تبليغاتX
CHERCHILL59(پالیز ادب)

CHERCHILL59(پالیز ادب)

گریزی به ناگزیریهای فرهنگ وادب ایران زمین


تصویر


سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود


مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.

سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام


در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.

سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه


باقیه مطلب در ادامه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:17  توسط علیرضا اشرفی  | 

ابوسعید را گفتند: كسی را می‌‏شناسیم كه مقام او آن چنان است كه بر روی آب راه می‌‏رود.
شیخ گفت: كار دشواری نیست؛ پرندگانی نیز باشند كه بر روی آب پا می‌‏نهند و راه می‌‏روند.
گفتند: فلان كس در هوا می‌‏پرد. گفت: مگسی نیز در هوا بپرد.
گفتند: فلان كس در یك لحظه، از شهری به شهری می‌رود.
گفت: شیطان نیز در یك دم، از شرق عالم به مغرب آن می‌‏رود. این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتی نیست.
مرد آن باشد كه در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آمیزد و یك لحظه از خدای غافل نباشد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:49  توسط علیرضا اشرفی  | 

اي دل شکايتها مکن، تا نشنود دلدار من
اي دل نمي ترسي مگر، از يار بي زنهار من
اي دل مرو در خون من، در اشک چون جيحون من
نشنيده اي شب تا سحر، اين ناله هاي زار من
يادت نمي آيد که او، مي کرد روزي گفتگو
ميگفت بس ديگر مکن، انديشه ي گلزار من
اندازه ي خود را بدان، نامي مبر زين گل ستان
اين بس نباشد خود تو را، کآگه شوي از خار من
گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشي اين زمان
تو سر ده و من سرگران، اي ساقي خمـّار من
چون لطف ديدم راي او، افتادم اندر پاي او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشي يار من
گفتا مباش اندر جهان، تا روي من بيني ميان
خواهي چنين، گم شو چنان، در نفي خود دان کار من
گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بي جان تو
بفروش يک جامم به جان، وانگه ببين بازار من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:45  توسط علیرضا اشرفی  |