادند، ميدانستيم ما، همه را، پسرك كه نو پشت لبش سبز شده؛ پدر، مردي با مويها و ريش ماش و برنج و قدي بلند؛ و آن ديگري، جوان تر، با پايي كه ميلنگيد. پاي راستش ميلنگيد، اين را كه از آنها شنيديم به فكر رفتيم و بر گشتيم به آن روز تا لنگش پاي آن جوانتر را نشان كنيم. هيچ توجه نكرده بوديم به پايش. و بعد كه آنها گفتند، بعضيهايمان گفتند كه بله ها! يك پايش ميلنگيد. آن جوانتر، يك پايش كوتاهتر از پاي ديگرش بود. از ما كه پرسان ميكردند، ساكت ميمانديم و فقط خيره خيره نگاهشان ميكرديم. بعد كه توضيح ميدادند كه آن سوي خانههاي فاميليها، بعد از كارخانهي پوست كه بسيار وقت است كه مخروبهاي شده، زمين اجاره داشتهاند و گندم كشت كرده بودند. جنگ كه كمي آرام شده بوده آمده بودند خرمن كوبيدهشان را بردارند تا چور نشود. آن وقت ما ميگفتيم كه نديدهايم شان. ما كه ميدانستيم كجا هستند، نميگفتيم ولي. دشمن و دشمن داري ميشد آن وقت. آنها هم ميدانستند كه ميدانيم ما و هيچ نميگوييم. اينجا اگر امروز در دست اينهاست، صبا روز شايد كه در دست آنها باشد، همان طور كه حيرتان هنوز در دست آنهاست. شايد صبا باز پيش بيايند. اول كه ميديديم شان حيران ميمانديم ما كه چطور دل كردهاند و آمدهاند اينجا. ميگفتيم نميگويند كه بكشيم شان؛ و آنها چند روز بود كه ميآمدند، صبح وقت ميآمدند. آنها را اول كساني از ما كه صبح وقت طرف شهر ميرفتند، ديده بودند. كم كم بين قشلاق هم ميآمدند، آن وقت كه ديدند كاري به كارشان نداريم ميآمدند بين قشلاق. همه جا پر شد كه صاحبان جنازهها آمدهاند. ميآمدند و از بچههاي خرد سال پرسان ميكردند. ميدانستند بچههاي خرد سال حتي. نديده بودند شان، شنيده بودند كه بچهي فلاني سه نفر را كشته و بين چاه انداخته. نميگفتند بچهها هم، ميدانستند آنها هم كه نبايد بگويند. يكي شان قبر بين سيل برد شان را نشان داده بوده، خردترين شان شايد كه نميفهميده كه نبايد نشان بدهد. آنها قبر بين سيل برد را كنده بودند و دو جنازه را كشيده بودند. باز هم بود، جنازههاي قوي هيكل كه ما كشته بوديم شان.وقتي قشلاق را پس گرفته بوديم، گرفتار شده بودند. يكي اش ني فارسي ميفهميد و ني پشتو، ما هم نميفهميديم كه چي ميگويد. تنومند بود و چند دفعه شور آورده بود كه تفنگ يكي از ما ها را بگيرد. آخر كه نشده بود كشته بوديمش. و بعد كه شنيديم در ميدان هوايي چقدر از ما كشتهاند، ديگران شان را هم كشته بوديم و انداخته بوديم شان بين سيل برد كه به گردن يك نفر نشود.صبا صبح رفتيم گورشان كرديم. بچههاي خردسال هم آمده بودند. يكي از همانها بوده كه نشان داده بوده شايد، خردترين شان شايد... جنازهها را كه ميكشيدند همه بوديم آنجا. جنازهها را كشيدند. نگاه كردند به جنازههاي شاريده و سر شور دادند و به هم نگاه كردند و پس رويشان خاك انداختند و به طرف ما نگاه كردند، در نگاه شان همان چيزي خوانده ميشد كه در چشمهاي ما خوانده ميشد. ما هم نگاهشان ميكرديم. ميدانستند كه ميدانيم و نميگوييم. ميدانستيم كه پشت كيها ميگردند و نميگفتيم. وقتي بچهي فلاني – نبايد نامش را بر زبان بياوريم، فكرش را هم نبايد بكنيم – كشت شان بعضي از ما هم بودند. ده – دوازده نفر بوديم ما. سر جاده نرسيده به پل تصدي راه شان را دور داده بود. از وقتي كه ميدان هوايي را پس گرفتيم و ديگر براي جنگ به سه راهي حيرتان نرفتيم، او كه نامش را نبايد بگوييم، پيكايي را كه در جنگ گرفته بود به روي شانهاش ميانداخت و قطار مرميهايش را دور گردنش ميانداخت و پاچههاي ازارش را تا زير زانو بر ميزد و تم ميداد. پيكا را طرف شان گرفت و آنها ايستاد شدند، بي هيچ كدام گپي. از سر جاده پايان شان كرد و به طرف دشت بردشان.به طرف چاه خشك و قديمي بردشان. گفتيم كه ايلايشان كن، اينها كه در جنگ نبودند. گفت مگر خواهر زادهي من در جنگ بود كه اينها پوست كندندش، زنده زنده. مگر آنهايي را كه اينها در ميدان هوايي كشتند در جنگ بودند. گفتيم كه اينها از خود مزار هستند... گفت كه از همين قوم بودند آنها كه ما را كشتند. گفتيم كه اينها را همه ديدهاند كه آمدهاند اينجا. صبا روز پشت شان ميآيند، جنازهها را پيدا ميكنند. دشمن و دشمن داري ميشود. اينها را ريش سفيدترين مان گفت. پيكا را طرفش دور داد كه اگر پيش بيايي تو را هم پهلويشان ميمانم. مرد قد بلند كه مويها و ريش و ماش و برنج داشت گفت كه بچهاش را نكشد. اما او نميشنيد. همهاش از خواهر زادهاش و آنهايي كه اينها در ميدان هوايي كشته بودند. ميگفت كه همينها كشتهاند آنها را. بيچاره مرد قد بلند ميگفت ما نبوديم، ما نكشتيم شان. چي گناه كردهايم كه از همان قوم هستيم.آمده بوديم خرمن مان را ببريم. پسرك فقط حيران نگاهش ميكرد. گويي آفتاب چشمهايش را ميزد كه تنگ كرده بودشان. ما پشت به آفتاب ايستاد شده بوديم. فقط نگاهمان ميكرد. هنوز بچه سال بود و آن ديگري هم كه حالا ميدانيم پاي راستش ميلنگيد، هيچ گپ نميزد. ميديديم كه مي لرزيد پايهايش، شايد همان پايي كه كوتاهتر بوده ميلرزيده. او پستر رفت و پيكا را كه روي زمين ماند و دستمال گل سيبش را از سرش باز كرده و روي زمين هموار كرد و روي آن در پشت پيكا دراز خواب كرده بود. و ما پس تر ايستاده شده بوديم. پسرك گريهاش گرفته بود و طرف ما ميديد، ني طرف مرد قد بلند مي ديد. وآن كه پايش ميلنگيد. مي ديديم لرزش بدنش را. ميخواست روي زمين بنشيند كه رگبار مرميها باريدن گرفت طرفشان. اول آنكه مي لنگيد در خود پيچيد و در چاه افتاد و پسرك كه ميخواست بنشيند با روي به زمين افتاد و مرد قد بلند بين دهانهي چاه و زمين ماند و اطراف شان از مرميهايي كه به زمين خورده بود خاك باد شد. او از جايش برخاست و رفت مرد بلند قد را با پاي درون چاه انداخت و بعد نول پيكا را در دهانهي چاه گرفت و باز شليك كرد كه نكند زنده مانده باشند هنوز كه نمانده بودند. پسرك را ما انداختيم در چاه. مجبورمان ساخت كه ما بيندازيمش. و بعد خاك ريختيم در چاه كه بويشان همه جا را پر نكند و كس خبر نشود. خود پيكا به دست ايستاده شد و نگاه مان كرد. پسان پيكايش را به شانهاش انداخت و قطار خالي مرميها را دور گردنش و به طرف قشلاق رفت. ما هنوز بر سر چاه بوديم. نميدانستيم چي بكنيم، از خاك انداختن كه دست كشيديم مدتي همان جا مانديم و بعد يكي يكي رفتيم. رفتيم تا به زنهايمان وقتي كه شب پهلوي شان خواب كرديم آرام آرام و با خوف قصه كنيم كه بچهي فلاني اين ها را كشته. رفتيم به پدرها و مادرهاي مان قصه كنيم. براي آشناهايمان يا هر كس را كه در راه ديديم... و صبا روزش همه خبر داشتند. حتي بچه هاي خردسال و حالا اين ها آمدهاند جنازهها را كشيدهاند و با خودشان بردهاند. و حالا ما به هر جايي كه ميرويم بيم داريم كه مبادا يكي جلومان را بگيرد و.... :::::::::::::::::::::::::::::::::::::3:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: شنيدهام امروز جنازهها را از بين چاه كشيدهاند و با خود شان بردهاند. از شهر كه پس ميآمدم مردم يك رقم ديگر نگاهم ميكردند. از سر جاده به طرف قشلاق پايين آمدم، در راه هر كس را كه ميديدم خيره خيره نگاهم ميكرد و از پهلويم كه ميگذشت. سنگيني نگاهش را پشت سرم احساس ميكردم. اگر دو يا چند نفر بودند همراه هم پچ پچ ميكردند و ميرفتند. جور پرساني ميكردند، ني مثل هميشه. به خانه كه رسيدم، مادرم گفت: اُ بچه چرا پيش روي همه كشتيشان همه ديدهاند كه تو... صبا روز كدام گپ كه شد يكي شاهدي ميدهد، چرا آن بي گناهها را كشتي؟ آن ها كه جنگ نكرده بودند". جنگ كرده بودند يا نكرده بودند، من نميفهمم، فقط همين كه از قوم ما نبودند بايد مي كشتمشان. آنها هم تا وقتي دست شان رسيد ما را كشتند، چون ما از قوم شان نيستيم. مگر نواسهاش چي كرده بود. هم سن همان پسرك بود كه كشتمش. مادر ميگفت جنازهها را از بين چاه كشيدهاند و بردهاند. هيچ رأي نزدم از اين كه صاحب جنازهها پيدا شدهاند. از مردم بلخ بودند. خوب اينجا چه ميكردند، حتمي كدام فساد داشتند كه آمده بودند در اين وقت جنگ. امشب هيچ نميدانم چرا خواب به چشمهايم نميآيد. از وقتي كه هوا تاريك شده هراس افتاده در دلم. نكند كدام كس شيطاني كرده باشد. اگر نشانيام را داده باشد.... كي ميتواند چاه را نشان داده باشد. اگر بفهمم كي بوده... چاه خشك بود و خاكها را روي شان ريختيم تا بوي شان همه جا را نگيرد. تنها من كه نكشتهام. آن سه نفر را من كشتم اما بين سيل برد چند جنازهي ديگر هم گور شده اند. همين مردم گور شان كردند. پدر ميگويد: بچيم خوب نكردي كه پيش روي مردم كشتيشان، اول، نبايد ميكشتي. دوم، چرا پيش روي مردم... لاحول... با همين پيكاي زاغ نول سر شان ضربه كردم. پيكا را از ميدان هوايي گرفته بودم. وقتي به ميدان رسيده بودم، ميگريختند. چند نفرشان پس مانده بود، از پشت شان دويدم و سر شان تير انداخت كردم. يكي شان غلتيد و ديگر از جايش برنخاست. او كه پيكا در دستش بود، پيكا را انداخت و گريخت. به پيكا كه رسيدم ايستاد شدم. برداشتمش و تا هنوز پيشم است. عجيب خوش دست است اين پيكا. يك هفته بعد از جنگ قزل آباد و پس گرفتن ميدان هوايي هميشه با پيكا ميگشتم. ميانداختمش سر شانهام. قطار مرمي را ميانداختم دور گردنم. هيچ كس چيزي گفته نميتوانست...، دل نميكردند، يا از شرم گپ زده نميتوانستند. كلگيشان گريخته بودند. من مانده بودم و چند نفر ديگر. قزل آباد و ميدان هوايي را كه پس گرفتيم، جنازهها را يافتيم همه از قزل آباد بودند، پوست كرده بودندشان. خواهرزاده و شوي خواهرم را هيچ نشناختم. هيچ كدام شان شناخته نميشدند از بس كه لت و كوب شده بودند. بعد از روي كالاهايشان شناختم. همان جا قسم خوردم هر كس از اين قوم را كه گير كنم زنده نمانمش. دو روز بعد سر جاده ديدمشان. خونم به جوش آمد. خواهر زادهام غرق در خون پيش چشمم آمد. گفتم چه گپ شده كه اينجا راست راست راه ميروند. پيكا را از شانهام پايين كرده سر راهشان ايستاد شدم. سه نفر بودند، دو مرد پخته سال و يك بچه كه نو پشت لبش سبز شده بود. هم سن و سال خواهرزادهام. گفتم داغش را در دل مادرش ميشانم. از مكتب پهلوي جاده كه گذشتند حيران ماندند كه چه كنند. گفته بودم اين جا چي ميكنند. از كجا هستند. تشويش كردم كه نكند از شهر باشند. امشب هوا كه تاريك شد تشويش به جانم افتاد. پيكاي زاغ نولم را گرفته آمدم به بالاي بام. نكند امشب سراغم بيايند. اين جا نشستهام و تشويش رهايم نمیسازد. هيچ نگفتند، حتمي ميدانستند كه هر چه بگويند قبول نميكنم. از جاده پايين شان آوردم و طرف دشت روان شديم. هر كس ميديد مان از پشتمان ميآمد. ميگفتند چي كار ميخواهم بكنم. گفتم قسم خوردم هر چي از اين قوم گير كردم زنده نمانمش. سر چاه خشك رسيديم، لب چاه ايستاد شان كردم. مردم ميديدند. دورتر از ما ايستاده بودند. مردي كه موي و ريش ماش و برنج داشت، گفت: ما را ميكشي، بكش، فقط همين بچه ام را ايلا كن. گفتم شما خواهرزادهام را ايلا كرديد. مرد ديگر كه جوان تر بود گفت كه ما نبوديم، به خدا ما نبوديم. گفت كه ما از بلخ هستيم. گفت كه دينه روز به مزار آمدهايم. پسرك هيچ نميگفت، پهلوي پدرش ايستاده بود. فقط خيره خيره نگاهم ميكرد. گفتم شما اگر نبوديد، پس كي بود، از قومتان كه بودند. هفتاد نفر را زنده پوست كرديد. حالا ميگوييد ما نبوديم. مردم گفتند كه نكشم شان. يكي طرفم آمد، ريش سفيد بود گمانم، پيكا را طرفش گرفتم، گفتم پيش بيايي تو را هم پهلوي شان ايستاد ميكنم. پس رفت. لب چاه ايستادشان كرده بودم، پدر پسرك گفت: بچهام را بگذار برود... مرد ديگر كه جوانتر بود ميلرزيد و هيچ نميگفت. چند قدم پستر رفتم و پيكا را روي زمين ماندم و دستمال گل سيبم را پشتش هموار كردم و روي آن دراز خواب كردم. قيد پيكا را كه كشيدم، پسرك ميخواست گريان كند. نميدانم، دهانش را باز كرده بود شايد چيزي ميخواست بگويد. خواهرم را گفته بودم، خون بچهات را نميمانم روي زمين بماند. دخترهايش را گفتم: خون پدرتان را ميگيرم و آنها مثل اينكه بسيار وقت است يتيم شده باشند، آرام بودند و فقط لوق لوق نگاهم ميكردند. پسرك هم ميخواست گريان كند. قنداق پيكا را كه به شانهام چسپاندم، پسرك مثل اين كه ميخواست بنشيند و همانطور دهانش را باز كرده بود تا چيزي بگويد، ماشه را فشار دادم و قطار مرمي ها روي زمين بازي كردند و از جايم برخواستم و رفته در چاه ضربهاي شليك كردم. بعد به چند نفر گفتم جنازهي پسرك را هم در چاه انداختند و رو يشان خاك ريختند تا بويشان از چاه نبرايد. و امروز آنها را از چاه كشيدهاند و بردهاند. اگر بفهمم كي چاه را نشان شان داده... اي خدا زدهي... شنيده بودم پشت شان ميگردند. چند نفر از بلخ آمده بودند و پشت شان ميگشتند. شايد گفته باشند كه من كشتمشان. اگر به سراغم بيايند چي. من تنها يك نفر هستم. ني، نميآيند. اگر بيايند كي ميفهمد. در تاريكي كي خبر ميشود. بايد تا صبح بيدار باشم. همينجا بالاي بام بايد بمانم تا همه جا را خوب ديده بتوانم. پيكا هم كه آماده است. خدايا... چي كار بكنم. خواب به چشمهايم... خواب اگر به چشمهايم بيايد چي..
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:47  توسط علیرضا اشرفی
|
نوت: اين حکايت را خودم نوشتم و توسعه میکنم که حتمآ بخوانيد! گروهي کوهنورد، راهشان را گم ميکنند و به شب ميخورند. غاري ميبینند و تصمیم ميگیرند شب را در آنجا سپري کنند. آنجا آتشي روشن ميکنند و گرد آن به صحبت مينشينند. در لحظهاي که همهشان ساکت ميشوند، ناگهان از اعماق غار صداي مرموزي به گوششان ميرسد. همگي با کنجکاوي و حیرت به هم نگاه ميکنند. یکي از آنها که از بقیه کنجکاوتر بود بلند شد و چند قدمی به سمت منبع صدا حرکت کرد. اما در راه دلهرهي عجیبي به جانش افتاد و برگشت پیش بقیه. کلي به آنها اصرار کرد تا بالاخرهراضيشان کرد با هم بروند و از ِسرّ صدا سر در بياورند. همان طور که مشعل به دست پيش ميرفتند صدا بلندتر و واضحتر ميشد. تا اينکه بالاخره به دروازهاي رسيدند که بالاي آن کتيبهاي بود، روي کتيبه نوشته بود " ای رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگهدار و به او دست نزن ديگر نميتوان به او کمک کرد." با تعجب نگاهي رد و بدل ميکنند و باز صدا به گوششان ميرسد. این بار ديگر ميشد تشخيص داد که صدا، ناله نااميدانهء يک زن است. با هم از دروازه عبور ميکنند و آنگاه با صحنه شگفتی روبروميشوند. تالاري بزرگ که در مرکز آن شيئي درخشان جلوه نمايي ميکرد. کمي که جلو رفتند آن شيئ را تشخيص دادند، پيکر عريان زني که به صليب کشيده شده بود. زخمهاي شلاق و شکنجه در جاي جاي بدنش دیده ميشد. اما اینها ذرهاي از زيبايي تابناک آن زن کم نميکرد. زن بيجان به نظر ميرسید. سرش روی شانهاش افتاده بود و چشمان زيبايش، نيمه باز، به زمين خیره شده بود. آن چنان وسوسه کننده بود که بيشتر افراد جمع نميتوانستند چشم از او بردارند. اما يکي از آنها ناگهان فریاد هراس آلودي سر داد و باعث شد ديگران به خود بيايند. او به زمین زیر پايشان اشاره کرد، آنجا پر بود از اسکلتهاي پوسيده و جمجمههاي خیرهء بدون چشم. همه را وحشت برداشت. اما وقتي دوباره چشمشان به پيکر بهشتي زن افتاد، دوباره مبهوت زيبايي شهواني او شدند. يکي دو تا از آنها پيراهنشان را در آوردند و پيکر زن را در آغوش کشيدند و از لبانش بوسه ربايي کردند. بقیه هم به دنبال آنها مشغول شدند. هر کس برای رسیدن به زن، ديگری را هل مي داد و نزاع کوري در جریان بود. همه مشغول عشق بازي بودند الا یک نفر که به جمجمهها زل زده بود و به کتيبه ورودي تالار فکر ميکرد: اي رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگه دار و به او دست نزن... دیگر نميتوان به او کمک کرد. او ناگهان مثل مار گزيدهها فرياد کشيد و به دوستانش گفت دست نگه داريد. اما آنها بيتوجه به او به کارشان ادامه ميدادند. وقتي همگي ارضا شدند، نشستند و به پيکر زن چشم دوختند. مرد هوشیار با اضطراب به دوستانش چشم دوخت. دید که انگار پوست های دستها، صورت وبدنشان در حال خشک شدن است. ناگهان يکي از آنها فرياد وحشتناکي کشيد. شروع کرد به دست کشيدن به صورت و بدنش و مدام داد ميزد " سوختم! سوختم!..." کم کم فريادهاي بقيه هم بلند شد. همهگي ضجه ميزدند و دود از پوستشان بلند ميشد. مرد هوشيار جرأت نميکرد به هيچ يک نزديک شود. آنها ذره ذره جلوي چشمان او سوختند و آب شدند و جز اسکلتی از آنها باقي نماند. او نا امید و وحشت زده راه برگشت پیش گرفت. هنگام خروج از تالار با کتیبه ديگري که در اين سوي دروازه نصب شده بود مواجه شد. روي آن نوشته شده بود: "اي جوانمرد اينکه تو زنده از اين تالار خارج ميشوی نشان ميدهد که آن مجسمه زهر آلود را لمس نکردهاي و اکنون ميتوانی به زندگي ادامه دهي. اما بد نيست بفهمي که این نفرين چه دليلی داشته و آن استخوانهاي نگون بخت چرا به این وضع افتادند. من کيمياگري جوان بودم و همچون هر جوانی، دل به زيبارويي بستم. او هم به من دل باخت و سرای عشقمان را برپا کرديم. روزي زمستاني و سرد بود آن روز که گروهي راهزن، گذرشان به کلبه کوچک ما افتاد. دست و پاي مرا بستند و جلوي چشم من، معبودم را به آن حال و روزي که دیدي انداختند، به او تجاوز کردند و مارا دست و پا بسته رها کردند تا او از رنج و من از غم بمیریم. او مُرد اما کسانی مرا نجات دادند. و از آن پس زندگي من فقط یک معني داشت و آن انتقام بود. آن هم نه فقط از آن راهزنان، بلکه از همه راهزنصفتان... زهري ساختم و به طريقي به آن راهزنان خوراندم. اما آرام نگرفتم و اين تالار را ساختم و آن مجسمه زهر آلود را آنجا نهادم تا انتقام معبودم را از تاریخ و از بشريت بگيرم. اکنون برو و راز مرا مکتوب بدار."
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:47  توسط علیرضا اشرفی
|
روزگاري بود که کودکي شبها در خواب، یک پري آسماني را ميدید. پري زيبا رو او را نوازش ميکرد، او را در آغوش ميکشید و ساعتها با او بازي ميکرد. پري غمهاي پسر را از دلش ميشست و به او شادي و ميداد. روزگار همینطور ميگذشت و پسر بزرگتر ميشد. تا اينکه شبي پري به خواب او آمد. خم شد و او را بوسید و به او گفت که " دیگر نميتوانم زیاد با تو باشم، تو دیگر داري بزرگ ميشوي اما بعدا دوباره سراغت مي آیم... مي آیم و دوباره به تو شادي خواهم داد و باز در آغوشت خواهم کشید." پسرک بزرگ و بالغ شد و پس از دبيرستان در رشته کامپيوتر اينجينرينگ مشغول تحصيل شد. بعد از فارغ التحصیلي از دانشگاه در شرکتي مشغول به کار شد و يک زندگي پر مشغله و پر درآمد را آغاز کرد. در اين مدت کم کم پري را فراموش کرد. سالها رؤيايي نديد و چسبيد به واقعيت، زندگي برايش بي روح و خسته کننده شد و او تبديل شد به يک ماشين. اما يک شب که خسته و افسرده از سر کار برميگشت، به خانه که رسيد و لباس هايش را در آورد، از اتاق خوابش صداي آواز آشنايي شنيد. صداي دلنشین پري، غرق شادياش کرد. خوشحال و خندان به سمت اتاق شتافت و آنجا پري با لبخند بهشتي هميشگیاش از او استقبال کرد. اما اینبار چشمان پري فقط مهربان نبود، بلکه اينبار علاوه بر محبت، آکنده از عشق و شهوت بود... " آه... سلام عزیز دل من، چه بزرگ شدهاي، یادت هست آن روز که تو را به خدا سپردم قولي به تو دادم؟ امروز آمدهام که باز هم به تو آن شادياي را بدهم که دوست داري. " بعد بلند شد و به طرف او آمد. صورتش را نوازش کرد، او را بوسيد و در آغوشش کشيد. با هم نشستند وساعتها به تغزل مشغول بودند. اما در يک لحظه سکوت، ناگهان جوان به فکر فرو رفت؛ " من که در را قفل کرده بودم!. این زن از کجا وارد شده؟ از پنجره که وارد نشده است، چون حتي يک مرد هم نميتواند از پنجره يک آپارتمان در طبقه بيستم وارد آن شود. " با خود فکر کرد که حتما دارد خواب ميبيند. اما اين زن، نوازشها، آن بوسه... همه واقعيتر از آن بود که رؤيا باشد. براي اينکه مطمئن شود به صورت خود سيلی آرامي زد. در اين لحظه ناگهان چشمان پري پر از آب شد و نگاه غضبناکي به مرد انداخت. " حالا ديگر مرا باور نميکني؟ در تمام دوران کودکی ات حتی يک بار هم سعی نکردی از رؤيای من بيرون بيايي، اما حالا ديگر ديدار من آنقدر برايت بي ارزش شده که حاضري براي خلاصي از آن به خودت سيلي بزني... " پسرک جواب داد " یک رؤيا هر چقدر هم که زيبا باشد، باز هم یک رؤيا است. " " ميدانستم آنقدر در آن واقعیت بي معني غرق شده اي که مرا فراموش کردهاي. اما اميدوار بودم بتوان نجاتت داد، که تو با آن سيلی نا اميدم کردي. اين رؤيا، هر چه بود از واقعيت تو خيلی بهتر بود. اما افسوس که تو آن را باور نکردي و هرگز دوباره باور نخواهي کرد. برای همين هرگز پيش تو باز نخواهم گشت." پري از جايش برخواست. پسر که تازه داشت ميفهمید چه بلايي سر خودش آورده گفت " مرا ببخش، مرا تنها مگذار... " اما پري از او رو برگرداند و به سمت در رفت. پسر به دنبال او دويد و دستش را کشيد. اما پري برگشت و محکم به او سيلي زد. و پسر در اتاقش از خواب پريد. سر جایش نشست و زار زار گريه سر داد. و از آن پس هر شب که ميخواست بخوابد با چشمان خيس به بستر ميرفت و هر روز صبح با حسرت از خواب برميخواست. اما پري هرگز برنگشت...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:46  توسط علیرضا اشرفی
|
ن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظهي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپهاي بالا ميرفتيم و من به بالا نگاه ميكردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينهام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، ششهايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه، در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه ميكردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخرههاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نميكرد. پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما شايد من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب ميخريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان ميشناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم. پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق ميزد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه شان رفته بودم، موهايش را ديدم. هنوز شيشه عطر كادو شدهاي را كه سر راه خريدم و نامهاي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين ميكردم، به پروانه نداده بودم كه گشتيهاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار ميكردند، هنوز نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخنهايم نگاه ميكردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد. او را با سر و صدا تحويل خانوادهاش دادند و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نميفهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه شان از استيشن پياده كردند، يكي از همسايهها پنجرهاش را باز كرده بود و ما را نگاه ميكرد. تا وقتي راه افتاديم هنوز آنجا بود. داخل سلولم قلب بزرگي را با چيزي نوك تيز روي ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه ميكردم. بالاخره آمدند و مرا به پاسگاهي بيرون شهر بردند. پاسگاه ديوارهاي آجري داشت كه بالاي سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عدهي زيادي كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشي رفتيم. شانزده ساعت بعد كه جلوي دروازهي پادگان پياده شديم، گروهباني ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد ميلنگيدم. همه سربازان فراري بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقي به ما دادند، دوباره به خط مان كردند و لباسهايي بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود. آخرين باري كه پدر و مادرم را ديدم، لحظه بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادي ميچرخيد تا به طرف پادگان آموزشي برويم. آن دو كنار يكي از باغچههاي دور ميدان ايستاده بودند و وقتي مرا ديدند برايم دست تكان دادند. سربازهاي ديگر هم با سرهاي تراشيده از پشت شيشه براي آن دو دست تكان دادند. پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براي همهي ما دست تكان دادند. ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براي پدر و مادرم دست تكان داديم. نميدانم از كجا ميدانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادي ميگذرد. پنج ماه بعد كه گلولهها سينهام را سوراخ كردند. نامهاي كه نه ماه براي نوشتنش فكر ميكردم، هنوز توي جيب شلوارم بود. شيشهي كادو شده عطر را همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند. من ساعتها كنار بوتهي خشكي كه شبيه سراسب بود و سنگ بزرگي كه رنگ سبز عجيبي داشت، ماندم. ابر صورتي كم كم نارنجي و زرد شد و بعد به كلي ازميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را كم كرده بود و وقتي رگبار گلولهها شليك شد، هيچ كس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقيها امدند و مرا با استيشن به سردخانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگري اشتباه گرفته بودند، چون تصميم گرفتند دفنم نكنند. چهار هفته داخل كشوي فلزي بزرگي كه سقفش لامپ مهتابي داشت، ماندم. هر بار كشور را بيرون ميكشيدند لامپ روشن ميشد. بارها چند نفر را آوردند تا مرا ببينند. بعضيها دستبند داشتند و بعضيها هم دست هايشان آزاد بود. اما از آخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان ميدادند و ميرفتند. روزهاي آخر بود كه دو نفر ديگر را آوردند و داخل كشوهاي كناري گذاشتند. ناخنهاي دست هر دوشان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكههاي آبي سوختگي بود. سه روز بعد هر سهي ما را با آمبولانسي كه شيشههايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتي بردند. هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاي ما از قبل آماده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايراني كه لباس زرد تن شان بود، رويم خاك ريختند. بعد كپهي خاكي به اندازهي قدم درست كردند كه كنار كپههاي بي شمار ديگري بود. هيچ يك از كپههاي خاكي اسم نداشت. فقط يك پلاك سبز كه رويش شمارههاي سفيدي حك شده بود، بالاي هر كپه فرو كرده بودند. درامتداد قبرهاي بي نام، رديفي از درختان اوكاليپپتوس سايه ميانداختند. برادرم در نامههايي كه ميفرستاد هميشه مينوشت، استراليا پر از درختان اوكاليپپتوسب است و هيچ ايراني ديگري اينجا نيست. آن طرف درختان باريك اوكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيماني بود. كساني كه گاهي از پنجرههاي ساختمان سرك ميكشيدند، احتمالاً ميتوانستند پلاكهاي سبز روي هر كپهي خاكي را ببينند. آن سوي ديگر گورستان مزرعهي بزرگي بود كه در دور دست هايش، خط باريك و درازي از سيمهاي خاردار حريم آن را نشان ميداد. صبح ها عدهاي را با تريلر ميآوردند. تا روي مزرعه كار كنند و بعد از ظهرها كه از كنار گورستان ميگذشتند جملههاي فارسي برده بريدهاي شنيده ميشد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايهي اوكاليپتوسها تا انتهاي گورستان ميرسيد، سه نفر كه براي كندن قبرهاي تازه آمده بودند، پنهاني سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزي كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آوردهاند، اما مسلماً مرا با كس ديگري اشتباه گرفته بودند. آدمي كه حتماً خيلي مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار ميكردند.از فردا اسيراني كه با لباسهاي زرد به مزرعه ميرفتند، به كپهي خاكي من خيره ميشدند و با حركت آرام تريلر سرهايش با هم به اين سو ميچرخيد. پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقهاش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد، سه افسر عراقي كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان كرده زده بودند، آمدند و بالاي كپهي خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتا پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براي پاك كردن اثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اوكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهني حتي ما را هم از خاك بيرون كشيد و روي هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيماني صداي فريادهاي فارسي و عربي كه از هم بلندتر ميشدند، شنيده ميشد. از آخر ما را با بيل مكانيكي پشت چند كاميون ريختند. وقتي كاميون راه افتاد، هنوز صداي حركت ماشينهايي كه آرامگاه ما را صاف ميكردند، شنيده ميشد. انگشتان دست چيم براي هميشه آنجا زير خاك ها باقي ماند. كاميونها تا بعد از ظهر يكسره ميرفتند، قبل از غروب به جايي رسيديم كه كوههاي بلندي داشت. كاميونها در حياط پاسگاه دور افتادهاي پارك كردند ديوارهاي حياط را با دوغآب سفيد كرده بودند. آفتاب غروب از دروازهي پاسگاه داخل ميتابيد و مربع سرخي روي ديوار حياط درست كرده بود. دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روي ديوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم. جاده پرشيب و سنگلاخي بود و ما گاهي از الاغ هايي كه از كنار جاده ميگشتند، عقب ميمانديم. نزديك ظهر به درهي عميقي رسيديم كه ميان كوههاي جنگلي محصور بود. آنجا ما را داخل گودال درازي كه شبيه كانال بود ريختند. گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميونهاي ديگري آمدند و عدهاي را كه تازه تير باران شده بودند روي ما ريختند. لباسهاي گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضيها هنوز خون تازه بيرون ميزد. بعد بولدوزرها آمدند و كانال را با خاك پوشاندند. درست روي گردنم سرزني افتاده بود كه موهاي خرمايي بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را ميپوشاند. پاهاي لاغر و سفيد مردي روي سينهام افتاده بود و دهان بازيكي ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روي سينهي مردي افتاده بودم كه استخوانهاي دندهاش خورد شده بود. اين آشفتگي خيلي طول نكشيد. شصت و پنج روز بعد گروهي سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاي ما را پيدا كنند. آنها كه دستمالهايي دور دهانشان بسته بودند، همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند. شايد كسي آنجا را به سازماني لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك ميشد. راه كه افتاديم سربازها داشتند گودال دراز و خالي را با تايرهاي كهنه پر ميكردند و رويش را با خاك مي پوشاندند. آن شب كه كاميونها از جادههاي كوهستاني ميگذشتند. بوي خوبي ميآمد. چوپان شبگردي در دامنهي كوه آتش روشن كرده بود، جلوتر رديف كندوهاي چوبي در دامنهي ديگري زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوي گياهان وحشي و حشرات بود. اگر پروانه آنجا بود تا صبح نميخوابيديم. روي تختي كه ملافههاي تميز داشته باشد. دراز ميكشيديم و به سوسك هاي شب تابي نگاه ميكرديم كه از پنجرهي باز توي اتاق ميآيند و خاموش روشن ميشوند. كمي بعد هوا ابري شد و باران گرفت. من روي بقيه بودم و استخوانهايم خيس شد. صبح وقتي شفق از پشت درختان نوك كوه بالا ميآمد به جايي كه منتظرمان بودند، رسيديم. كاميون از تپهاي پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخهاي بي شماري كه در آن كنده بودند، شبيه شانهي عسل بود. آفتاب كه بالا ميآمد، مرداني كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بيلهاي درازي داشتند و ما را هل ميدانند تا توي يك قبر بيفتيم. داخل قبر من دست ديگري را هم انداختند كه دور انگشتريش حلقهاي زنگ زده بود. دندانهاي مصنوعي مردي كه در كاميون كنارم بود، از دهانش بيرون افتاده بود. يكي از سربازها كه به سرعت ميگذشت با نوك پا آن را توي قبر من انداخت. دندانها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبيده بود. ناخنهاي دستي كه حلقه داشت كبود بود. كمي بعد استخوان دراز ساق پاي كس ديگري را هم پايين انداختند. وسط ساق، بر آمدگي كوچكي وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پايش شكسته بوده، اما من هيچ وقت جايم نشكسته است، چون مادرم وسواس داشت و از بچگي مواضب بود بازيهاي خطرناك نكنم. پيدا بود قبرها را شتابزده كندهاند. ديوار قبر من كاملاً كج در آمده بود و كف آن بر آمدگي داشت. اگر زمين را دو سه بيل عميقتر كنده بودند، حتماً گورستان باستاني را كه فقط دو وجب پايينتر بود كشف ميكردند. درست زير قبر من، گور شاهزادهاي آشوري بود كه شمشير دراز مفرغياش را با دو دست روي سينهاش گرفته بود و اگر آن را كمي بالا ميآورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو ميرفت. مثل بار اولي كه دفن شدم، روي قبرم كپه خاكي به اندازهي قدم درست كردند و روي آن پلاكي با چند شمارهي سفيد فرو كردند. روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد. علفهاي وحشي بارها خشك شدند و فروريختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشههاي گياهان وحشي از ديوارهي قبر آويزان شده بودند و شاهزادهي آشوري همچنان شمشيرش را دو دستي گرفته بود. يك روز باز هم عدهاي با بيل هايشان آمدند و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسههاي سفيد ريختند. روي هر كيسه شمارهاي ميچسباندند. كيسهها را بار كاميون زردي كردند و تا شب ميراندند. ما بر ميگشتيم. هنوز در خاك دشمن بوديم ولي در دور دستها آسمان ايران ديده ميشد. وقتي به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود. در پاسگاهي كه داخل خاك ايران بود، چند كاميون بزرگ زير نور افكنهاي بلند منتظرمان بودند. اگر پدر و مادر يا پروانه ميدانستند، برگشتهام حتماً آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوري سالي بود كه از دو روز پيش براي آتش بازي چوب جمع ميكرديم، اما عصر باران گرفت و چوبها خيس شدند. همه به خانههايشان برگشتند و هيچ كس نماند. ما را داخل كاميونها چيدند و به فرودگاه بردند، آنجا مرا با همهي بار اضافهاي كه از استخوانهاي بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم. وقتي در تهران به زمين نشستيم هوا ابري بود. آنها ما را داخل يكي از انبارهاي بزرگ فرودگاه مهر آباد بردند. همان جايي كه وقتي ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسههاي شمارهدار، بيرون آوردند. كف انبار پر از تابوتهاي يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوتها ميچيدند. بعضيها دورتر ايستاده بودند و گريه ميكردند. وقتي كارشان تمام شد، روي هر تابوت پرچم بزرگي انداختند و جلوي آن يك عكس چسباندند. روي تابوت من عكس جواني را چسبانده بودند كه سبيل نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم، پيدا بود كه جايي در خاك دشمن شمارهي من اشتباه شده است. سربازهايي كه لباس هايشان گشاد نبود و واكش هاي سرخ از شانه شان آويزان بود، تابوتها را يكي يكي بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون انبار چيدند. جمعيت زيادي اطراف محوطه جمع شده بود. خيلي هايشان گريه ميكردند و بعضي ها عكس قاب گرفتهي جواني را سر دست شان بلند كرده بودند. پدر و مادرم بين آنها نبودند. اثري هم از پروانه نبود. اگر چهرهاي داشتم، شايد كسي پيدا ميشد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاي زيادي داخل محوطه كه سربازها آن را محاصره كرده بودند، ميآمدند و از همه چيز فيلم ميگرفتند. كسي هم پشت تابوتها بر جايگاه بلندي ايستاده بود و براي مردم سخنراني مي كرد. وسط جمعيت يك چهرهي آشنا بود. عكس جواني بود كه موهاي خرمايي داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود. پير زني كه روي سري قهوهاي داشت آن را بالايس سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خيلي پير شده بود. پدر نبود، آنها وقتي دور ميدان آزادي برايم دست تكان ميدادند با هم بودند. مادر كوچك شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نميگذاشت مادر تنها بيايد. بعد از آنكه سخنراني و فيلم برداري تمام شده هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتي دور ميدان آزادي ميچرخيديم، مردم گاهي كنار باغچهها ميايستاند و به رديف ماشينهاي استيشن نگاه ميكردند. مرا به خانهاي قديمي بردند كه حياط و حوض داشت. آنجا تختي از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعداني چيده بودند كه زنبورها را گيج ميكرد. تا شب عدهاي ميآمدند، پيشاني شان را به تابوت ميچسباندند، گريه ميكردند و ميرفتند. تمام مدت فقط پير زني مانده بود. بيني بزرگ پير زن از گريه سرخ شده بود. بي شباهت به مادرم وقتي گريه ميكرد، نبود. شايد هم همهي آدم ها وقتي گريه ميكنند شبيه هم ميشوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند ميشد و گوشهاي از تابوتم را ميبوسيد. اما هر بار ميخواست در تابوت را باز كند،چند نفر ميگرفتندش و دوبارهي روي صندلي چرمي سياه مينشاندند. صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاي تپه زيبايي خارج شهر بردند. اطراف تپه پر از درختهاي قديمي بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براي ما كنده بودند. وقتي ميخواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند. هنوز هم چند نفر پير زن را گرفته بودند اما احتياجي نبود، او اصلاً تكان نميخورد. به حلقهي زنگ زدهاي كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود، خيره نگاه ميكرد. او حتي گريه هم نميكرد. آنها مرا با دقت دفن كردند، سنگ سياه زيبايي كه هم قد خودم بود، روي قبر گذاشتند و بالاي آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلياي گذاشته بودند كه بنشيند، حتماً روماتيسم داشت. مثل ديروز عدهي زيادي جمع شده بودند و فيلم بردارها از همه چيز فيلم ميگرفتند. آنجا هم سكويي گذاشته بودند و كسي سخنراني ميكرد. هوا ابري بود و فلاش دوربين ها مثل برق در آسمان ميدرخشيد. بعد همه رفتند و پير زن را هم با خودشان بردند. از اين بالا تهران تا دور دستها پيداست. آن قدر دور است كه نميتوانم خانهي پروانه را پيدا كنم. نامهاي كه نه ماه براي نوشتنش تمرين ميكردم شايد هنوز جايي در بايگانيهاي عراق باشد. شيشهي عطر هم حتماً با زبالهها دفن شده است. اگر پروانه يك روز براي هوا خوري اين اطراف بيايد، ميفهمم هنوز از همان رژ مسي براق ميزند يا نه. فصل خوبي ست. هوا گاهي آفتابي ميشود و گاهي باران ميگيرد. در آسمان تكه ابر بزرگي ست كه بالاي آن صورتي شده است. پروانهاي نارنجي روي علفهايي كه گلهاي زرد دارند نشسته است. حالا بلند ميشود و به طرف درختهاي قديمي ميرود.
لینک یاداشت | 0 نظر
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:46  توسط علیرضا اشرفی
|