تبليغاتX
پس حسين را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمي گرد آمدند. او چشم گرد مي آورد و ميگفت: حق، حق، اناالحق.... نقلست که درويشي در آن ميان از او پرسيد که عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني. آن روزش بکشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، يعني عشق اينست. CHERCHILL59(پالیز ادب)
خورداد روز از خورداد ماه، خوردادگان، جشن ِ خرداد
 
 روز چهارم خورداد (خرداد) ماه امسال خورداد روز نام دارد.
 همانگونه که می دانيم ايرانيان شادمان هر انگيزه و بهانه ی خوشی را دست آويزِ به جشن نشستن می سازند که برابر شدن نام روز و نام ماه نيز يکی از آنهاست. پس با برابر شدن نام اين روز با نامِ ماهِ خورداد، آنرا خوردادگان يا جشن خورداد می خوانند و بنا بر باورهایِ فرهنگی و شادی جویِ مردمان پشته ايران انگيزه ای برای شادی و شادمانی و به جشن نشستن اش می سازند. 

 خورداد يا خرداد نام يکی از فروزه های ِ اهورايی است که آنرا امشاسپند هم ناميده اند. اين نام در اوستا "هئورو تات"، آمده است. "هئورو" رسايی و پسوند "تات" نيز نشان دهنده ی ويژگی زنانه ی اين نام می باشد. در دستور زبانِ کهن ايرانی نام ها دارایِ ويژگی های زنانه يا مردانه بوده اند.
 از ميان فروزه هایِ اهورايی، شش فروزه را برجسته تر نمايانده اند. نام های سه تا از اين فروزه ها، دارای ِ ويژگی ِ زنانه اند که خورداد يکی از آنهاست.
 
 
 در هنگامی که زمان درستش را نمی دانيم، کسانی همانند ايرانيان پيش از زرتشت، به فرشته و يا ايزد سازی پرداختند. آنان به پيروی از آيين ها و باورهای کهن يا تازه، يا برایِ بهره برداریِ از ساده دلی مردم با هدفِ به دست آوردن درآمد بيشتر و يا شايد هم به گمان خودشان، برای پيشبرد بهتر آيين، به فروزه هايی اهورامزدا (دانشِ بزرگِ هميشه هست)، رختِ فرشته ای و يا ايزدی پوشاندند که پيرو آن، خورداد (خرداد) نيز رخت ايزدی پوشيد و ايزد و فرشته نگاهبانِ آب نام گرفت و شناسانده شد. نياز به ياد آوری نيست که اين گونه برداشت ها، از گفته ها، باورها و پيام های اشو زرتشت به دوراند.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:55 توسط علیرضا اشرفی |

Image

ارديبهشت گان

روز ارديبهشت از ماه ارديبهشت بر شما خجسته باد

 

بهشــت است گيتـــی ز ارديبهشـت
حـلال آمـد ای مه مـی انــدر بهشت
به شادی نشين هين و می خواه می
که بی می نشستنت زشت است زشت
(مسعود سعد سلمان)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:18 توسط علیرضا اشرفی |

عـــــطار در دکان عطاری خود نشسته بود و ذکر اولیا ی خدا را در تذکـــرة الاولیا می نوشت از شیخ ابوالحسن خرقانی می گفت :

آن بحـــر انــدوه ، آن راســخ تــر از کوه ، آن آفتاب الهی ، آن آسمان نامتناهـــی ، آن اعجوبــــه ی ربانی ، قطب وقت ، ابوالحسن خرقانی رحمة الله الیه سلطان سلاطین مشایخ بود قطب اوتاد و ابدال عالم ....

 

روز دیگری شروع و او کنار پنجره ی رو به کویر ایستاده بود و به در دوردست نگاه می کرد . شیخ ابوالحسن خرقانی را می دید که نماز شام را در خرقان با جماعت مـی خواند و روی به بسطام می آورد سر بر خاک بایزید می گذارد و به راز ونیاز با خدا :

« بار خدایا از آن خلعت که بایزید را دادی ابوالحسن را بویی ده »

تا نزدیکـــی هـــای صبح بر خاک بایزید می نشیند و زاری می کند پس از آن به خرقان بازمـی گردد و با وضوی نماز شام نماز صبح را با مریدان به جماعـــت مـــی خواند و این کار هر شب اوست تا دوازده سال .

و باز بایزید بسطامی را می بیند که در جمع مریدان روی به خرقان ایستاده و چشمـانش را بستــه است نفسهای عمیق می کشد انگار بوی خوشی به مشامش می رسد .

مریدان به تقلید از وی ، بـو می کنند و هیچ درنمـی یابند با تعجب به یکدیگر نگاه می کنند یکی از میـان آنها می پرسد : شیخ ما هیچ بویی نمی شنویم چه چیزی را بو می کنی که آنقدر خوشایند توست ؟

بایزید پاسخ می دهد : بوی یار می آید بوی یاری که سالها پس از من می آید بوی ابوالحسن که بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند.

 

در سکــوت کـــویر ، از پشت پنجره ی کوچک اتاق کـــارش بو علی سینا را می بیند ....

 

عـــطار همچنان نشسته است و می نویسد :

بو علی سینا وصف شیخ را شنیده است از راهی دور بدیدن شیخ می آیــد نیمروز است که به خرقان می رسد شب قبل هنگام غروب وارد بسطام و به خانقاه بـایزید رفته بود صوفیان به سماع و رقص مشغول بودند و چرخ زنان می خواندند :

یا شیخ بسطامی مدد مولا مدد الله مدد ....

و او در کنجی ایستاده و تماشا می کند .

 

او همچنان کنار پنجره ایستـاده و آنـــروز را می دید که به زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی رفته بود .

مقبره ی شیخ که در واقع خانقـاه او بوده است ، بر بالای تپه ای بنا شده . برای رفتن به مقبره باید از پله های زیــادی بـالا رفت جای خوش آب وهوا و سرسبـزی است . از آن بالا بسطام بخوبی دیده می شد بر بالای در ورودی خـانقـاه جمله ی معروف شیخ را نوشته اند« هرکس بر این در وارد شود از دین و ایمانش مپرسید نانش دهید چه آنکه نزد خدا به جان می ارزد نزد بوالحسن به نانی می ارزد »

مدفن شیخ در اتاق کوچکی قرار دارد. او کنار مقبره ی شیـخ بـــه احترام ایستاد . مرد جوانی نشسته بود و مشغـــول خواندن کتابی بود هنگامی که کتاب را می بست او عنوان کتاب را دید « منــاجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری » مرد جوان کتاب را بست وکنـار سازش گوشه ی دیوار گذاشت . بیرون مقبره چند دختر و پسر جوان جمع بودند . پانزده نفری می شدند و همه با خود دف داشتند نیم ساعتی به اذان مغـرب مانده بود که وارد فضای کوچک مقبره شدند دور قبر شیخ ایستـادند و دف نوازی گروهی آنها شروع شد ابتدا کمی آرام و هماهنگ .  سقف اتاق کوچکی که مقبره در آن قرار داشت ، خیلی کوتاه بود و انعکاس صدا در آن وجود نداشت وگرنه غوغایی می شد پس از اجرای هم نوازی مرد جوانی که گوشه مقبره نشسته بود ستار خود را برداشــــت و آواز خـــواند صدایش بدل می نشست . دوباره هـم نوازی دف شروع شد و اینبار هم خوانی دختران وپسران جوان که دف می زدند :

« یا شمس تبریزی مدد

مولا مدد الله مدد

یا احمد جامی مدد

مولا مدد الله مدد

یا شیخ بسطامی مدد

مولا مدد الله مدد

یا شیخ خر قانی مدد

مولا مدد الله مدد آقا مدد آقا مدد »   

 

 

و او که در کنار بچه ها و زنش بیرون مقبره زیر سقف بلند خانقاه ایستاده بود لحظه ای چشمانش را بست و لحظه ی دیگر که چشمانش را باز کرد ، کف زمین افتاده بود و پسر بزرگش را مظطرب می دید که می گفت « باباجان چه شد ؟ چرا بیهوش شدی ؟ »

 

بوعلی سینـا چشمانش را نبست او می خواست به دقت نگاه کند و ببیند تــــا بفهمد صـــوفیان برای چه چیزی مدد می خواهند ولی نفهمید ! او ندانست همه چیز را نمی توان با چشم سر دید . چیزهای دیگری هست که باید این چشم جهان بین را ببندی تا بتوانی جهان بزرگتر را ببینی .

ده خـــرقان در نیمـــــروز ساکت و خاموش بود . آفتاب آخرین روزهای تابستــــان رمقی نـــــداشت از دور دست درختهای بسطام دیده می شدند که خود را برای برگ ریزان پـــاییز آماده می کردند . بو علی سینا چست وچالاک راه می رفت و به هر چیزی با دقت نگاه می کرد حتی به قد و اندازه مرغ وخروسها نیز بـــــا دقــت نگاه میکرد و آنها را با مرغ وخروسهای جاهای دیگری که دیده بود مقـایسه می کرد اگر بــــه چیز تازه ای بر می خــورد گوشـــه ای می نشست و یادداشت مختصری می نوشت تا شب آنـــــرا کامل کند . پیدا کردن خانه ی شیخ ابوالحسن برایش کار ساده ای بــود از پیر مردی که کنار گذرگاهی  نشسته بود ، پرسید و پشت در خانه ای ایستاد و صدا زد :

کسی خانه نیست من از راه دور برای دیدن شیخ آمده ام

پس از لحظه ای زن شیخ در را بـاز کرد ، اخمو و عبوس . بـا نگاهی بدبینانه سر تاپای او را ور انداز کرد . بوعلی کمی خودرا عقب کشید

- سلام بر تو من از راه دور برای دیدار..

زن حرفش را قطع کرد :

شنیــدم ! بـار اول که گفـتی شنیدم از راه دور به دیدار شیخ آمده ای . مثل تو دیوانه کم نیست که برای دیدن این زندیق از راه دور می آیند و من باید به آنها نان بدهم و آب بدهم و اجــازه هم ندارم از دینشــان بپرسم حضرت شیخ شما فرموده اند نزد خدا به جان می ارزند پس .. چه می دانم یک مشت مهملات . جوان ابلــه راهت را بگیر و از همان جا که آمده ای بـــرگرد این زندیــق دیدن نـــدارد مـن که با او زندگی می کنم چیزی از او ندیده ام اگر او کرامـات دارد برای خودش و من کاخ کرامت میکرد نه این بیغوله را .

در را محکم بست و رفت . بوعلی هاج و واج ایستاده و متحیر نگاه می کرد . پیرمردی که از آنجا می گـذشت و به صدای گفتگوی زن توقف کرده بود ، در حالیکه ریـــز می خندید گفــت : جوان برو ! مگر نشنیدی چه گفت اگر دوباره در بزنی با چوب به سراغـت می آید . ما هر از چند گاهی چنین صحنه هایی را می بینیــــم مگر آنکه شیخ خودش در خانه باشد .

بوعلی که در مانده بود ، به راه افتاد نمی دانسـت بـاز گردد و یا بماند تا شیـخ بیاید بــا خود گفت : حالا که تا اینجا آمده ام دست خالی بر نمی گردم بد نیست به صحرا بروم و در مورد گیاهان این جا تفحص کنم و راه صحرا را پیش گرفت .

گلهای صحرایـی به اندک نسیمی به رقص در می آمدند بوعلی که از زیبایی آنها بــه وجد آمده بود دیگر به بر خورد زن شیخ با خود فکر نمی کرد به آرامی و با دقت پا می گذاشت مبادا گلی زیر پایش له شود گاهی می نشـسـت و بـــه آرامـی ساقه ی نازک گلی را در دست می گرفت و گلبـــرگ هایش را مــی شمرد آنقدر با احتیاط اینکار را میکرد که انگار دست بر گلوی کودکی گذاشتـه است دفتر خودرا باز می کرد و در باره ی آن گل چیزی می نـوشت و زمانی گلی را از میان علف های اطراف جدا مـــی کــرد چاقوی کوچکی از انبان خود بیرون می آورد و پای گیاه در زمین فرو می کرد و آنرا از ریشه در می آورد و با نوازش به گیاه می گفت : مرا ببخش نیاز دارم تو را با خود ببرم و آنرا لای دفترش می گذاشت .

در همین حال و هوا و گفتگو با گلها بــود کــه غرش صدای شیری او را از دنیای پیرامونش جدا کرد ابتدا کمی ترسید و با چالاکی بلند شد که بگریزد : شیر ! اینجا ! این صحرا تا آنجا که من خوانده ومی دانم گرگ وکفتار دارد ولی شیر ندارد . پیر مردی با باری از هیزم بر دوش با ماری پیچیده بر دست بجای تازیانه و سوار بر شیر ، قبل از آنکه بگریزد به او رسید و روبرویش ایستاد .

بوعلی فکر می کرد خواب می بیند کمی بـه اطراف نگاه کرد نه همه چیز طبیعی بود همان گلهای زرد کوچک صحـرایی که در نسیم آرام می رقصیدند . ده خرقان با دیوار های گلی خانـه هایش نه خیلی دور ، و او بود و آن پیر مرد سوار بر شیر غران .

با ترس و مبهوت از آنچه می دید پرسید :

 تو کیستـی پیر مرد ؟! این چه حالی است ؟ رویایی یاواقعا  وجود داری ؟

مرد در حالیکه تبسمی شیرین بر لب داشت ، پاسخ داد :

پیرمرد! نه هنوز پیر نشده ام من همانم که به دیدارش آمــــده ای من ابوالحسن خرقـــانی ام تعجــب می کنـــی ؟ با عـلم کتابهایت جور در نمی آید ؟

- تو؟! شیخ ! این حال ؟! شیر رام شده ؟ بار هیزم ؟ مار بجای تازیانه ؟ و آن زن در خانه ؟!! نه باور نمی کنم پس چطور نتوانستی آن زن را رام کنی ؟

شیخ به آرامی گفت : من بار چنان گرگی را کشیده ام تـا چنین شیری بار مرا بکشد .

از شیـر پایین آمد و مار را رها کرد لحظه ای بعد نه شیری بود و نه ماری . بوعلی سینا بود و ابوالحسن خرقانی با ریش و مویی سفید که همچنان بار هیزم بر دوش می کشید . 

  

او از پشت پنجـره بـه کویر نگاه می کرد خودرا در دل کویر کنار شیخ ابوالحسن خرقانی می دید که می خروشد :

ای شیخ بس نیست وقت آن نشده کـه خود راخلاص کنی ؟

چند بار دیگر می خواهی سوار بر شیر شوی و مار را تازیانه کنی تا آنها که به دیدنت می آیند بدانند که از ماده گرگی رنج می کشی ؟

آن زن که تو را سوار بر شیر نمی بیند تا رام شود ! بس است دیگر بس است .

او از میــان هیــاهوی کویر به اتاق خود باز گشته و به گذشته به زندگی گذشته ی خود فکر می کرد ....

همچنان کنار پنجره ی کوچک  اتاق کــارش ایستاده بود . غمی  بر دلش سنگینی می کـــرد بیــرون باد می وزید پشت اتاقش لوله های فولادی زیادی انبار شده بود باد هنــگام عبور از میان لوله ها ، صدای محزون نی را به گوشش می رساند در میـان اندوه حـاصل از خاطرات تلخ و نوای حزن انگیـز ، بـا خود فکر می کرد ایکاش بجای این نوای اندوهبار ، مـــوسیقی دیگـری بگوش می رسید تا مرا از این غم و اندوه جدا کند . دلش می خواست صدای طبل ها بود تا با ضــرب آهنگ طبل ها به وجد و پایکوبی در آید و همه چیز را فراموش کند .

 

عطار از نوشتن بازمانده و از رنــج بــاری کــه شیخ ابوالحسن خرقانی بدوش می کشید غمگین شده بود سرش را در میان دستهــایـش بـر زانــو گذاشت دلـش می خواست گریه کند. دکان عطاریش از میدانگاهی وسط بــازار فاصله ی زیادی نداشت از چند ساعت پیش مردی حلاج ، گوشه ی میدانـگاه نشسته بود و پنبه زنی می کرد . نــاگهــان صدای زه کمان پنبه زن در گوش عطار طـنین انداز شد او سرش را بالا گرفت و با دقت به صدای کمان پنبـه زن گوش داد : « پم پم پم پم پــــــــــم پم » چهار بار « پم » یک نواخت و « پــــم » پنجم با ضربی محکم و کشیده و پس از آن پم کوتاه .

و رقــص پنبــه ها را در میان نـوا ها می دید حالا دیگر کمان پم پم نمی گفت چیـز دیگری می گفــت و عــطار به وضوح همه چیز را می دید ومی شنید : کمان صدا می زد « پن به پن به پــــــــن به » و پنبــه ها را می دیــد کــه چـگونه به میان زه کمان حلاج می آیند و با ضربه ای محکم بــه رقــص و سماع در می آیند و می نشینند ولی دیگر آن پنبه ی گرفته و بخود پیچیده ی قبلی نیستند !!.

عطار ناگهان بــا پـای بــرهنه به میانه ی میدان آمد کلاهش از سرش افتاد و موی بلند و سفیدش بر شانه هایش ریخت دیگر تاب نیاورد دستهایش را که بالا گرفت آستین های قبایش آویزان شد . سرش را کمی بـه سمت چپ گرفته بود نگاهش مبهوت و به جایی دور خیلی دور مـی نگریست و می چرخید . باد در دامن قبایش پیچیده بود او سه بار دست افشاند و هفت بـــار پــــا بر زمین کوبید و نشست آرام و خاموش .

رهگذران هرگز چنین چیزی از او ندیده بودند . او بواسطه ی شغلش در میان عامـه ی مردم احترام خاصی داشت وکسی جرئت اعتراض کردن بخود نداد . حلاج در تمام مدت سماع شیخ به کمان زدن ادامه داد و لبخند شیریـن و رضایتمندی بر چهره داشت و پس از تمام شدن سماع شیخ آرام و بی صدا بســاط خود را جمـع کرد و قبل از آنکه کسی به او معترض شود ، به سرعت راه افتاد و در اولین کوچه ی جدا شده از راسته ی بازار پیچید و رفت .

 

دیگر صدای عبور بـاد از میــــان لولــه های فولادی نمی آمد و بجای آن صـــــدای ضــربه ی چــکشی بــر آهن ،از یکی از ساختمانها بگوش می رسـیـد . او از پشت پنجره در دوردست کویر بوسعید را می دید که به دیدار شیخ ابوالحسن به خرقان آمده است  ...

 

 

شیخ بوسعید در کنــــار ابوالحسن ودر جمع مریدان نشسته شیخ ابوالحســن خرقـــانی هـمچــون هـمیشــه در بحــر اندوه است بوسعید می گوید : شیخ دستور بده کسی چیزی بخواند

شیــــخ مــی گـوید : ما را پروای سماع نیست لیکن بر موافقت بر تو بشنویم .

شیـــخ بـــا نــگاه ، اشاره ای به یکــی از مــریـدان کرد او به سرعت برخواست مقابل شیخ و ابوسعید که در کنارش نشسته بود ایستاد پس ازتعظیم کوتاهــی دو زانــو بر زمین نشست و شروع به خواندن کرد

نــزدیک تــو گـــشتم شــده ام مــات وجـودت 

در رقص و سماع چرخ زنان غرق سجودت

تــرســم نه ز دوزخ ، امیدم نه بهشت است

جز این طلبی نیست شوم محو تماشای شهودت 

آرام آرام حالت خواندن عوض شد و ریتم گرفت مریدان که کــلاه از سر بر داشته بودند ، کف زنان ســـرها یشــــان را می چرخانـدنـد و موهـــای بلندشان باحالت زیبایی در هوا می چرخید دو مرید از میان آنان چنـــان به وجد آمده بودند که رگ شقیقه هایشان پاره و خون از آن جاری شد. بوسعیــد که خود قرار نداشـت ، به احترام شیخ جسارت برخواستـــن در خود نمی دید ولی او نیز چون سایر مریدان همچنان نشسته بر جای خود سماع بود هنگامی که سر و تنه ی خود را می چرخــاند ، صورتش به زمین نزدیک و موهای بلندش بر زمین کشیده می شد جملــه ی مریدان بــا چرخش سر هایشان ذکر « هو حق مددی »می گفــتند فضــای خـانقــاه نیــز هـمــراه با مریدان در چرخش بود شیخ نیز به وجد آمده و منتظـــر بود تا بوسعید بگوید :

یا شیخ وقت است که برخیزی .‍ !

و شیــخ بــرخـــواسـت چرخان ورقصــان ســــه بــــار آستین بجنبـانـد و هفت بارپای بر زمین کوبید دیــوار های خانقــاه بـــا او به جنبش و رقص در آمده بودند . شوری در افتاده بود بوسعید نعره زنـــان گفـت :شیخ بس است که سقف فرو می ریزد به عزت خدا قسم آسمان و زمیـن همراه با تو در رقصند و سماع .

و شیخ نشـست و بـــاز در بـــحر اندوه فرو رفت ولی مریدان که همراه باشیخ به سماع در آمده بودند همچنـان در رقص بودند بوسعید نیز به احترام شیخ و در کنار او نشـــست ولی آرام و قرار نداشت رو به شیخ گفت : بیا حالت بسط و قـبض را بـا یــکدیگر عوض کنیم دیگر قرار ندارم. یکدیگر را در آغــوش گرفتنـد و حال هریک به دیگری منتقل شد . شیخ ابوالحسن برخواست وتا سپیده صبــح در میـان مـــریدان نعــــره مــی زد و می رقصید و ابوسعید مبهوت ومات سر در میان زانوان گرفتـه و زار می گریست چون صبح شد مریدان یکی پس از دیگری از حال رفتند و بیهوش شدند شیخ ابوالحسن دست بر شانه ی بوسعید گذاشت وگفت : چه دیدی ؟

بوسعید پاسخ داد : از زبـر تا عرش گشاده می دیدم و از زیر تا تحت الثری و شما را می دیدم که در رقصید همراه با عالم هستی . شیخ گفت :بوسعید ! انـــدوه مرابه من باز بده که من با آن اندوه خوشترم . فردای قیامت صبر کـن تا اول من بروم تو همه لطفی نمی توانی تاب بیاوری صبــر کــن تـا من بروم و فزع قیامت بنشانم پس از آن تو بیا ...

 

او کنــار پنجــره خسـته از سمــاع،با اندوهی بزرگ بردلش ایستاده بود و رفتن بوسعید را از خرقان می دید

 شیخ ابوالحسن ، بوسعید را در آغــوش گرفتـه بود و گفت : من تو رابه جانشینی خود بر گزیدم ســـالها بـود که از خدا می خواستم کســــی را بفرستــد تـا آنچه در دل دارم به او بسپارم محرمی یافت نمی شد تا تو آمدی .

بوسعید هنگام رفتــن سنــگ کنار در را بوسید و چشمانش را بر آن مالیــد ابـوالحسن گفت به احترام بوسعید دیگر کسی از این در داخل نشود . بوسعید وقتــی رفت گـفــت:

مـــرا چـنــان خشــت خامی به خرقان فرستادند و شیخ گوهری در دلم نهاد و اکنون باز می گردم . 

 

 او همچنان ایستاده بود و نمی توانست دل از تماشای حالات شیخ ابوالحسن خرقانی بردارد

 

غروب نزدیک و دکانهای بازار بسته می شد عطار خسته از آنچه در آن روز بر او گذشتــه بود همچنان دلش می خواست از ابوالحسن خرقانی بنویسد با خود گفـت باقی را شب هنگام و در خانه می نویسم کتابش را بســت و بـراه افتـاد هنگام عبور از بازار مسگرها ، جوان مسگر را دید که با دیدنش از دور از جایش بلند شد ، ایستاد و به حال احترام سرش را پایین نگاه داشت . بوی خوش دوست ،عطار را سرمست کرده بود هنگامی که به او نزدیک شد ایستاد و با لبخندی بر لب گفت : هنوز نرفته ای ؟ زن جوانـت در خانه منتظر توست خوب نیست او را تنها بگذاری .

جوان پاسخ داد : شیخ وقتــی به خانه می روم همسرم به چشمانم نگاه می کند و می پرسد وقتی می آمدی شیخ را دیدی ؟ آیا نظر او بر تو افتاد ؟ تو را بخـدا سوگند می دهم اگر او را ندیده ای به بهانه ای به خانه اش برو بگو زنم بیمار است . اگر او را ندیده ای من براستی بیمار می شوم . ای شیــخ ! امـــروز سماعـت را در میدان دیدم وقتی برایش تعریف کنم تا صبح نمی گذارد بخوابم چه شبی خواهد شد امشب .

- او را دوست داشتـــه بـــاش عــاشقــانه دوستش داشته باش خدای مهربان عشق به زن را به ودیعه در دل مرد گذاشته است وعشق مرد را در دل زن ، تا برایمان تمرینی باشد برای عشق به ذات مقدسش ، او خود نیز عاشق ماست و هــــرکه را لایـــق ببیند به سوی خود می برد . با لبخندی برلب دستی بر شانه ی جوان زد و بسوی خانه روان شد .

زن جوان با دور شدن شیخ ، دوان دوان به سوی شوهر آمد و گفت : همه چیز را دیدم ولی نزدیک نبـودم کــه بشنوم بگو، بگو شیخ چه می گفت ؟

- صبر کن زن تا صبح خیـلی راه اسـت هـمــــه چیز را برایت می گویم . نمی دانی امروز چه شد ، سماع شیخ در میان بازار واقعا دیدن داشت حیف شد کاش بودی و می دیدی .

زن در حالیکه لبخند نمکینی بر لب داشت گفت : ندیدم ! من خودم همه چیز را دیدم و تو را هم دیدم که چطور ایستاده بودی و اشک می ریختی با آن سر و صورت سیـاه! چطور توانستی آرام بایستی ؟!تو که در دکان مسگری هنگام سفید کردن مس ها خوب بلدی برقصی ؟

مرد از تعجب ایستاده بود

- تو !! تو آنجا بودی ؟زن تـــو آنجا چــه می کردی می خواهی مردم برایمان حرف در بیاورند ؟

- مردم مردم ! مردم حرف در بیاورند چـه حرفی مگر من حق ندارم بیمار شوم و برای خریدن دارو به دکان عطاری بیایم ؟

و در حالیـــکه لبخنـــد شیطـنت آمیزی بر لب داشت خود را در میان بازار خلوت بــه شوهــر چسبــاند و با طنازی گفت : تو که می دانی من بیمارم بیمار عشق تو و این بیماری هم علاج ندارد مگر .... خودت که می دانی علاجم چیست

- خیلی خوب بس است وسط بازار! عشقت را بگذار تا به خانه برسیم خود شیخ امروز چیزهایی به من گفت برویم خانه تا برایت بگویم . 

 - فقط بگویی ؟

 

او کنار پنجره ی کوچک رو به کویر همچنان ایستاده بود.

چه زیبا بود عاشقی ، دیدن عشق زن و مرد جوان چه شوری در دلش بپا کرده بـــود به حال زن و مرد جوانی که می دید غبطه می خورد. خدا او را در مسیر ی تازه قرار داده  و او هم انتخـاب کرده بود راهی سخت بسیار سخت . سختی راه توانش را گرفتــــه و خسته شده بود . بار ها بر لبـه ی پرتگـاه بیراهه قرار گرفته بود و کم نبودند شیاطینی که او را به بیراه تشویق می کردند و خدا بود که  او را آزمایش می کرد تا پایداری و لیاقتش را محک بزند ولی هر بار به مدد روشنایی عشق راه را از بیراه تشخیص داده و همچنان در راه مانده بـــود . او همه چیز را در عشق می دید او بوی خوش عشق را شناختـه و داشت برای پذیرش عشقی بس بزرگ آماده می شد عشــق بـــزرگی که تجـلی زمینی آن در قلبـش شعله ور شده بود و در ســوز و گــداز آن چه صبورانه انتظار می کشید ... 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:51 توسط علیرضا اشرفی |

قرن نهم دوره تيموري (782 ـ 907 هجري) --> مقدمه

دوره‏يي كه مورد بحث ما در اين فصل است از «يورش» تيمور به خراسان و سيستان (782 هجري) آغاز و به جلوس شاه اسمعيل صفوي (907) ختم مي‏شود و اگر چه قسمتي از اواخر قرن هشتم و چند سالي از اول قرن دهم در جزو اين دوره مورد مطالعه قرار مي‏گيرد ليكن چون در ميان اين دو پاره از قرن هشتم و قرن دهم تمام سنين قرن نهم قرار گرفته و اين قرن اختصاص به دوره سلطنت جانشينان تيمور گوركان دارد ما اين فصل را در ذيل عنوان قرن نهم و دوره تيموري مطالعه مي‏كنيم.
در آغاز اين دوره ممتد يك صد و بيست و شش سال چند تن از دانشمندان و شاعران و نويسندگان دوره فترت بين ايلخانان و و تيموريان زندگي مي‏كرده‏اند كه غالب آنان شهرت و اهميتي در علوم و ادبيات دارند ليكن چون از اين چند تن بگذريم تا اواخر قرن نهم مردان بزرگ و نام آور را در علوم و ادبيات كمتر مي‏يابيم مگر آنان كه دربار سلطان حسين بايقرا را در هرات بزيت دانش و هنر و ادب خويش مزين مي‏داشته‏اند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:29 توسط علیرضا اشرفی |

نوشته: پیام جهانگیری
دکتر فریدون آدمیت

دکتر فریدون آدمیت - پدر تاریخ نگاری مدرن ایران - در انزوائی جانکاه در تهران دیده از جهان فروبست.

شاهنامه و ایران با ارج نهادن به نقش آدمیت در نگارش تاریخ ایران، بویژه تاریخ مشروطه که بدور از دیدگاه های رایج ایدئولوژیک و برپایه ی پژوهش های علمی نوشته شده است، درگذشت او را به خوانندگان خود تسلیت می گوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:5 توسط علیرضا اشرفی |

آتشکده های ایران ٫ مکانهای مقدس

موقعیت قرار گرفتن آتشکده های ایران در فلات ایران می باشد که همیشه بخشی از ایران بوده است

آتشکده های ایران ٫ مکانهای مقدس ٫ زیارتگاههای زرتشتیان

 

آتشکده کاریان : نام دیگر آن آتشکده آذرفرنبغ یا آذر خورداد است که در معنی می شود آتش فره ایزدی . مکان آن در شهر فیروز آباد یا اردشیر خره یا اردشیر خوره در صد و بیست کیلومتری جنوب شیراز است و کاخ بزرگ آن که توسط شاهنشاه اردشیر بابکان ساخته شده بود هم اکنون فرو ریخته است . اردشیر به همین جهت نام شهر را ارتخشر خوره ( ارت خشتر ) نامید . در معنی کل می شود شهر شکوه و جلال اردشیر . خوره به معنی فر و شکوه و جلال است . شهر گور یا فیروز آباد نیز بعدها نام گرفت . این مکان از زیارتگاههای بزرگ مردمان فلات ایران بوده است . فخر الدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین که به دوره شاهنشاهی اشکانیان مربوط است نوشته است .

 

به خاصه زین دل بدبخت رامین که آتشگاه خرداد است و برزین

 

آتشکده آذر برزین مهر : آتشکده آذربرزین مهر یکی از سه آتشکده مقدس ایران است ( آذر گشسب - آذر برزین - کاریان ) که در شهر نیشابور یا ابرشهر خراسان قرار دارد . در پهلوی به نام آتور بورگین میتر خوانده می شود به معنی آتش مهر بالنده است . تاریخ ساخت آن بسیار کهن است به طوریکه به زمان اشو زرتشت باز میگردد و در بند 8 از فصل 17 بندهش آمده است : آذربرزین مهر تا زمان گشتاسب در گردش بوده و پناه جهان تا اینکه اشو زرتشت اسپنتمان دین آورد و گشتاسب شاه دینش را پذیرفت آنگاه گشتاسب آتش مقدس را در کوه ریومند در آذر برزین مهر قرار داد .

 

آتشکده بردسوره : به گفته مسعودی در کتاب نامدار مروج الذهب این آتشکده توسط فریدون شاه بنا شد که آتش آن را از طوس خراسان آورده بود و در بخارای ایران قرار داد .

 

آتشکده آذر شب : آتشکده ای است که گشتاسب شاه در بلخ بنا کرد و به گفته مورخین گنجهای خود را در آن قرار داد . بلخ در تاریخ جزوی از خراسان بزرگ بوده است که متاسفانه در دوره ننگین قاجار به روسها فروخته شد .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 5:41 توسط علیرضا اشرفی |

نوروز جمشيدی
نوشته: مازيار قويدل
Image
 
نوروز باستانی
آغاز زندگانی
شادی و شادمانيست
نوروزتان خجسته (مازيار قويدل)
 
شاهنامه بنيان گزاری نوروز، اين بزرگترين جشن ملی، ميهنی و فرهنگی مردمان پشته يا فلات ايران را به جمشيد سومين پادشاه کيانی باز می کرداند مو آنرا روزی می‌شناساند که جمشيد پس از آنکه به مردم رشتن نخ از پشم، کتان، ديگر الياف و ابريشم را و همچنين پارچه بافی، دوختن و پوشيدن رخت و پوشاک را آموخت و ساختن زره و جوشن را از آهن، ساختن کشتی، ساختن گرمابه و بسياری کارهای بايسته و شايسته ديگر را فرا داد. به ديوان فرمان داد تا تختی بسازند که شاه بتواند بر آن بنشيند و آن تخت بر روی ِ دوش آن ديوان به آسمان برده شود.
 
به جمشيــد بـر گــوهـــر افشــاندند
مــر آن روز را روز نــو خـواندند

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:10 توسط علیرضا اشرفی |

وضع عمومي علم وادب در قرن هفتم و هشتم --> مقدمه

در اوايل قرن هفتم ايران با يكي از بزرگترين مصائب تاريخي يعني حمله مغولان خونخوار مواجه شد (616هجري). اين حمله به سرداري چنگيز تا سال 619 ادامه يافت و بعد از او همچنان ايلغارهاي پياپي مغول و تاتار به ممالك مختلف و از آنجمله ايران امتداد داشت تا در ميان سالهاي 651ـ 656 حملات هولاكو نواده چنگيز آخرين مراكز قدرت را در ايران و عراق از ميان برداشت و سلسله امراي ايلخاني را در ايران به وجود آورد.
در گير ودار اين حملات سخت قسمت بزرگي از شهرها و مراكز ادبي علمي ايران از ميان رفت و جز چند پناهگاه كوچك و بزرگ در داخل ايران و در ولايت سند و آسياي صغير محلي براي حفظ بازمانده حوزه‏هاي علمي و ادبي و پاره‏يي از كتب باقي نماند، كه مهمتر از همه آنها اراضي تابع مماليك غوريه در آنسوي رود سند و سرزمين حكمفرمايي سلاجقه آسياي صغير و فارس بوده است. بعضي نواحي كوچك هم در اين ميان از آسيب حمله مغول مصون ماند كه ارزش علمي و ادبي آنها اصولاً قابل توجه نيست.
وجود اين پناهگاههاي كوچك و بزرگ در آغاز قرن هفتم از يك لحاظ مهم است و آن پناه بردن چند تن معدود از دانشمندان و اديبان و عارفان است بدانها و ايجاد فرصتي براي آنان در پرورش شاگردان و ادامه تعليم در ايران. با اين حال نيمه اول قرن هفتم به سبب انقلابات و قتل و غارتها و ويراني شهرها و حملات پياپي وحشيان تاتار و عدم استقرار احوال، و نيمه دوم قرن هفتم در نتيجه وجود نداشتن كتب و مراكز تعليم و معلمين، به هيچ روي مساعد به احوال علوم نبود. قرن هشتم نيز تقريباً به همين منوال گذشت و اگر در اين يك قرن و نيم اثري از عده‏يي از فاضلان و عالمان و شاعران مي‏بينيم نه از آن بابست كه عهد وحشيان تاتار دوره رونق علم و ادبست بلكه اولاً نتيجه باقي ماندن بعضي از علما و دانشمندان و تربيت يافتگان پيش از مغول و ثانياً معلول علاقه قلبي و تاريخي مسلمين به علوم و ثالثاً نتيجه وجود پناهگاههاييست كه پيش از اين نام برده‏ايم. وجود خاندانهاي امارت بعد از عصر ايلخانان كه غالباً از ايرانيان بوده‏اند هم در ادامه مجالس تعليم بسيار مؤثر بود و به هر حال در اين عصر هر چه از دانش و ادب و عالمان و اديبان ببينيم باز هم وجود آنها معلول وجود ايرانيانست و اثر مغول در علوم و ادبيات اين دوره تنها يك چيز بود و آن از ميان بردن كتب و علما و ادبا و كاسد كردن بازار علم و ادبست و لاغير.
در حمله اول مغول و نابود شدن مراكز متعدد علمي خراسان و ماوراءالنهر و ري و اصفهان، دو مركز عمده علوم و ادبيات باقي مانده بود و از آن دو يكي قلاع اسمعيليه بود و ديگر بغداد و اين دو مركز مهم را هم هولاكو به ترتيب در سالهاي 654 و 656 از ميان برد و جز قسمتي كوچك از جنوب ايران (حوزه فرمانروايي اتابكان سلغري) و ناحيه سند و شهرهاي آسياي صغير و مصر و شام ديگر پناهگاهي براي علوم و ادبيات اسلامي باقي نماند.
در اواخر عهد ايلخانان مغول بر اثر سلام آوردن ايشان عنادي كه آنان و كارگزاران بت پرست و عيسوي و يهود ايشان با ايرانيان مسلمان داشتند از ميان رفت و اين خود فرصتي براي مسلمانان در احياي سنن ديرينه شد و چون بعد از ايشان همه امرا و ملوك طوايف هم مسلمان و هم غالباً ايراني نژاد بودند طبعاً به ادامه اين سنن ياوري كردند.
از اين بحث چنين نتيجه مي‏گيريم كه در نيم قرن اول دوره مغول بقاياي علما و ادباي پيشين و وجود چند پناهگاه از فناي قطعي علم و ادب در ايران پيش گيري كرد و بعد از اين مدت فرصت مناسب تري به علل مذكور براي ادامه علوم و ادبيات در ممالك اسلامي حاصل گشت و سنت ديرينه مسلمين ايرانيان مسلمان را به استفاده از تعليمات بازماندگان علما و ادباي دوره خوارزمشاهي واداشت. ليكن هر چه از حمله مغول بيشتر گذشت و آثار شوم آن آشكارتر شد قوت علم و رونق بازار ادب بيشتر طريق نيستي سپرد و بازار جهل بيشتر رواج يافت.
وضع زبان وادبيات فارسي در عصر مغول و فترت ميان ايلخانان و حمله تيمور تقريباً تابع همان شرايط و داراي همان احوالي است كه در باب علوم ديده‏ايم يعني در اوايل اين عهد دنباله وضع ادبي دوره خوارزمشاهي در ايران امتداد داشت و در نتيجه باقي ماندن گروهي از نويسندگان و شاعران بزرگ پيشين، ايران در اوايل اين عهد از وجود چند تن از بزرگترين شاعران و نويسندگان برخوردار بود و بعد از آن شاعران و نويسندگان متوسطي در ايران به سر مي‏بردند كه از ميان آنان حافظ بطور استثنا در زمره شعراي درجه اول ايران و از نوابغ بزرگ شعر است كه در آخر اين عهد مي‏زيست.
پس بر روي هم وضع ادبي ايران در عهد مغول و فترت بعد از آن با همه مصائبي كه بر ايران وارد شد بد نبود زيرا در آغاز آن دوره دو شاعر بزرگ ايران سعدي و مولوي و در آخر آن عهد شمس الدين حافظ ظهوركردند. از حيث باقي ماندن كتب متعدد هم اين دوره را بايد دوره ممتاز قابل توجهي شمرد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:42 توسط علیرضا اشرفی |


تصویر


سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود


مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.

سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام


در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.

سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه


باقیه مطلب در ادامه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:17 توسط علیرضا اشرفی |

ابوسعید را گفتند: كسی را می‌‏شناسیم كه مقام او آن چنان است كه بر روی آب راه می‌‏رود.
شیخ گفت: كار دشواری نیست؛ پرندگانی نیز باشند كه بر روی آب پا می‌‏نهند و راه می‌‏روند.
گفتند: فلان كس در هوا می‌‏پرد. گفت: مگسی نیز در هوا بپرد.
گفتند: فلان كس در یك لحظه، از شهری به شهری می‌رود.
گفت: شیطان نیز در یك دم، از شرق عالم به مغرب آن می‌‏رود. این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتی نیست.
مرد آن باشد كه در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آمیزد و یك لحظه از خدای غافل نباشد.


+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:49 توسط علیرضا اشرفی |

اي دل شکايتها مکن، تا نشنود دلدار من
اي دل نمي ترسي مگر، از يار بي زنهار من
اي دل مرو در خون من، در اشک چون جيحون من
نشنيده اي شب تا سحر، اين ناله هاي زار من
يادت نمي آيد که او، مي کرد روزي گفتگو
ميگفت بس ديگر مکن، انديشه ي گلزار من
اندازه ي خود را بدان، نامي مبر زين گل ستان
اين بس نباشد خود تو را، کآگه شوي از خار من
گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشي اين زمان
تو سر ده و من سرگران، اي ساقي خمـّار من
چون لطف ديدم راي او، افتادم اندر پاي او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشي يار من
گفتا مباش اندر جهان، تا روي من بيني ميان
خواهي چنين، گم شو چنان، در نفي خود دان کار من
گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بي جان تو